گنجور

 
فروغی بسطامی
 

از جلوهٔ حسنت که بری از همه عیب است

آسوده‌دل آن است که در پردهٔ غیب است

هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامان

هم از خط تو باد صبا نافه به جیب است

در مرحلهٔ شوق نه ننگ است و نه ناموس

در مسئلهٔ عشق نه شک است و نه ریب است

موسی چه کند گر نکند پیشه شبانی

تا بر سرش اندیشهٔ فرزند شعیب است

افسانهٔ جان دادن خود هیچ فروغی

در حضرت جانان نتوان گفت که عیب است