گنجور

 
قدسی مشهدی
 

هرگزم دیده چنین مایل دیدار نبود

شوق تا بود، به این گرمی بازار نبود

بود بسیارم ازین پیش ضرورت، اما

هرگزم عشق چو این مرتبه در کار نبود

برو ای عقل و مشو مانع رسوایی من

عشق کی بود که افسانه بازار نبود؟

عشقم آورد درین دایره روزی که هنوز

بر زبان‌ها سخن از نقطه و پرگار نبود

شوقم آن روز کهن بود که در کعبه و دیر

هیچ‌کس را خبر از سبحه و زنار نبود

از ازل گرد هوس بر دل قدسی ننشست

هرگز این آینه سیلی‌خور زنگار نبود