گنجور

 
قدسی مشهدی

باغی که گلش بو ندهد عشق مجازست

تخمی که کسش برنخورد، اشک نیازست

خواری و عزیزی به هم آمیخته در عشق

هرگام درین بادیه صد شیب و فرازست

در عشق، بلا می‌سپرد دست به دستم

از بوته چو زر باز رهد در دم گازست

نرمی و درشتی ز کسی چشم ندارم

گر صلح‌پذیرست، وگر عربده‌سازست

سر بر نزد از ناز ز گلگشت مرادم

زان روز که تخم املم اشک نیازست

بی جاذبه عشق به منزل نتوان رفت

گر راه خرابات، وگر راه حجازست

عشقت به دل گیر و مسلمان زده آتش

جولانی حسنت همه جا در تک و تازست

مرغ دل محمود هنوز از اثر عشق

پروانه فانوس سر خاک ایازست

آگاهی دل را نبرد غفلت ظاهر

در خواب نیم گرچه مرا دیده فرازست

قدسی سخن من همه‌جا آفت من بود

چون شمع که از چرب‌زبانی به گدازست

 
 
 
sunny dark_mode