هر سر موی من از دود تو در فریادست
نالهام نغمه نی نیست که گویی بادست
دیده بینور شود گر نکنم گریه چو شمع
مردم چشم مرا خانه ز سیل آبادست
تندی خوی تو از تاله فرو بسته لبم
ورنه حیثیت مرغان چمن فریادست
برگ سبزی به چمن کو که نشوید ابرش؟
بر خط سبز مکن تکیه که سرو آزادست
بر سر چارسوی عشق هنرمندانند
هرکه شاگردی این طایفه کرد استادست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از حالتی عمیق و پر از احساسات حکایت میکند. شاعر با بیان اینکه هر تار موی او از دود عشق معشوقش در فریاد است، به شدت دلتنگی و عاشقانه بودن خود اشاره میکند. همچنین، ناله او را به نغمه نی تشبیه میکند که به خاطر باد نیست، بلکه ناشی از درد و غم اوست.
شاعر به نوری که از دیدش رفته و به گریههایش مانند شمع اشاره میکند و میگوید اگر نگریه کند، چشمش مثل خانهای غرق در سیل، از دیدگی خالی خواهد شد. تندی خوی معشوق باعث شده است که او از بیان احساساتش باز بماند، وگرنه مانند پرندگان چمن، او نیز فریاد خواهد زد.
شاعر به استقامت و زیبایی سرو آزاد اشاره میکند و میگوید که باید از تکیه بر خط سبز بپرهیزد. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که هنرمندان واقعی در میدان عشق، هرکس که شاگردی کند، در واقع استاد میشود.
هوش مصنوعی: هر تار موی من از دود تو ناله میکند، صدای من نمیتواند فقط نغمهای مانند نی باشد که از باد بلند میشود.
هوش مصنوعی: چشمم در صورت بیفروغ خواهد شد اگر گریه نکنم، مانند شمعی که میسوزد. دل من نیز به خاطر اشکهایم به شدت پریشان و پر از درد است.
هوش مصنوعی: با توجه به رفتار تند تو، من نمیتوانم چیزی بگویم، در غیر این صورت آواز مرغان چمن به وضوح در میآید.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به این است که برگی از درختان که در چمن سبز است، نمیتواند از باران و ابرها بهرهمند شود. بنابراین، بر روی خط سبز یا امید به زندگی تکیه نکن، زیرا درخت آزادی وجود دارد که مستقل و بینیاز است. به نوعی به ارزش خود و استقلال اشاره میکند و یادآور میشود که به ظواهر نباید دل بست.
هوش مصنوعی: در چهار طرف عشق، هنرمندان حضور دارند و هر کسی که در این مسیر آموزش ببیند، به استاد تبدیل میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست
غیر پیمودن باد هوس تو بادست
کار او دارد کموخته کار توست
[...]
گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست
کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشود
دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم
[...]
عقل با روح قدس گفت که فردوس برین
هیچ دانی بخوشی بر چه مثال افتادست
روح قدسی ز سر حیرت و دانش گفتش
بخوشی راست چو گرمابه علیا با دست
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست
آن که گویند که بر آب نهاد است جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد
[...]
هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست
ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم
ماجرای دل شوریده برون افتادست
پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.