گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۶

 

فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویمنبود شبی که آیم ز میان کار گویم
ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرابجهم از این میان و سخن و کنار گویم
ز فراق گلستانش چو در امتحان خارمبرهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم
همه بانگ زاغ آید به خرابه‌های بهمنبرهم از این چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۷

 

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
چه کمی درآید آخر به شرابخانه تواگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی‌غمکه در این میان همیشه غم توست غمگسارم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵

 

صنما بیار باده بنشان خمار مستانکه ببرد عشق رویت همگی قرار مستان
می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کنکه به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان
بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان راز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان
قدحی به دست برنه به کف شکرلبان دهبنشان به آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۶

 

صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کننفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالبسوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریدهبنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن
و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردیبشکن تو نذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷

 

هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کنچو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن
منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریاننه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن
نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کننظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن
شکرت چو آرزو شد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۲

 

تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است اوبشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمرصدفی است بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهترکه پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
چه بهانه گر بت است او چه بلا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶

 

صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما دهغم تو به توی ما را تو به جرعه‌ای صفا ده
که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما رابه شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده
ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانیبنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده
بنشان تو جنگ‌ها را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۸

 

خبری است نورسیده تو مگر خبر نداریجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
قمری است رونموده پر نور برگشودهدل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پرانبسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شدچه غم است اگر چو قارون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۹

 

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماریچه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می‌دواندتو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیرانتو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزیغلطی غلط از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۰

 

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانانبه دمی چراغشان را ز چه رو نمی‌نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کنز زمینیان چه ترسی که سوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۱

 

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازمدر مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شدز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آنکه نداند او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۲

 

صنما چنان لطیفی که به جان ما درآییصنما به حق لطفت که میان ما درآیی
تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داریچه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی
تو لطیف و بی‌نشانی ز نهان‌ها نهانیبفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی
چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغانتو به لب چه شهد بخشی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۳

 

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باریسوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری
نرسی به باز پران پی سایه‌اش همی‌دوبه شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریابستان ز اوج موجش در شاهوار باری
چو شکار گشت باید به کمند شاه اولیچو برهنه گشت باید به چنین قمار باری
بکشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۴

 

به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامیکه ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بی‌او هوسی و چارمیخیچه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردیبه دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختیخنک آن سری که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۵

 

ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانیتو نه‌ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی
دو هزار خنب باده نرسد به جرعه توز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی چو جهان وفا نداردمی و ساغر خدایی چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحتجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۶

 

به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینیسوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی
نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله داردکه ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزانکه ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷

 

هله عاشقان بشارت که نماند این جداییبرسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آیددو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاریز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساندغم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸

 

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآییلمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
صفت چراغ داری چو به خانه شب درآییهمه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشیدو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشدچه گیاه و گل بروید چو تو خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹

 

بکشید یار گوشم که تو امشب آن ماییصنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانهبه سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی
و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشیز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی
شب من نشان مویت سحرم نشان رویتقمر از فلک درافتد چو نقاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰

 

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن ماییمفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانیبدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالیچو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتیدر خیبر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱

 

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبیکه پیاله‌هاست مردم تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدانسر اسب را مگردان که تو سر نه‌ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانیچو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲

 

بت من ز در درآمد به مبارکی و شادیبه مراد دل رسیدم به جهان بی‌مرادی
تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگزکه درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شدتو چگونه‌ای ولیکن تو ز بی‌چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم رانگر اولین قدم را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳

 

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدیبه خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیردنه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالیسفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویمکه چرا ستارگان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴

 

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانیتو که نکته جهانی ز چه نکته می‌جهانی
تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه ناممتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشتصفتیش می‌نگاری صفتیش می‌ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۵

 

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادیصنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزمچو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده‌ام خراب لیکن قدری وقوف دارمکه سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق استبدهی می و قدح نی چه عظیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی