گنجور

شعرهای کمال خجندی با وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)» - صفحهٔ ۲

 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰

 

سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست

از آن بر ترست فد نو کابد به شرح راست

جان به لب رسیده ما را به بوسه ای

دریاب کز دهان تو در معرض فناست دایم

تا از لبت وظیفة دشنام کردهای

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴

 

شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت

در سر هوای مهر پری گستری نداشت

در حیرتم زآدمینی که به عمر خویش

سودای عشق روی پر پیکری نداشت

با ما سری به وصل در آور که گیسویت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

 

گر جانب محب نظری با حبیب هست

غم نیست گر هزار هزارش رقیب هست

با کس مگو که چاره کنند درد عشق را

ای خواجه گر طبیب نباشد حبیب هست

سر در مکش ز ناله ما ای درخت ناز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

 

گر حال دل به دوست نه امکان گفتن است

بر شمع سوز سینه پروانه روشن است

از من بگو به مدعی ای یار آشنا

من فارغم ز قصد تو چون دوست با من است

آنرا که دل سوی لب او می کشد چو جام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰

 

گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت

میباید آن رخ از پس برقع نمودنت

بیرون مشر ز دیده که با آن جمال و زیب

زیبد درون خانه پس پرده بودنت

هر چند خوبتر شود از بستن انگبین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸

 

گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیست

اینجا نگر که داغ که آنجا نشان کیست

تن خاک شد بر آن در و هرگز به کوی تو

یک شب سگی نگفت که این استخوان کیست

باری مرا به حسرت درد نو سوخت جان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳

 

گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است

باد صباش نیک بزن گو که به زده است

زد پای بر سرم شدم از خود چو آن بدید

در خنده رفت و گفت که بختش لگد زده است

این دل به عاشقی نه از امروز شد علم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

ما عاشقیم و رند، خرابات گوی ماست

روی شرابخانه و عشرت بوی ماست

ای شیخ اگر به صومعه ها دارو گیر نیست

ا مارخانه ها همه پر های و هوی ماست

ما با کسی نگفته حدیثی میان شهر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷

 

مجلس معطرست و به آن وقت ما خوش است

کز خال و روی یار عبیری در آتش است

با درد عشق ناله بلانی است سینه سوز

اور مسکین دل ضعیف که دایم بلاکش است

داری سر نظاره نشین در سرای چشم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴

 

مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت است

کان سرو را چه شیوه رفتار و قامت است

گر خلق را ز عشق تو باشد قیامتی

باری نیامت دل ما زآن قیامت تست

از خاک کوی دوست برانگیختی مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵

 

مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفت

خط جانب رخ نو گرفت و نکو گرفت

بوی تو چون شنیدن گل عندلیب مست

چندان کشید ناله که آواز او گرفت

از بوس پایه سرو بهم پوست باز کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶

 

میل دلم بروی تو هر دم زیادت است

وین حد دوستی و کمال ارادت است

هر بامداد روی نو د بدن به فال نیک

ما را دلیل خبر و نشان سعادت است

تو آفتاب عالم هستی و جان ما

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱

 

وعل بنان خانه براندازم آرزوست

ساقی بیا که باده و دمسازم آرزوست

چنگ خمیده قامت بسیار گو کجاست

کان پیر خشک مغز تر آوازم آرزوست

تی شوش حریف مست نواز است و چنگی نیز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸

 

هرگز به درد دوست دل ما ز جا نرفت

رنجور عشق او سوی دارالشفا نرفت

بیمار چشم و خسته آن غمزه بر زبان

نام ثفا تبرد و به فکر دوا نرفت

بر جان ز غمزهای نو بیش از هزار تیر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت

وز خاطر شک تمنای او نرفت

آن دل سیاه باد که سودای او نپخت

وان سر بریده باد که در پای او نرفت

با این همه جفا که دل از دست او کشید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴

 

بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت

آزار ریش په نگاران بجد گرفت

دیدند عاشقانش و آغاز گریه کرد

گفتم درا به خانه که باران بجد گرفت

دل با خیال آنکه سپاهان مبارکند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

آنجا که وصف گیری آن دلربا کنند

از مشک اگر کنند حدیثی خطا کنند

گر کام اوست ریختن خون عاشقان

آن به که کامش از دل شیدا روا کنند

بیهوده رنج می برد از دست ما طبیب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷

 

آنرا که بر زبان صفت روی او رود

در هر سخن ز خود رود اما نکر رود

تا عود جان نسوخت به چشمم وطن نساخت

آری پری به خانه مردم بر رود

مرگ خیال عارض او بگذرد به چشم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۸

 

آن سرو قد نگر که چه آزاد می رود

و آن غمگسار بین که چه دلشاد میرود

به روی سرو قامت گلبوی لاله رخ

با قد خوش خرام چو شمشاد میرود

بر بام هفت قلعه گردون ز بیدلان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹

 

آن سرو ناز رفت بگلشن نظر کنید

در باغ گل برآمد و سوسن نظر کنید

گل را ز شوق نکهت آن پیرهن چو من

صد داغ خون به گوشه دامن نظر کنید

آتشکده است جان من از سوز سینه به آه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

[۱] [۲] [۳] [۴] … [صفحهٔ آخر]