گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴

 

کی دواجو بود آن دل که ز دردش دم زد
داغ بی‌دردی آنم که دم از مرهم زد
با خرد روز ازل بر سر سودا بودم
عشق پیش آمد و سودای مرا برهم زد
محنت هجر تو داند که چه با جانها کرد
شعله عشق تو داند که چه در عالم زد
گوش کس باخبر از زمزمه شوق نبود
عشقت آن روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

یاد روی تو هم‌آغوش گلستانم کرد
لذت درد تو آسوده ز درمانم کرد
کفر و دین باختم از نیم‌نظر بر رخ دوست
دیده رسواشده گبر و مسلمانم کرد
نفسی بی تو گر از سینه تنگم سر زد
برق الماس شد و سر به گریبانم کرد
چون صبا، سنبل امید در آغوشم بود
بخت بد شانه‌کش طره حرمانم کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶

 

ما اسیران چه کسانیم، گرفتاری چند
روزگار خوش ما چیست، شب تاری چند
سینه برهنه بر گلشن از آن می‌مالم
کز ره مرغ چمن، چیده شود خاری چند
دل چو مویی شد و نگشود کس از وی گرهی
ماند چون سبحه، به یک رشته، گرفتاری چند
داغ‌های کهن خویش، به دل تازه کنم
گلشنی سازم از افروخته رخساری چند
ناتوانان تو گر زانکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵

 

دامنم چند ز خون مژه دریا باشد؟
دیده نگذاشت که نم در جگر ما باشد
برنیاورد سر از موج سرشکم گردون
این گهر چند گره در دل دریا باشد؟
رشته‌ای را که در آن گوهر اشکی نکشند
بگسلانش، همه گر عقد ثریا باشد
در نظر، آینه مهر، صبوحی زن را
کی به کیفیت آیینه مینا باشد؟
عشق در بادیه‌ای ساخته سرگردانم
که در آن، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶

 

زخم خار آرزوی آبله پا باشد
غنچه را غیر شکفتن چه تمنا باشد؟
به جز از سبحه ندیدیم ز دل راه به دل
ورنه بایست دلت را غم دلها باشد
تا بود قطع تعلق، سر پیوند کراست؟
ما و شمشیر تو، سوزن ز مسیحا باشد
سرفرازی چو درین بزم به خدمت گروست
صرفه شمع در آن است که برپا باشد
چه عجب گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷

 

کی اسیران غمت را غم دنیا باشد؟
گر تو پروا کنی از چرخ، چه پروا باشد؟
هرکه را خورد دل از چاه زنخدانی آب
تشنه لب میرد، اگر بر لب دریا باشد
ناخن تیشه عاشق چو شود عقده‌گشای
نگذارد که گره در دل خارا باشد
هیچ‌کس نیست که محتاج نگردد به فلک
بازگشت قدح آخر سوی مینا باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰

 

عشقت اقرار به دل آرد و انکار برد
همچو صیقل که صفا بخشد و زنگار برد
بیخودی لازمه عشق بود، ورنه چرا
هرکه را بر سر کار آورد، از کار برد؟
که به غربت فکند تنگدلان را زوطن؟
باغبان کی گل نشکفته به بازار برد؟
سوختم ز آتش دل، نیست شفیعی که مرا
به بهشت قفس از عرصه گلزار برد
خوشنما نیست مددکردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸

 

نگهت فتنه‌گر و عربده‌سازست هنوز
سرمه در چشم تو، همخانه نازست هنوز
تازه شد دوستی ما به خط تازه تو
ناز کن، ناز که آغاز نیازست هنوز
راه نزدیک حرم، سعی مرا ناقص کرد
لیک شادم که ره شوق درازست هنوز
خاک شد پیکر محمود و ز تاثیر وفا
دل او در شکن زلف ایازست هنوز
شد ز میخانه و خم کعبه مقصد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۰

 

راست رو نیست بر آماج اثر، تیر نفس
چه عجب گر گله‌مندیم ز تاثیر نفس
راز من چون نشود فاش، که در سینه تنگ
ناله را پا نتوان بست به زنجیر نفس
وصل تو لطف الهی‌ست، وگرنه این بخت
ندهد دست، به فکر دل و تدبیر نفس
بعد عمری که به پرسیدن ما آمده‌ای
دست دهشت شده در سینه گلوگیر نفس
قدسی ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش
گیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش
با خیال تو چو شب دست در آغوش کنم
صبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش
تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووس
صورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟
آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشن
اخگری بود مرا در ته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵

 

تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویش
خاطرم ساخته چون جغد به ویرانه خویش
گر قرارت نبود پهلوی من جرم تو نیست
شعله بی‌طاقتی آموخت ز پروانه خویش
شکر آن طره چه گوییم، که هرگز ننهاد
منت سلسله بر گردن دیوانه خویش
قدمی رنجه کن ای دوست، که چون مردم چشم
کردم آراسته از لخت جگر، خانه خویش
آنکه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴

 

غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
هیچ‌کس نیست چو من دشمن آبادی خویش
دیر می‌کشت در آن کوی غمم، دور شدم
خویش برخاستم از جای به جلادی خویش
هر گلی حلقه دامی‌ست درین راه مرا
می‌روم سوی قفس از پی آزادی خویش
گفتی از من گذر، از خود نتوانی چو گذشت
نگذرم از تو، ولی بگذرم از وادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵

 

مرده را زنده کند چون سخن‌آراست لبش
غنچه گلشن اعجاز مسیحاست لبش
سخن از لعل لبش دیر جدا می‌گردد
بس که آلوده به شیرینی جان‌هاست لبش
غیرت عشق مرا بین، که چو دیدم رویش
کشت رشکم چو نهان جان ز دلم خواست لبش
هر سخن کز لب دلدار برون می‌آید
شکرآلوده بود، بس که شکرخاست لبش
هر جفا کز تو رسد بر دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱

 

دوش آمد ز سفر مژده که یار آمد پیش
دیده تا فرش‌شدن، پای نگار آمد پیش
می‌کشد شاهد مقصود ز رخساره نقاب
دیده گو بر سر کار آی، که کار آمد پیش
یار می‌آید و غم می‌رود ای مرغ چمن
مژدگانی که خزان رفت و بهار آمد پیش
از گروهی که بر افلاک نظر دوخته‌اند
اختر سعد، یکی را ز هزار آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۴

 

هرکسی شاد به سال نو و نوروزی خویش
دل شوریده عاشق به غم‌اندوزی خویش
شب تاریک مرا روشنی از آه من است
برو ای شمع، تو و انجمن‌افروزی خویش
دیده زخمم ازان پیش که روشن گردد
دیده بر تیغ جفای تو رقم، روزی خویش
من شوریده کجا و غم ناموس کجا
برو ای عقل و ببر مصلحت‌آموزی خویش
کوکب بخت کس از سعی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸

 

ما شکست دل خود را ز خدا خواسته‌ایم
وز خدا فرصت دشمن به دعا خواسته‌یم
همه جویند می عشرت و ما زهر ملال
دردسر نیست درین باده که ما خواسته‌ایم
تا برآرند شهان ناله ز ناکامی خویش
خویش را بر سر کوی تو گدا خواسته‌ایم
بر سر کوی تو هر بی سر و پا محرم نیست
ما غلط کرده، غبارش ز صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

 

همه جانب قدم مرحله‌پیما دارم
روشناس غم عشقم، همه‌جا جا دارم
غیرتم با تو چنان است که شبها به خیال
جنگ پهلوی تو با صورت دیبا دارم
از پی نقش پی ناقه نیم سرگردان
داغی از لاله درین دشت، تمنا دارم
نروم سوی وی آهسته ز ترسیدن جان
حذر از همرهی آبله پا دارم


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۷

 

لبی از زمزمه عشق، خروشان دارم
گرم آه سحرم، سینه جوشان دارم
غرضم نغمه دردست چو بلبل به وصال
گل در آغوش و لب از ناله خروشان دارم
مایه گریه ز ریش دل و داغ جگرست
چشم ازان بر ره خونابه‌فروشان دارم
صحبت اهل ورع، گرد ملال انگیزد
سر همدوشی میخانه‌بدوشان دارم
من گرفتار گرفتاری عشقم قدسی
حلقه در گوش دل از حلقه‌بگوشان دارم


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴

 

چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟
حلقه ماتمیان کو، که بر ایشان گریم
عمری از خون دل اسباب طرب جمع کنم
تا دمی بر سر کوی تو پریشان گریم
نوبت گریه به چشمم نرسد، زانکه مرا
دیده دل نگذارد که به مژگان گریم
مژه در خون جگر پنجه مرجان شد و من
در غم لعل تو یاقوت ز مرجان گریم
عمرها دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵

 

چون به سوی تو گشایم در کاشانه چشم
خانه چین شود از روی توام خانه چشم
بس که بر خاک درت چشم شهیدان شد فرش
ز آستانت مژه روید چو در خانه چشم
میل دل سوی می و ساغر عشرت کشدش
هرکه خونابه نپیموده ز پیمانه چشم
به تماشای جمال تو مرا جایی نیست
دل فروگیرتر از گوشه کاشانه چشم


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷

 

کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم
هیچ‌کس نیست که حسرت نخورد بر حالم
در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش
غم به هرسو که روم، می‌رود از دنبالم
چشم، مشتاق و حیا قفل زبان می‌گردد
صد سخن در دل و پیش تو ز حسرت لالم
خواری عشق چنانم ز نظرها افکند
که در آیینه نیاید به نظر، تمثالم
چون نهالی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰

 

دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بسته‌ام
صید قاتل‌دوستم، بر تیغ ازان دل بسته‌ام
عمرها جان کنده‌ام، تا این دل صدپاره را
برده بر فتراک او چون صید بسمل بسته‌ام
زحمت پا برنتابد خار این صحرا، ازان
خویش را چون گرد بر دامان محمل بسته‌ام
شسته‌ام از جان شیرین دست اول، بعد ازان
دل به زلف آن بت شیرین‌شمایل بسته‌ام
قدسی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲

 

از ازل کشته آن طرز نگاه آمده‌ایم
صد گره در دل ازان زلف سیاه آمده‌ایم
بر سر کوی تو هر صبح چو آیینه مهر
همه تن چشم شده محض نگاه آمده‌ایم
موسی وادی عشقیم که تا طور وصال
همه جا با مدد شعله آه آمده‌ایم
بی گنه بر تن ما یک سر مو نیست، مگر
خوی عفویم که خواهان گناه آمده‌ایم؟
از مصیبت‌کده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰

 

دوش بر خاک درت عرض جبین می‌کردم
وز جبین درخور آن، سجده گزین می‌کردم
گر خیال تو به آیینه گمان می‌بردم
در دل آینه، چون عکس، کمین می‌کردم
من چه دانم که مثنا نشود وصل تو، کاش
روز اول، نگه بازپسین می‌کردم
تهمت خرمی از هر دو جهان برمی‌خاست
گر به اندازه غم، ناله حزین می‌کردم
گر نسیم سحری همره خویشم می‌برد
از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۶

 

سینه پیش غم جانانه چه خواهد بودن
پیش سیلاب فنا، خانه چه خواهد بودن
شمع در محفل و گل بر سر بازار نشست
غیرت بلبل و پروانه چه خواهد بودن
از دل ماست پریشانی زلفش، ورنه
سعی باد سحر و شانه چه خواهد بودن
بی‌حجابانه نهد بر لب هرکس لب خویش
مجلس‌آرایی پیمانه چه خواهد بودن
اشک گرمم چه عجب گر به نظرها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی