گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰

 

ای زلف تو دام ماه افکندهره بینان را ز راه افکنده
زهاد زمانه را سر زلفتدر معرض صد گناه افکنده
دل پیش رخت به جان کمر بستهجان پیش لبت کلاه افکنده
عشق لب لعل تو هزار آتشدر جان گدا و شاه افکنده
خط تو کزوست خون جان مندر دیدهٔ عقل کاه افکنده
در یک ساعت هزار آتش رارویت به خط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹

 

گر از همه عاشقان وفا دیدیچون من به وفای خود که را دیدی
دانی تو که جز وفا ندیدی خوددر جملهٔ عمر تا مرا دیدی
من از تو به جان خود جفا دیدمتو از من خسته دل وفا دیدی
این است جفا که زود بگذشتیاز بی رویی چو روی ما دیدی
برگشتی تو ز بی دلی هر دماین مصلحت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹

 

در ده می عشق یک دم ای ساقیتا عقل کند گزاف در باقی
زین عقل گزاف گوی پر دعویبگذر که گذشت عمر ای ساقی
دردی در ده که توبه بشکستمتا کی ز نفاق و زرق و خناقی
ما ننگ وجود پارسایانیماز روی و ریا نهفته زراقی
ای ساقی جان بیار جام میکامروز تو دست گیر عشاقی
تا باز رهیم یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶

 

سر برهنه کرده‌ام به سوداییبرخاسته دل نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب پای در آتشبر خاک نشسته باد پیمایی
چون گوی بمانده در خم چوگانسرگشته شده سری و نه پایی
از صحبت اختران صورت‌بینخورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چو آتشبی واسطه در کشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گویدزین شیوه ندیده‌ایم سودایی
گر بنشینم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار