گنجور

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۶ - در ذکر قلبی آنان که دم از ذکر قلبی زنند و بر خود علامات آن نصب کرده آن را از قبیل ذکر خفیه شمارند و ندانند که آن نیز حکم ذکر جهر دارد بلکه ذکر جهر نیز از آن بهتر است زیرا که در ذکر جهر اصل ذکر متحقق است و احتمال غیر آن ندارد به خلاف ذکر خفیه

 

وان دگر شیخ پیش خلق جهان
کرده خود را علم به ذکر نهان
چشم پوشیده لب فرو بسته
نفس از حرف و صوت بگسسته
پا به دامن کشیده سر در جیب
یعنی افتاده ام به مکمن غیب
پشت و پایی بر این جهان زده ام
خیمه بر اوج لامکان زده ام
گر فقیری ز دور جنبیده
گفته با وی مرید دزدیده
دور شو دور تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۷ - حکایت آن غوری که در مناره پنهان شده بود و فریاد می کرد که مرا مجویید که من اینجا نیستم

 

روستایی ز دست باران جست
رفت و در پای ناودان بنشست
ساده ای از تکاو عرصه غور
کرد روزی به سوی شهر عبور
مانده و گرسنه ز راه تکاو
بر کتف توبره به پا گرگاو
اوفتادش گذر به دکانی
دید پر نان و نانخورش خوانی
بی تکلف گذشت و خوش بنشست
کرد بیرون ز زیر پشمین دست
صاحب خوان چو بود اهل کرم
نزد از منع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۸ - در بیان آنکه آنچه گذشت مذمت ذکر سر و جهر نیست بلکه مذمت جماعتی است که آن را وسیله لذات جسمانی و شهوات نفسانی ساخته اند

 

آنچه کردم بیان درین گفتار
نیست بر ذکر سر و جهر انکار
غیر ذکر خدا چه سر و چه جهر
نیست دل را نصیب و جان را بهر
هست انکار من بر آنکه کسی
سازد آن را وسیله هوسی
خویش را ز اهل حق کند به دروغ
تا ستاند بهای تره و دوغ
زیر پای آورد کتاب خدای
تا نهد شیشه شراب به جای
عشر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد

 

آن زمان از ریا و عجب رهی
که شوی پیر را رهین و رهی
هست در نفس دار و گیر بسی
که نداند به غیر پیر کسی
نفس افعی و پیر خضر شعار
کور می سازدش زمردوار
نفس دیو است و پیر نجم هدی
رجم دیو است کار نجم بلی
کیست پیر آن که نیست یک سر مو
سیه از ظلمت وجود بر او
گردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۰ - در بیان معنی رباعی که منسوب است به یکی از سلسه خانواده خواجگان ماوراء النهر قدس الله اسرارهم

 

با هر که نشستی و نشد جمع دلت
وز تو نرمید زحمت آب و گلت
زنهار ز صحبتش گریزان می باش
ور نی نکنی روح عزیزان بحلت
از زمین و زمان برون بردت
وز مکین و مکان برون بردت
از می عشق بیخودت سازد
وز علایق مجردت سازد
دولت صحبت چنین پیری
مس قلب توراست اکسیری
تا شود زر مس تو زان اکسیر
بگسل از خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۱ - در ترغیب مطالب بر مراقبه که عبارت است از نسیان رؤیة المخلوق بدوام النظر الی الخالق بنسیان رؤیة المخلوق یعنی رونده راه می باید که دائما ناظر جناب احدیت باشد و رقم نسیان و نیستی و فنا بر ناصیه جمیع مخلوقات کشد

 

سر مقصود را مراقبه کن
نقد اوقات را محاسبه کن
باش در هر نفس ز اهل شعور
که به غفلت گذشت یا به حضور
هر چه جز حق ز لوح دل بتراش
بگذر از خلق و جمله حق را باش
رخت همت به خطه جان کش
بر رخ غیر خط نسیان کش
در همه شغل باش واقف دل
تا نگردد ز شغل خود غافل
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۲ - حضرت خواجه بزرگ بهاء الحق و الدین المعروف به نقشبند قدس سره می فرمودند که دوام مراقبه نادر است و از این طایفه اندکی کسب آن کرده اند و ما به طریق حصول آن را یافته ایم که مخالف نفس است

 

خواجه نقشبند بند گشای
نقش غیر از دل مرید زدای
گفت راهی که حق شناس سپرد
پی به مقصود خویش ازان ره برد
دولت ورزش مراقبه بود
که به مقصد رسید از آن ره زود
دیگران کان طریق نسپردند
پی به مقصود دیرتر بردند
باشد آن راه مرد صاحب سر
لیکن آمد دوام آن نادر
گر دولت را هوای آن ره خواست
مایه کسب آن خلاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده

 

شد جوانی ز سالکان طریق
با یکی پیرکار دیده رفیق
پیر چون آفتاب پرمایه
وان جوان از قفاش چون سایه
می بریدند ره که ناگاهی
گشت پیدا پر آب و گل راهی
پیر مستانه می نهاد قدم
آن جوان از پی ایستاده دژم
کش مبادا شود در آن ما بین
از گل آلوده جامه یا نعلین
پیر چون آن بدید گفتا هی
خر نیی بیم آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۴ - در بیان آنکه حضرت خواجه بزرگوار قدس سره می فرمودند که بنای کار را به نفس می باید کرد چنانکه اشتغال به وظیفه و زمان حال از تذکر ماضی و تفکر در مستقبل را مشغول گرداند و نفس را مگذارد که ضایع گذرد

 

خواجه پاک دین پاک نفس
روح الله روحه الاقدس
گفت عارف که در وفا فرد است
کار خود بر نفس بنا کرده ست
هیچگه پیش و پس نمی نگرد
نقد خود جز نفس نمی شمرد
ما مضی مات و المؤمل غیب
نیست جز نقد وقتش اندر جیب
می کند از سر شعور و وقوف
هر نفس را به حق آن مصروف
شده امروز و دی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۵ - امام شافعی گفت عمری گرد صوفیه گردیدم از ایشان دو سخن پسندیده شنیدم. یکی آنکه الوقت سیف قاطع و دیگر آنکه ان من العصمة ان لا تقدر

 

شاه دین شافعی مطلبی
گفت عمری پی خدا طلبی
کرده ام طوف گرد درویشان
نکته ای دو شنیده ام زیشان
هر دو پاکیزه و پسندیده
به ترازوی عقل سنجیده
وقت را گفته اند تیغ بران
که بود بی توقفی گذران
هر کجا تیز بگذرد چون تیغ
وانگردد به وای وای و دریغ
گرچه باشد گذشتش نفسی
لیک تاثیر او قویست بسی
اثرش بر دلی که می آید
ابدالابدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۶ - در بیان سخن آن عارف که گفت دوستان همه عالم دشمنند و همه دشمنان دوستند

 

عارفی گفت هر که یارم شد
خصم جان امیدوارم شد
جوهر من مناسب خود یافت
رویم از حق به جانب خود تافت
مرد حق زان که را بتر داند
که دلش را ز حق بگرداند
وان که با من ز دشمنی زد دم
دوستدار من اوست در عالم
رویم از خود بتافت در حق کرد
قبله ام وجه حق مطلق کرد
که ازان به به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۷ - در شرح حدیث اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک

 

هم به هر قبه ای تو را روییست
هم به هر جانبیت پهلوییست
پهلوی راست سوی گلشن غیب
پهلوی چپ درین نشیمن ریب
در میان دو پهلویت پیوست
نفس دشمن نهاد کرده نشست
از چپ و راست جنس وهب و عمل
هر چه آید بری ز نقص و خلل
یا براندازش به حرص و هوا
یا بپالایدش به عجب و ریا
هر که باشد جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر

 

آن دگر نکته را که کرد ادا
شافعی از کلام اهل هدی
بود آن کز خدای عز و جل
عصمت آمد نصیب تو ز ازل
کانچه خواهد دلت ز خود رایی
ندهندت بر او توانای
عصمت است اینکه نیست سیم و زرت
که شود آرزوی شور و شرت
مطرب آری به خانه می نوشی
شاهدان را کنی هم آغوشی
عصمت است اینکه نیست دسترست
که چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۹ - در بیان آنکه در کلام سابق مذکور شد منافی اثبات اختیار آدمی نیست و در تحقیق معنی اختیار و جبر

 

نبرد فعل را چه خیر و چه شر
آنچه گفتم ز اختیار بدر
آن بود اختیار در هر کار
که بود فاعل اندر آن مختار
معنی اختیار فاعل چیست
آنکه فاعل چو فعل را نگریست
ایزد اندر دلش به فضل و رشاد
درک خیریت وجود نهاد
یعنی آنش به دیده خیر نمود
کاید آن فعل از عدم به وجود
منبعث شد ازان ارادت و خواست
کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۰ - در بیان جواب از سؤالی که چون بنده مختار در اختیار خود مجبور باشد اختیار وی به جبر راجع شود پس حکمت تکلیف وی به اوامر و نواهی چه باشد

 

گر تو گویی چو بنده مامور
هست در اختیار خود مجبور
اختیارش به جبر شد راجع
وان بود امر و نهی را مانع
کس نگوید به سنگ کز لب بام
چون بیفتی مکن به خاک مقام
یا ز پستی هوای بالا کن
از بن کوه بر سرش جا کن
کس نگوید به آب کز تگ چاه
مطلب بی رسن به بالا راه
یا چو دلو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل

 

داشت پور سبکتگین دو غلام
گلرخ و لاله روی و سرو خرام
هر دو در پله بها همسنگ
هر دو در حله صفا یکرنگ
با یکی بود شاه را نظری
که نبود آن نظر بدان دگری
زانکه می دید لایحش ز جبین
سر دولت به چشم آخر بین
کس بر آن سر چو اطلاع نداشت
آن تفاوت گزاف می پنداشت
بود صد گفت و گو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را

 

شاه روزی به اتفاق شکار
خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار
زانکه جز در شکار نتوان کرد
ورزش کارزار و جنگ و نبرد
کار ارباب ملک بازی نیست
بازی آیین سرفرازی نیست
شغل اهل خرد نه لهو بود
ور بود سهل بلکه سهو بود
شرزه شیری ز بیشه غره کشید
که یلان را ز بیم زهره درید
آمد و بر کنار بیشه نشست
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش

 

آن یکی چست از زمین برجست
تیغ جست و میان به کین در بست
گفت شاها غلام فرمانم
هر چه حکم تو بنده آنم
گر کنم طاعت و اطاعت تو
باشد آن هم به استطاعت تو
من خود اندر میانه هیچ نیم
جز دروغ و بهانه هیچ نیم
آلتی ام به دست کارگزار
نیست در دست من کفایت کار
کار در دست کار ساز بود
نسبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه

 

شاه چون اضطراب او می دید
زیر لب نرم نرم می خندید
خنده ای همچو برق عالم سوز
نه چو صبح دوم جهان افروز
مشو از لطف پادشاه دلیر
که بود خنده اش چو خنده شیر
او به قصد تو می کند دندان
تیز و تو می شماریش خندان
آن دگر یک چو حکم شاه شنید
سر طاعت ز حکم شاه کشید
گفت شاها چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود

 

چون گذشت از حد آن جحود و عناد
شاه گفتا خدات صبر دهاد
چند ازین گفت و گوی بیهوده
که زبان زان مباد آلوده
امر من بهر آزمون شماست
نه مرا آرزوی خون شماست
خواستم تا درین فضای وجود
سر معلوم من شود مشهود
آنچه دانسته ام چه زین و چه شین
از شما بینمش به رأی العین
هر چه در هر کدام مکتوم است
پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی

 

بر دو قسم است امر اگر یابی
امر ایجادی است و ایجابی
امر ایجادی امر کن باشد
که مفیض نو و کهن باشد
زو تخلف نمی کند مدلول
زانکه او علت است و این معلول
امر ایجابی از حکیم ازل
صیغه افعل است و لا تفعل
بر قوی روشن است و بر عاجز
که تخلف ازان بود جایز


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار

 

گفت شاها چو نهی و امر از توست
قدرت و فعل زید و عمرو از توست
می کنی امر و می کنی امداد
زید را در حصول فعل مراد
می کنی امر و می شوی مانع
عمرو را کان شود ز وی واقع
این تفاوت میان شان ز چه خاست
آن چرا ز اولیا و این ز اعداست


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام

 

گفت بر عارفان بود معلوم
که شما حاکمید و من و محکوم
هر چه ظاهر ز زین و شین شماست
موجب مقتضای عین شماست
هر چه عین شما تقاضا کرد
فیض جود من آن هویدا کرد
زید چون بر لسان استعداد
پیش جودم در سؤال گشاد
امر تکلیف خویش خواست نخست
مطلبش شد چنانکه خواست درست
بعد ازان رو به جست و جو آورد
میل فعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام

 

گفت شاها چو فیض جود تو داد
قابلان را قبول استعداد
این تفاوت چراست در قابل
این چرا مدبر است وان مقبل
نظر لطف سوی قابل کن
هر که را مدبر است مقبل کن


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۰ - جواب

 

گفت اعیان همه صفات مرا
صورتند و شئون ذات مرا
وان صفات و شئون مذکوره
صور ذات و ذات ذوالصوره
نیست ذوالصوره را تغیر حال
در صور هم نفوذ جعل محال
صورت آن صور که اعیانند
هم بدان سیرت و بدانسانند
اختلافی که در صفات و شئون
بود در مستقر عز بطون
گشت در عین این و آن ساری
غیر آن چون شود دگر طاری
کی دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی