گنجور

 
قدسی مشهدی
 

به پیامی که کند باد صبا یاد مرا

روم از دست ندانم که چه افتاد مرا

به کمند سر زلف تو گرفتار مباد

آنکه خواهد کند از قید تو آزاد مرا

دشمنی کر پی بیداد مرا یاد کند

به از آن دوست که هرگز نکند یاد مرا

دوش وقت سحر از حسرت گل مرغ چمن

ناله‌ای کرد که آورد به فریاد مرا

آن ستم کرد شب هجر که در روز وصال

نتوان کرد به صد عذر ستم شاد مرا

شاد از آنم به خرابی که چو ویران گردد

خانه چون گل نتوان ساختن آباد مرا

آنچنان دور فتادم ز خرابات که دوش

سبحه چون آبله از دست نیفتاد مرا

نکنم ترک نظربازی خوبان قدسی

به جز این شیوه نیاموخته استاد مرا