گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانمجماعتی که تحمل نمی‌کنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمیدین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟کسی که روی تو بیند به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

نه هفته‌ایست، نه ماهی، که رفته‌ای زبر مانهفته نیست کزین غم چه دیده چشم تر ما
زمان ما به سر آورد درد عشق تو، جاناهنوز تا غم هجران چه آورد به سر ما؟
بدان کمر نرسد دست من، ولی برساندمحبت تو سرشک دو دیده بر کمر ما
لبت که از همه گیتی پسند ماست، نگه کنکه راحت همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامتکه در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت!
بیا، که از سر رغبت به نام عشق تو کردمسرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت
ز شرم خازن جنت در بهشت ببندداگر تو روی چنان را در آوری به قیامت
دل امام به محراب ابروان بربودیکه تا نظر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتدتنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد
شبی که قصهٔ درد دل شکسته نویسمز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد
قدم بپرسشم، ای بت، بنه، که چون تو بیاییزمن دریغ نیاید سری که در قدم افتد
رها مکن که: به یک بارگی ز پای درآیمکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشدچگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟
دلی که این همه آتش درو زنند بنالدتنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد
حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویممرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد
به کوشش از متصور شود وصال رخ توبه دوستی، که پشیمان شود کسی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴

 

هزار نامه نوشتم، یکی جواب نیامدبه سوی ما خبر او به هیچ باب نیامد
دلم کباب شد از هجر آن دهان چو شکرز شکرش چه نمکها که بر کباب نیامد؟
بیار من که رساند؟ که: بی‌جمال تو، یارانظر به زهره و رغبت به آفتاب نیامد
شبی چو باد به ما بر گذار کردی و زان شبدو ماه رفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خورببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر
ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر گردونز اشک چشمهٔ چشمم بمیرد آتش اختر
به صید عاشق بیدل گشاده زلف تو چنگلبه صید بیدل مسکین کشیده چشم تو خنجر
شکنج سنبل پست تو گنج صورت و معنیفریب نرگس مست تو زیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندشخلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟
به رنگ چهرهٔ او گر نگه کند گل سوریز شرم سرخ برآید، ز خوی گلاب برندش
چه آب در دهن آید نبات را ز لب او؟اگر به کام رسد ذوق آن لبان چو قندش
ز بهر چشم بدانش به نیک خواه بگویمکه: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲

 

که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش
هزار دیده بر آن چهره ناظرند ولیکننمی‌رسد نظر هیچکس به کنه کمالش
مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بتکه هیچ چاره ندانم به جز نهفتن حالش
سیاه شد چو شب تیره روز روشن بختمز محنت شب هجران دیر باز چو سالش
چه جای وصل؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱

 

زهی! ز دست رقیبان گذر به کوی تو مشکلز بس جمال که داری، نظر به روی تو مشکل
مرا ز بار فراقت حکایتیست مطولچو چین زلف تو در هم، چو بند موی تو مشکل
به خوابگاه قیامت گذشتگان غمت راز خواب خوش شدن آگاه جز به بوی تو مشکل
بر آستان تو از دست منکران محبتگذار عاشق مسکین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

اگر به مجلس قاضی نموده‌اند که: مستممرا ازان چه تفاوت؟ که رند بودم و هستم
مرا چه سود ملامت؟ به یاد بادهٔ روشنکه پند کس ننیوشم کنون که توبه شکستم
اگر چه گوشه گرفتم ز خلق و روی نهفتمگمان مبر که ز دام تو شوخ دیده برستم
گمان مبر که بدوزم نظر ز روی تو هرگزکه من چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتمحکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم
اگر چه نام مرا دور کرده‌ای تو ز دفتربه نام روی تو صد دفتر نیاز نبشتم
ز شاخ وصل تو دستم نداد میوهٔ‌شیرینمگر که دانهٔ این میوه تلخ بود، که کشتم
اگر چه موی شکافی همی کنم ز معانیبه اعتماد تو یکسر پلاس بود،که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتمکه: آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم
دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و به مهرتز دیده اشک ببارید و من چو گل بشکفتم
ز طیره بر نظرم نیز راه خواب ببستیچو یک دو روز بدیدی که با خیال تو جفتم
هزار تلخ بگویی مرا و چون بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳

 

نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم؟چه جرم رفت؟ که مستوجب جفای تو بودم
نهان شدی ز من، ای آفتاب چهره، هماناچو ذره شیفته عمری نه در هوای تو بودم؟
غریب شهر توام، بر غریب خود گذری کنچنان شناس که: خاک در سرای تو بودم
به شهر خویش چو بیگانگان مرا ز در خودمدار دور، که دیرینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲

 

به تازه باد جدایی گلی ببرد ز باغمکه همچو بلبل مسکین از آن به درد و به داغم
اگر حدیث مشوش کنم بدیع نباشدکه از فراق عزیزان مشوشست دماغم
مرا مبر به تفرج، مکن حدیث تماشاکه بر جمال رخ او، نه مرد گلشن و راغم
چراغ خویش به آتش گرفتمی همه وقتیچه آتشست جدایی؟ کزان بمرد چراغم
از آنزمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰

 

ز چشم خلق هوس می‌کند که گوشه گزینمولی تعلق خاطر نمی‌هلد که نشینم
سوار گشتم و گفتم: ز دست او ببرم جانکمند عشق بیفگند و درکشید ز زینم
گناه من همه در دوستی همین که: بر آتشگرم چو عود بسوزد، گناه دوست نبینم
ز من حکایت مهر و حدیث عشق چه پرسی؟که رفت عمر درین محنت و هنوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۹

 

ترا گزید دل من،مرا گزید غم توبه حال من نظری کن، که مردم از ستم تو
متاب روی و سر از من،مباش بی‌خبر از منکه روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو
تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ماز مرگ باک نباشد که می‌خوریم دم تو
ز راه دور و بیابان چه باک و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱

 

اگر چه از برمن بارها چو تیر بجستیهم آخرم بکشیدیی و چون کمان بشکستی
درآمدم که نشینم، برون شدی به شکایتبرون شدم که بیایم، درم به روی ببستی
مرا به داغ بکشتی، ولی ز باغ رخ خودگلم به دست ندادی، دلم به خار بخستی
هلاک همچو منی در غم تو حیف نباشد؟من ار ز پای درآیم چه باک؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰

 

هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزیاگر چه خون دل من هزار بار بریزی
مرا سریست کزان خاک آستانه نریزماگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی
شبم به وعدهٔ فردای خودنشانی و چون مندر انتظار نشینم، تو روزها بگریزی
میان ما و تو کاری کجا ز پیش برآید؟که من تواضع و خدمت کنم، تو تندی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۷

 

چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی؟که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگرانی
نشسته‌ام که بجویی مرا، خیال نگه کنمگر به روز بیاییم و گرنه کی تو بخوانی؟
ز دوری تو چنان گشته‌ام ضعیف و شکستهکه گر ز دور ببینی مرا، تو باز ندانی
تو آفتاب و من آن ذره‌ام ز پرتو مهرتکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲

 

نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانیگذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی
پیام من برسانی، بدان صفت که تو گوییسلام من برسانی، بدان زبان که تودانی
چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفیدرافگنی سخن من بدان میان که تو دانی
به گوشه‌ای کشی آن زلف را به رفق و بگوییکه: بازده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - وله نورالله مرقده

 

چو بد کنی و ندانی که : نیک نیست که کردیمعاف باش و گر عاقلی معاف نگردی
ترا به باغ حقیقت چه کار و گلشن معنی؟که فتنهٔ چمن لاله و حدیقهٔ دردی
طریق عشق گرفتی و منهزم ز ملامتتو کز کلوخ حذر می‌کنی، چه مرد نبردی؟
خبر ز کردهٔ مردان شنیده‌ای به تواترمباش غافل و کاری بکن تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی