گنجور

 
کمال خجندی
 

مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت است

کان سرو را چه شیوه رفتار و قامت است

گر خلق را ز عشق تو باشد قیامتی

باری نیامت دل ما زآن قیامت تست

از خاک کوی دوست برانگیختی مرا

یا ایها الرقیب چه جای ملامت است

بر باد می دهم به هوای تو عمر خویش

تا ذرهای ز خاک وجودم سلامت است

چشمی که جز بروی تو روزی نظر فکند

امروز از خجالت آن در ندامت است

ما را بروز وصل تو بریان هزار جان

بر عاشقان کری تو یکسر غرامت است

بشکن کمال بر سر سجاده توبه را

کاینجا چه جای توبه و زهد و سلامت است