گنجور

 
خاقانی

بخت بدرنگ من امروز گم است

یارب این رنگ سواد از چه خم است

دلدل دل ز سر خندق غم

چون جهانم که بس افکنده سم است

با من امروز فلک را به جفا

آشتی نیست همه اشتلم است

شد چو کشتی به کژی کار فلک

که عنانش محل پاردم است

دولت امروز زن و خادم راست

کاین امیر ری و آن شاه قم است

هر که را نعمت و مال آمد و جاه

سفلگی را بعهم کلبهم است

تا به درگاه خدا داری روی

زر آلوده سگ حلقه دم است

باز چون بر در خلق افتد کار

زر بر سفله خدای دوم است

این کرم جستن خاقانی چیست

که کرم در همه آفاق گم است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

مرد هشیار در این عهد کم است

ور کسی هست بدین متهم است

زیرکان را ز در عالم و شاه

وقت گرم است نه وقتِ کرم است

هست پنهان ز سفیهان چو قدم

[...]

خاقانی

ای فتی فتوی غدرت ندهم

کافت غدر هلاک امم است

غدر نقابی بنیاد وفاست

اینت بنیاد که جان را حرم است

صبح حشر است مزن نقب چنین

[...]

جامی

آنچه در عشق توأم دمبدم است

رنج بر رنج و الم بر الم است

شاد باد از تو دل پر هوسان

گر من از غصه بمیرم چه غم است

نیست برمن ستم از تیغ تو زخم

[...]

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
اهلی شیرازی

بخت ملک قاسم از الطاف حق

چرخ بحکمش شد و او حکم است

داد خدایش خلفی کز شرف

مشتریش چاکر و مه خادم است

اختر فرخنده منصور نام

[...]

نشاط اصفهانی

جان و جانان، دل و دلبر به هم است

تن اگر دور بماند چه غم است

چشم و زلف تو ببایست که نیست

ورنه از سنبل و نرگس چه کم است

سینه با مهر تو آتشکده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه