گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

بخت بدرنگ من امروز گم استیارب این رنگ سواد از چه خم است
دلدل دل ز سر خندق غمچون جهانم که بس افکنده سم است
با من امروز فلک را به جفاآشتی نیست همه اشتلم است
شد چو کشتی به کژی کار فلککه عنانش محل پاردم است
دولت امروز زن و خادم راستکاین امیر ری و آن شاه قم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

طره مفشان که غرامت بر ماستطیره منشین که قیامت برخاست
غمزه بر کشتن من تیز مکنکان نه غمزه است که شمشیر قضاست
بس که از خصم توام بیم سر استبر سر این همه خشم تو چراست
گر عتابی ز سر ناز برفتمرو از جای که صحبت برجاست
گفت بیهوده بر انگشت مپیچبر کسی کو به تو انگشت نماست
هیچ بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

ای قول دل به رفیع‌الدرجاتوز برائت به جهان داده برات
پنجم چار صفی از ملکانهشتم هفت تنی از طبقات
رای رخشان تو بر چشمهٔ خضررفته بی‌زحمت راه ظلمات
خصم تو کور و تو آیینهٔ شرعکور آیینه شناسد؟ هیهات
حاسد ار در تو گشاده است زبانهم کنونش رسد آفات وفات
یک دو آواز برآید ز چراغگه مردن که بود در سکرات
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

دل شد از دست و نه جای سخن استوز توام جای تظلم زدن است
دل تو را خواه قولا واحداتا تو خواهیش دو قولی سخن است
آنچه در آینه بینم نه منمپرتو توست که سایه فکن است
نظرت نیست به من زانکه مراتن نماند و نظر جان به تن است
باد سردم بکشد شمع فلکشمع جان در تنهٔ پیرهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

به دو میگون لب و پسته دهنتبه سه بوس خوش و فندق شکنت
به زره پوش قد تیر وشتبه کمان‌کش مژهٔ تیغ زنت
به حریر تن و دیبای رختبه ترنج بر و سیل دقنت
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گلبر سر سرو صنوبر فکنت
به می عبهر آن سرخ گلتبه خوی عنبر آن یاسمنت
به گهرهای تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

سر و زر کو که منت یارم جستفرصت آمدنت یارم جست
بن مویی ز دلم کم نشودسر موئی ز تنت یارم جست
نه میی از قدحت یارم خواستنه گلی از چمنت یارم جست
نه من آیم نه توام دانی خواندنه تو آئی نه منت یارم جست
گم شد از من دل من چون دهنتنه دلم نه دهنت یارم جست
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

یارب آن خال بر آن لب چه خوش استبر هلالش نقط از شب چه خوش است
دهنش حلقهٔ تنگ زره استنقطه بر حلقهٔ مرکب چه خوش است
مه سپر کرده و شب ماه سپربه سپر برزده کوکب چه خوش است
بر لبش خال ز گازم اثر استاثر گاز بر آن، لب چه خوش است
زلف دستارچه و غبغب طوقزیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

دل از آن راحت جان نشکیبدتشنه از آن آب روان نشکیبد
چکنم هرچه کنم دل کند آنکدل از آن جان جهان نشکیبد
دل نیارامد و هم معذور استکز دلارام چنان نشکیبد
گرچه خون ریزد دل دار نهاندل ز خون‌ریز نهان نشکیبد
سینه از زخم سنانش نالیدوآنگه از زخم سنان نشکیبد
گرچه پروانه کند عمر زیانتا نسوزد ز زیان نشکیبد
دل چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

دلم آخر به وصالش برسدجان به پیوند جمالش برسد
زار از آن گریم تا گوهر اشکبه نثار لب و خالش برسد
نه به نو شیفته گردم چو به منمه به مه پیک خیالش برسد
دل دیوانه بشیبد هر ماهچون نظر سوی هلالش برسد
صبر شد روزهٔ هجران بگرفتتا مگر عید وصالش برسد
گرچه فتراک وصال است بلنددستم آخر به دوالش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

رحم کن رحم، نظر باز مگیرلطف کن لطف، خبر بازمگیر
گیرم آتش زده‌ای در جانمآخر آبم ز جگر بازمگیر
گر به مستی سخنی گفتم، رفتسخن رفته ز سر بازمگیر
گنه کرده بناکرده شمارعذر بپذیر و نظر بازمگیر
گلبن مهر تو در باغ دل استآب از آن گلبن‌تر بازمگیر
از چو من هندوک حلقه بگوشگر کله نیست کمر بازمگیر
آخر آن بوسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

روز دانش به ازین بایستیآسمان مرد گزین بایستی
رفته چون رفت طلب نتوان کردچشم ناآمده بین بایستی
پیش‌گاه ستم عالم راداور پیش نشین بایستی
کیسهٔ عمر سپردیم به دهردهر غدار امین بایستی
گر به اندازهٔ همت طلبمفلکم زیر نگین بایستی
سایه‌ای ماند ز من، من غلطمهستی سایه یقین بایستی
ناله گر سوی فلک رفت رواستسایه باری به زمین بایستی
نیست صیادی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵

 

گلی از باغ وفا آمده‌ایخود خس و خار نما آمده‌ای
هر کجا پای نهی گل رویدتا ندانی ز کجا آمده‌ای
ذرهٔ ذات تو خورشید لقاستبحری و قطره قضا آمده‌ای
سایهٔ خار تو سروستان استخرمن نشو و نما آمده‌ای
نور آئینه به خود پنهان استقبلهٔ قبله نما آمده‌ای
کی دلت تاب نگاهی داردآفت آینه‌ها آمده‌ای
خار و گل نام خدا می‌گویندای سهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

عالم افروز بهارا که توییلشکر آشوب سوارا که تویی
هم شکوفهٔ دل و هم میوهٔ جانبوالعجب‌وار بهارا که تویی
اژدها زلفی و جادو مژگانکافرا معجزه دارا که تویی
تو شکار من و من کشتهٔ توناوک انداز شکارا که تویی
کار برهم زده مردا که منمزلف درهم شده یارا که تویی
زخم بگذاری و مرهم نکنیسنگ‌دل زخم گذارا که تویی
کشتیم موی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰

 

کاشکی جز تو کسی داشتمییا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هر دم هستهم‌دم خویش کسی داشتمی
کی غمم بودی اگر در غم تونفسی، هم‌نفسی داشتمی
گر لبت آن منستی ز جهانکافرم گر هوس داشتمی
خوان عیسی بر من وانگه منباک هر خرمگسی داشتمی
سر و زر ریختمی در پایتگر از این دست، بسی داشتمی
گرنه عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

هدیهٔ پای تو زر بایستیرشوهٔ رای تو زر بایستی
غم عشقت طرب افزای من استطرب افزای تو زر بایستی
جان چه خاک است که پیش تو کشمپیشکش‌های تو زر بایستی
دیده در پای تو گشتن هوس استکشته در پای تو زر بایستی
گرد هم اجرای امروز تو جانخرج فردای تو زر بایستی
ترش روی است زر صفرا بروقت صفرای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

یک زبان داری و صد عشوه‌گریمن و صد جان ز پی عشوه خری
از جگر خوردن توبه نکنیزانکه پرورده به خون جگری
زهره داری تو ز بیم دل خویشکه بهر دم جگر ما بخوری
گفته بودی که تمامم به وفابرو ای شوخ که بس مختصری
به دعای سحری خواستمتکارم افتاد به آه سحری
دست هجر تو دهانم بر دوختتا نگویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۵ - در بی‌اعتنایی به دنیا

 

نه به دولت نظری خواهم داشتنه ز سلوت اثری خواهم داشت
نه از آن روز فرو رفتهٔ عمرپس پیشین خبری خواهم داشت
میوه دارم که به دی مه شکفدکه نه برگی نه بری خواهم داشت
کرم شب تابم در تابش روزکه نه زوری نه فری خواهم داشت
وه که سد ره من جان و دل استکه به سدره مقری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۷ - قصیده

 

بس بس ای طالع خاقانی چندچند چندش به بلا داری بند
جو به جو راز دلش دانستیکه به یک نان جوین شد خرسند
مدوانش که دوانیدن تومرکب عزم وی از پای فکند
مرغ را چون بدوانند نخستبکشندش ز پی دفع گزند
به ازو مرغ نداری، مدوانور دوانیدی کشتن مپسند
کس ندیده است نمد زینش خشکسست شد لاشه به جاییش ببند
مچشانش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۰ - در شکایت از روزگار

 

به فلک تخته در ندوخته‌اندچشم خورشید بر ندوخته‌اند
کوه را در هوا نداشته‌اندشمس را بر قمر ندوخته‌اند
دیده بانان بام عالم راپرده‌ها بر بصر ندوخته‌اند
چرخ و انجم پلاس شام هنوزبر پرند سحر ندوخته‌اند
روز وشب را به عرض شام و شفقزرد وسرخی دگر ندوخته‌اند
آسمان را به جای دلق کبودژنده تازه‌تر ندوخته‌اند
عالم آن عالم است و دهر آن دهراز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۳ - قصیده

 

سرورانی که مرا تاج سرنداز سر قدر همه تاجورند
به لقا و به لقب عالم راعز اسلام و ضیاء بصرند
آدمی نفس و ملایک نفس‌اندپادشا سار و پیمبر سیرند
برتر از نقطهٔ خاک‌اند به ذاتنه به پرگار نه افلاک درند
به همم صاحب صدر فلک‌اندبه قلم نائب حکم قدرند
به نی عسکری ملک طرازعسکر آرای ملوک بشرند
تا دوات همه پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۵ - در حال بیماری به اشتیاق خراسان

 

به خراسان شوم انشاء اللهآن ره آسان شوم انشاء الله
چون طرب در دل و دل در ملکوتره به پنهان شوم انشاء الله
خضر پنهان گذرد بر ره و منخضر دوران شوم انشاء الله
ایمن از کوه نشینان به گذرباد آبان شوم انشاء الله
پیش آن باد پرستان به شکوهکوه ثهلان شوم انشاء الله
قمع آن را که کند کوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲ - در هجو شهر زوری

 

سیزده جنس نهاده است نبیکه همه مسخ شدند و همه هست
ز آن یکی خرس که بد خنثی طبعدیگری پیل که شد فسق پرست
من خری دیدم کو مسخ نبودخوک شد چون ز خری کردن جست
بود اول خر و آخر شد خوکچون به بنگاه خسان دل دربست
سفله‌ای بود سفیهی شد دونپشه‌ای آمد و شد پیلی مست
بتر خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۶

 

حوری از کوفه به کوری ز عجمدم همی داد و حریفی می‌جست
گفتم ای کور دم حور مخورکو حریف تو به بوی زر توست
هان و هان تا ز خری دم نخوریور خوری این مثلش گوی نخست
که خری را به عروسی خواندندخر بخندید و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم به سزامطربی نیز ندانم به درست
بهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۲

 

ای عماد الدین ای صدر زمانهر زمان صدری تو را خاک در است
چرخ نعمان دوم خواندت و گفتنعل یحموم توام تاج سر است
من که آتش سرم و باد کلاهخاک درگاه توام آبخور است
مهر تب یافتم از خدمت توزان تبم رفت و عرض برگذر است
قحط جان می‌بری و قحط کرمور تو گوئی ز دو مرسل اثر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۵۰ - در حکمت

 

ای فتی فتوی غدرت ندهمکافت غدر هلاک امم است
غدر نقابی بنیاد وفاستاینت بنیاد که جان را حرم است
صبح حشر است مزن نقب چنینکافت نقب زن از صبح‌دم است
غدر چون لذت دزدی است نخستکاخرش دست بریدن الم است
ورم غدر کند رویت سرخسرخی عضو دلیل ورم است
تا تو بیمار نفاقی به درستهرچه صحبت شمری هم سقم است
خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی