گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

اسرار تو در زبان نمی‌گنجدواوصاف تو در بیان نمی‌گنجد
اسرار صفات جوهر عشقتمی‌دانم و در زبان نمی‌گنجد
خاموشی به که وصف عشق تواندر خبر و نشان نمی‌گنجد
آنجا که تویی و جان دل مسکینمویی شد و در میان نمی‌گنجد
از عالم عشق تو سر موییدر شش جهت مکان نمی‌گنجد
یک شمه ز روح بارگاه تواندر سه صف زمان نمی‌گنجد
یک دانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

تا زلف تو همچو مار می‌پیچدجان بی دل و بی قرار می‌پیچد
دل بود بسی در انتظار تودر هر پیچی هزار می‌پیچد
زان می‌پیچم که تاج را چندینزلف تو کمندوار می‌پیچد
بس جان که ز پیچ حلقهٔ زلفتدر حلقهٔ بی شمار می‌پیچد
بس دل که ز زلف تابدار توچو زلف تو تابدار می‌پیچد
بس تن که ز بار عشق یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

هر دل که ز خویشتن فنا گرددشایستهٔ قرب پادشا گردد
هر گل که به رنگ دل نشد اینجااندر گل خویش مبتلا گردد
امروز چو دل نشد جدا از گلفردا نه ز یکدگر جدا گردد
خاک تن تو شود همه ذرههر ذره کبوتر هوا گردد
ور در گل خویشتن بماند دلاز تنگی گور کی رها گردد
دل آینه‌ای است پشت او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

عشق آمد و آتشی به دل در زدتا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجیکامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکندهر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیم‌بر نگار است اوتا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوهعقلم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱

 

آن ماه برای کس نمی‌آیدکو با غم خویش بس نمی‌آید
در آینه روی خویش می‌بینددر دام هوای کس نمی‌آید
گر تو به هوس جمال او خواهیاو در طلب و هوس نمی‌آید
جانا ره عشق چون تو معشوقیدر زیر تک فرس نمی‌آید
در وادی بی‌نهایت عشقشسیمرغ به یک مگس نمی‌آید
هرگز نشوی تو هم نفس کس راکانجا که تویی نفس نمی‌آید
خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲

 

آن روی به جز قمر که آرایدوان لعل به جز شکر که فرساید
بس جان که ز پرده در جهان افتدچون روی ز زیر پرده بنماید
در زیبایی و عالم افروزیرویی دارد چنان که می‌باید
خورشید چو روی او همی بیندمی‌گردد و پشت دست می‌خاید
امروز قیامتی است از خطشخطی که هزار فتنه می‌زاید
گویی ز بنفشه گلستانش رامشاطهٔ حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳

 

دستم نرسد به زلف چون شستشدر پای از آن فتادم از دستش
گر مرغ هوای او شوم شایدصد دام معنبر است در شستش
از لب ندهد میی و می‌داندمخموری من ز نرگس مستش
بیچاره دلم که چشم مست اوصد توبه به یک کرشمه بشکستش
بشکفت گل رخش به زیباییغنچه ز میان جان کمر بستش
از بس که بریخت مشک از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

بیچاره دلم که نرگس مستشصد توبه به یک کرشمه بشکستش
از شوق رخش چو مست شد چشمشاز من چه عجب اگر شوم مستش
دست‌آویزی شگرف می‌بینمهفتاد و دو فرقه را خم شستش
خورشید که دست برد در خوبینتواند ریخت آب بر دستش
چون ماه که رخش حسن می‌تازدصد غاشیه‌کش به دلبری هسش
صد جان باید به هر دمم تا منبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

هر روز که جلوه می‌کند رویشبر می‌خیزد قیامت ز کویش
می‌نتوان دید روی او لیکنمی‌بتوان دید روی در رویش
می‌نتوان یافت سوی او راهیای بس که برآمدم ز هر سویش
تا فال گرفته‌ام جمال اوچون قرعه بگشته‌ام به پهلویش
در هر نفسم هزار جان بایدتا صید کنند کمند گیسویش
هر روز به نو خراج می‌آرنداز هندستان به هندوی مویش
جان بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

از عشق تو من به دیر بنشستمزنار مغانهٔ بر میان بستم
چون حلقهٔ زلف توست زناریزنار چرا همیشه نپرستم
گر دین و دلم ز دست شد شایدچون حلقه زلف توست در دستم
دست‌آویزی نکو به دست آمددر زلف تو دست تا بپیوستم
چون ترسایی درست شد بر منخوردم می عشق و توبه بشکستم
زان می که به جرعه‌ای که من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

تا روی تو قبلهٔ نظر کردماز کوی تو کعبهٔ دگر کردم
تا روی به کعبهٔ تو آوردمصد گونه سجود معتبر کردم
سرگشته شدم که گرد آن کعبههر لحظه طواف بیشتر کردم
روزی نه به اختیار می‌رفتمدر دفتر عشق تو نظر کردم
گویی که هزار سال می‌خواندمتا جمله به یک نفس زبر کردم
چون جان و جهان خود تو را دیدمجان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

تا عشق تو در میان جان دارمجان پیش در تو بر میان دارم
اشکم چو به صد زبان سخن گویدراز دل خویش چون نهان دارم
در عشق تو بس سبکدل افتادمکز بادهٔ عشق سر گران دارم
گفتم چو به تو نمی‌رسم بارینامت همه روز بر زبان دارم
چون کرد فراق تو زبان بندمچه روز و چه روزگار آن دارم
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹

 

ترسا بچه‌ای کشید در کارمبربست به زلف خویش زنارم
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشمیعنی که به بندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندوم بدخویهستم حبشی که داغ او دارم
پروانهٔ او شدم که هر ساعتدر جمع چو شمع می‌کشد زارم
شاید که کشد چو هست عیسی دمکز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالم است در خوبیمن دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲

 

هرگاه که مست آن لقا باشمهشیار جهان کبریا باشم
مستغرق خویش کن مرا دایمکافسوس بود که من مرا باشم
کان دم که صواب کار خود جویمآن دم بتر از بت خطا باشم
گه گه گویی که دیگری را باشچون نیست به جز تو من که را باشم
تا چند کنی ز پیش خود دورمتا کی ز جمال تو جدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱

 

من پای همی ز سر نمی‌دانماو را دانم دگر نمی‌دانم
چندان می عشق یار نوشیدمکز میکده ره بدر نمی‌دانم
جایی که من اوفتاده‌ام آنجااز هیچ وجود اثر نمی‌دانم
گر صد ازل و ابد به سر آیداز موضع خود گذر نمی‌دانم
جز بی جهتی نشان نمی‌یابمجز بی صفتی خبر نمی‌دانم
مرغی عجبم زبس که پریدمگم گشتم و بال و پر نمی‌دانم
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲

 

ما رند و مقامر و مباحی‌ایمانگشت نمای هر نواحی‌ایم
خون خواره چو خاک جرعه از جامیمخون ریز ز دیده چون صراحی‌ایم
هر چند که از گروه سلطانیمنه قلبی‌ایم و نه جناحی‌ایم
جانا ز شراب شوق تو هر دمبی صبح و صبوحی و صباحی‌ایم
گر سوختگان تو مباحی‌اندبس سوخته‌ایم و بس مباحی‌ایم
ما فقر و صلاح کی خریم آخرچون خاک مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳

 

ما درد فروش هر خراباتیمنه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت‌زنان کوی معشوقیموانگشت‌نمای اهل طاماتیم
حیلت‌گر و مهره دزد و اوباشیمدردی‌کش و کم‌زن خراباتیم
در شیوهٔ کفر پیر و استادیمدر شیوهٔ دین خر خرافاتیم
گه مرد کلیسیای و ناقوسیمگه صومعه‌دار عزی و لاتیم
گه معتکفان کوی لاهوتیمگه مستمعان التحیاتیم
گه مست خراب دردی دردیمگه مست شراب عالم الذاتیم
با عادت و رسم نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹

 

تا با غم عشق آشنا گشتیماز نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تواز هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیمبر کل مراد پادشا گشتیم
زان دست همه جهان فرو بستیتا جمله به جملگی تورا گشتیم
یک شمه چو زان حدیث بنمودیمستغرق سر کبریا گشتیم
زانگه که به عشق اقتدا کردیمدر عالم عشق مقتدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰

 

ما مرد کلیسیا و زناریمگبری کهنیم و نام برداریم
دریوزه گران شهر گبرانیمشش‌پنج‌زنان کوی خماریم
با جملهٔ مفسدان به تصدیقیمبا جملهٔ زاهدان به انکاریم
در فسق و قمار پیر و استادیمدر دیر مغان مغی به هنجاریم
تسبیح و ردا نمی‌خریم الحقسالوس و نفاق را خریداریم
در گلخن تیره سر فرو بردهگاهی مستیم و گاه هشیاریم
واندر ره تایبان نامعلومگاهی عوریم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰

 

ما گبر قدیم نامسلمانیمنام‌آور کفر و ننگ ایمانیم
گه محرم کم زن خراباتیمگه همدم جاثلیق رهبانیم
شیطان چو به ما رسد کله بنهدکز وسوسه اوستاد شیطانیم
زان مرد نه‌ایم کز کسی ترسیمسر پای برهنگان دو جهانیم
درمانده‌ایم و راه بس دور استما راه به کار خود نمی‌دانیم
ما چاره به کار خویش چون سازیمچو جمله به کار خویش حیرانیم
کی باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸

 

در عشق همی بلا همی جویمدرد دل مبتلا همی جویم
در مان چه طلب کنم که در عشقشیک درد به صد دعا همی جویم
از صوف صفای دل نمی‌یابماز درد مغان صفا همی جویم
از خرقه و طیلسان دلم خون شدزنار و کلیسیا همی جویم
در بحر هزار موج عشق اوغرقه شده و آشنا همی جویم
جانا به لقا چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵

 

کفر است ز بی نشان نشان دادنچون از بیچون نشان توان دادن
چون از تو نه نام و نه نشان ماندآنگاه روا بود نشان دادن
تا یک سر موی مانده‌ای باقیاین سر نتوانمت بیان دادن
چو تو بنمانده‌ای تو را زیبدداد دو جهان به یک زمان دادن
گر سر یگانگی همی جوییدل نتوانی به این و آن دادن
دانی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰

 

باز آمده‌ای از آن جهانم منپیدا شده‌ای از آن نهانم من
کار من و حال من چه می‌پرسیکین می‌دانم که می ندانم من
هرچند که در جهان نیم لیکنسرگشته‌تر از همه جهانم من
در هر نفسی هزار عالم رااز پس کنم و به یک مکانم من
هر دم که نهان طلب کنم خود راچه سود که آن زمان عیانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲

 

چون نیست کسی مرا به جای توترک همه گفتم از برای تو
نور دل من ز عکس روی توستتاج سر من ز خاک پای تو
خوش خوش بربود جان شیرینمشیرینی لعل جانفزای تو
برد از سر دلبری دل مستممخموری چشم دلربای تو
خون دل من بریختی یعنییک بوسه بس است خونبهای تو
نی نی که مرا دریع می‌آیدآن بوسه تورا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰

 

ای زلف تو دام ماه افکندهره بینان را ز راه افکنده
زهاد زمانه را سر زلفتدر معرض صد گناه افکنده
دل پیش رخت به جان کمر بستهجان پیش لبت کلاه افکنده
عشق لب لعل تو هزار آتشدر جان گدا و شاه افکنده
خط تو کزوست خون جان مندر دیدهٔ عقل کاه افکنده
در یک ساعت هزار آتش رارویت به خط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار