گنجور

اقبال لاهوری » پیام مشرق » گل نخستین

 

هنوز همنفسی در چمن نمی بینم

بهار می رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم

به این بهانه مگر روی دیگری بینم

بخامه ئی که خط زندگی رقم زده است

نوشته اند پیامی به برگ رنگینم

دلم بدوش و نگاهم به عبرت امروز

شهید جلوهٔ فردا و تازه آئینم

ز تیره خاک دمیدم قبای گل بستم

وگرنه اختر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » حیات جاوید

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است

چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست

قبای زندگیش از دم صبا چاک است

اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر

دلی که از خلش خار آرزو پاک است

به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی

چو خش مزی که هوا تیز و شعله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نسیم صبح

 

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

ولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار

ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم

که رنگ و بو ز مسامات او بر انگیزم

خمیده تا نشود شاخ او ز گردش من

به برگ لاله و گل نرم نرمک آویزم

چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تنهائی

 

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت

درون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت

به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟

رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی

اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست

یکی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به مبلغ اسلام در فرنگستان

 

زمانه باز برافروخت آتش نمرود

که آشکار شود جوهر مسلمانی

بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم

که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی

هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ

گداختی صنمان را به علم برهانی

خبر ز شهر سلیمی بده حجازی را

شرار شوق فشان در ضمیر تورانی

ره عراق و خراسان زن ای مقام شناس

ببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی

بسی گذشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

 

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود

گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما

که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود

به علم غره مشو کار می کشی دگر است

فقیه شهر گریبان و آستین آلود

بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست

نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود

نظر بخویش فروبسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

 

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است

به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی

حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است

نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم

شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است

ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست

جهان او دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به این بهانه درین بزم محرمی جویم

 

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا

حدیث دل به زبان نگاه می گویم

پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش

نگاه شوق به جوی سرشک می شویم

چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی

ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم

چو موج ساز وجودم ز سیل بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت

 

خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت
مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت
تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن
بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت
دلم تپید ز محرومی فقیه حرم
که پیر میکده جامی به فتوئی نفروخت
مسنج قدر سرود از نوای بی اثرم
ز برق نغمه توان حاصل سکندر سوخت
صبا به گلشن ویمر سلام ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بیار باده که گردون بکام ما گردید

 

بیار باده که گردون بکام ما گردید

مثال غنچه نواها ز شاخسار دمید

خورم بیاد تنک نوشی امام حرم

که جز به صحبت یاران رازدان نچشید

فزون قبیلهٔ آن پخته کار باد که گفت

چراغ راه حیات است جلوهٔ امید

نوا ز حوصلهٔ دوستان بلند تر است

غزل سرا شدم آنجا که هیچکس نشنید

عیار معرفت مشتری است جنس سخن

خوشم از آنکه متاع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

 

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را

«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت

تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری

چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

نظر بخویش چنان بسته ام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

 

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

که میر قافله و ذوق رهزنی دارد

نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس

بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد

فرنگ گرچه سخن با ستاره میگوید

حذر که شیوهٔ او رنگ جوزنی دارد

ز مرگ و زیست چه پرسی درین رباط کهن

که زیست کاهش جان مرگ جانکنی دارد

سر مزار شهیدان یکی عنان در کش

که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

 

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

تلاش چشمهٔ حیوان دلیل کم طلبی است

حدیث دل به که گویم چه راه بر گیرم

که آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است

غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردان

هنوز نالهٔ مرغان نوای زیر لبی است

متاع قافلهٔ ما حجازیان بردند

ولی زبان نگشائی که یار ما عربی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

 

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

شرر ز آتش نابم بخاک خویش آمیز

عروس لاله برون آمد از سراچه ناز

بیا که جان تو سوزم ز حرف شوق انگیز

بهر زمانه به اسلوب تازه میگویند

حکایت غم فرهاد و عشرت پرویز

اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است۔

ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جهان عشق نه میری نه سروری داند

 

جهان عشق نه میری نه سروری داند

همین بس است که آئین چاکری داند

نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری

صنم پرستی و آداب کافری داند

هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا

نه هر که نان جوین خورد حیدری داند

بچشم اهل نظر از سکندر افزون است

گداگری که مآل سکندری داند

به عشوه های جوانان ماه سیما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

 

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است

نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس

نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است

کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات

ز من بگیر که آن بنده محرمراز است

مرا ز پردگیان جهان خبر دادند

ولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است

سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

 

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

گدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست

بخواب رفته جوانان و مرده دل پیران

نصیب سینهٔ کس آه صبحگاهی نیست

به این بهانه بدشت طلب ز پا منشین

که در زمانهٔ ما آشنای راهی نیست

ز وقت خویش چه غافل نشسته ئی دریاب

زمانه ئی که حسابش ز سال و ماهی نیست

درین رباط کهن چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

 

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

درون خویش نگاه دیده ئی دریغ از تو

چنان گداخته ئی از حرارت افرنگ

ز چشم خویش تراویده ئی دریغ از تو

به کوچه ئی که دهد خاک را بهای بلند

به نیم غمزه نیرزیده ئی دریغ از تو

گرفتم اینکه کتاب خرد فروخواندی

حدیث شوق نفهمیده ئی دریغ از تو

طواف کعبه زدی گرد دیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بایرن

 

مثال لاله و گل شعله از زمین روید

اگر بخاک گلستان تراود از جامش

نبود در خور طبعش هوای سرد فرنگ

تپید پیک محبت ز سوز پیغامش

خیال او چه پریخانه ئی بنا کرد است

شباب غش کند از جلوه لب بامش

گذاشت طایر معنی نشیمن خود را

که سازگار تر افتاد حلقهٔ دامش


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » موسیولینن و قیصر ولیم

 

موسیولینن
بسی گذشت که آدم درین سرای کهن
مثال دانه ته سنگ آسیا بودست
فریب زاری و افسون قیصری خورد است
اسیر حلقهٔ دام کلیسیا بودست
غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر
قمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست
شرار آتش جمهور کهنه سامان سوخت
ردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت
قیصر ولیم
گناه عشوه و ناز بتان چیست؟
طواف اندر سرشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نوای مزدور

 

ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش

نصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر

ز خوی فشانی من لعل خاتم والی

ز اشک کودک من گوهر ستام امیر

ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را

بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر

خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرم

شباب لاله و گل از طراوت جگرم

بیا که تازه نوا می تراود از رگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرده (۱۶)

 

منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار

منم که پیش بتان نعره های هو زده ام

دلم هنوز تقاضای جستجو دارد

قدم بجادهٔ باریک تر ز مو زده ام


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟

 

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟

سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟

گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم

به ذره ذره ما درد جستجو ز کجاست؟

نگاه ما به گریبان کهکشان افتد

جنون ما ز کجا شور های و هو ز کجاست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » غزل سرای و نواهای رفته باز آور

 

غزل سرای و نواهای رفته باز آور

به این فسرده دلان حرف دل نواز آور

کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را

هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور

ز باده ئی که بخاک من آتشی آمیخت

پیاله ئی بجوانان نو نیاز آور

نئی که دل ز نوایش بسینه می رقصد

مئی که شیشهٔ جان را دهد گداز آور

به نیستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

 

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا

تپید عشق و درین کشت نا بسامانی

هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم

نفس نفس به عیار زمانه سود مرا

جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت

شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا

پیاله گیرز دستم که رفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری