گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

کار عشق از وصل و هجران درگذشتدرد ما از دست درمان درگذشت
کار، صعب آمد به همت برفزودگوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
در زمانه کار کار عشق توستاز سر این کار نتوان درگذشت
کی رسم در تو که رخش وصل تواز زمانه بیست میدان درگذشت
فتنهٔ عشق تو پردازد جهانخاصه می‌داند که سلطان درگذشت
جوی خون دامان خاقانی گرفتدامنش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

کار گیتی را نوائی مانده نیستروز راحت را بقایی مانده نیست
زان بهار عافیت کایام داشتیادگار اکنون گیایی مانده نیست
وحشتی دارم تمام از هرکه هستروشنم شد کشنایی مانده نیست
دل ازین و آن گریزان می‌شودزانکه داند با وفایی مانده نیست
زنگ انده گوهر عمرم بخوردچون کنم کانده زدایی مانده نیست
کوه آهن شد غمم وز بخت مندر جهان آهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

اهل بر روی زمین جستیم نیستعشق را یک نازنین جستیم نیست
زین سپس بر آسمان جوئیم اهلزان که بر روی زمین جستیم نیست
برنشین ای عمر و منشین ای امیدکاشنائی همنشین جستیم نیست
خرمگس برخوان گیتی صف زده استیک مگس را انگبین جستیم نیست
گفتی از گیتی وفا جویم، مجویکز تو و او ما همین جستیم نیست
بر کمین‌گاه فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

زآتش اندیشه جانم سوخته استوز تف یارب دهانم سوخته است
از فلک در سینهٔ من آتشی استکز سر دل تا میانم سوخته است
سوز غمها کار من کرده است خامخامی گردون روانم سوخته است
شعله‌های آه من در پیش خلقپردهٔ راز نهانم سوخته است
دولتی جستم، وبالم آمده استآتشی گفتم، زبانم سوخته است
دیده‌ای آتش که چون سوزد پرندبرق محنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

من ندانستم که عشق این رنگ داشتوز جهان با جان من آهنگ داشت
دستهٔ گل بود کز دورم نمودچون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
عافیترا خانه همچون سیم رفتزآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
صبر بیرون تاخت از میدان عشقدر سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
از جفا تا او چهار انگشت بوداز وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

 

لعل او بازار جان خواهد شکستخندهٔ او مهر کان خواهد شکست
عابدان را پرده این خواهد دریدزاهدان را توبه آن خواهد شکست
هودج نازش نگنجد در جهانلیک محمل برجهان خواهد شکست
پرنیان جوئی به پای پیل غمدل چو پیل پرنیان خواهد شکست
روی گندم گون او در چشم ماهخار راه کهکشان خواهد شکست
غمزه‌ش ار غوغا کند هیچش مگویکو طلسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

تیره زلفا بادهٔ روشن کجاستدیر وصلا رطل مرد افکن کجاست؟
جرعه زراب است بر خاکش مریزخاک مرد آتشین جوشن کجاست؟
حلقهٔ ابریشم آنک ماه نولحن آن ماه بریشم زن کجاست؟
از دغا بازان نو یک جنس کووز حریفان کهن یک تن کجاست؟
در جهانی کو نه مرد است و نه زنجز مخنث مرد کو یا زن کجاست؟
در شعار بندگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

عقل در عشق تو سرگردان بماندچشم جان در روی تو حیران بماند
در ره سرگشتگی عشق توروز و شب چون چرخ سرگردان بماند
چون ندید اندر دو عالم محرمیآفتاب روی تو پنهان بماند
هرکه چوگان سر زلف تو دیدهمچو گویی در سر چوگان بماند
هر که سر گم کرد و دل در کار توچون سر زلف تو بی‌سامان بماند
هرکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸

 

آن زمان کو زلف را سر می‌برداز صبا پیوند عنبر می‌برد
در غم زنجیر مشکینش فلکهر زمان زنجیر دیگر می‌برد
در جمال روی او نظارگیدست را حالی به خنجر می‌برد
پس عجب نی گر رگ ایمان مانیش آن مژگان کافر می‌برد
این عجب‌تر، کان لب نوشین به لطفگردنان را سر به شکر می‌برد
گفت خاقانی نه مرد درد ماستزین بهانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

هر زمانی بر دلم باری رسدوز جهان بر جانم آزاری رسد
چشم اگر بر گلستانی افکنماز ره گوشم به دل خاری رسد
نیست امیدم که در راه دلمشحنهٔ امید را کاری رسد
نیستم ممکن که در باغ جهاندست من بر شاخ گلناری رسد
آسمان گر فی‌المثل پاره کنندزان نصیب من کله‌واری رسد
زخم‌ها را گر نجویم مرهمیآخر افغان کردنم باری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

خوی او از خام‌کاری کم نکردسینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
دشمنان با دشمنان از شرم خلقآشتی رنگی کنند آنهم نکرد
از مکن گفتن زبانم موی شداو هنوز از جور موئی کم نکرد
روزی از روی خودم چون روی خودجان غم پرورد را خرم نکرد
سینه‌ام زان پس که چون گوهر بسفتچون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
عشق او تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

مهر تو بر دیگران نتوان نهادگوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
مایهٔ من کیمیای عشق توستمایه در وجه زیان نتوان نهاد
دست دست توست و جان ماوای توپای صورت در میان نتوان نهاد
بارها گفتی که بوسی بخشمتتا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
بر جهان گفتی که دل باید نهادبر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
گر زمانه داد ندهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

آنچه عشق دوست با من می‌کندوالله ار دشمن به دشمن می‌کند
خرمن ایام من با داغ اوستاو به آتش قصد خرمن می‌کند
این دل سرگشته همچون لولیانباز دیگر جای مسکن می‌کند
همچو مرغی از بر من می‌پردنزد بدعهدی نشیمن می‌کند
می‌برد با گرگ در صحرا گلهبا شبان در خانه شیون می‌کند
پیش من از عشق بر سر می‌زنددر پی اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

روز عمرم در شب افتاده است بازوز شبم روز عنا زاده است باز
گویی اندر دامن آمد پای دلکز پی آن در سر افتاده است باز
چون نشینم کژ که خورشید امیدراست بالای سر استاده است باز
قسم هرکس جرعه بود از جام غمقسم من تا خط بغداد است باز
همچو آب از آتش و آتش ز باددل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

ای دل آن زنار نگسستی هنوزرشتهٔ پندار نگسستی هنوز
خاک هر پی خون توست از کوی یارپی ز کوی یار نگسستی هنوز
در سر کار هوا شد دین و دلهم نظر زان کار نگسستی هنوز
تن چو جان از دیده نادیدار مانددیده ز آن دیدار نگسستی هنوز
بر سر بازار عشق آبت برفتپای ز آن بازار نگسستی هنوز
تاختی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

مه نجویم، مه مرا روی تو بسگل نبویم، گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانهٔ عشق تو شدبندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بی‌ابر است لیکابر بی‌باران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفاپشت دست آئینهٔ روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج منقاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

عقل ما سلطان جان می‌خواندشمجلس‌افروز جهان می‌خواندش
نسر طائر تا لب خندانش دیدطوطی شکرفشان می‌خواندش
تا ملاحت را به حسن آمیخته استهر که این می‌بیند آن می‌خواندش
تا لبش را لب نخوانی زینهارزانکه روح القدس جان می‌خواندش
تا خیال لعل او در چشم ماستهرچه در کون است کان می‌خواندش
کوی او از اختران چشم منهر که دیده است آسمان می‌خواندش
کمترین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

خسته‌ام نیک از بد ایام خویشطیره‌ام بر طالع پدرام خویش
از سپیدی کار طالع بخت رابس سیه بینم زبان و کام خویش
دل سبوی غم تهی بر من کندمن ز خون دل کنم پر جام خویش
دل هم از من دوست‌گیر است ای عجببر زبان غم دهد پیغام خویش
من به دندان گوشهٔ دل چون خورمکو چنان در گوشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

نام تو چون بر زبان می‌آیدمآب حیوان در دهان می‌آیدم
تا لب من خاک‌بوس کوی توستهردم از لب بوی جان می‌آیدم
گر قدم بر آسمانم پیش توفرق سر بر آستان می‌آیدم
تا همایم خوانده‌ای در کام دلهر نواله استخوان می‌آیدم
وارهان زین دام‌گاه غم مراکرزوی آشیان می‌آیدم
مایه عشق توست چون او حاصل استشاید ار عمری زیان می‌آیدم
در صف عشاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

دیده در کار لب و خالش کنمپیشکش هم جان و هم مالش کنم
کعبهٔ جان او و عید دل هم اوستجان و دل قربان همه سالش کنم
چون مرا از راه کعبه است این فتوحبس طواف شکر کامسالش کنم
ماه من کاشتر سوار آید به راهدیده سقا، سینه حمالش کنم
ناقه‌را چون ماه بر کوهان بودنام چرخ مشتری فالش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

دل به سودای بتان دربسته‌امبت‌پرستی را میان دربسته‌ام
دل بتان را دادم و شادم بدانکسگ به شاخ گلستان دربسته‌ام
پختهٔ غم‌های عشقم لاجرمدم ز خامان جهان دربسته‌ام
گوش بنهادم به آواز صبوحوز دم سبوح‌خوان دربسته‌ام
باز تسبیح آشکار افکنده‌امباز زنار از نهان دربسته‌ام
گردن امید خود را ناقه‌واربس جرس‌ها کز گمان دربسته‌ام
لاشهٔ عمر از هوس خوش می‌رودمهرهٔ رنگینش از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

خوش خوش از عشق تو جانی می‌کنموز گهر در دیده کانی می‌کنم
بر سر عقل آستینی می‌زنماز در صبر آستانی می‌کنم
هر که از غیر تو لافی می‌زنداز سر غیرت جهانی می‌کنم
تا دلم کردی نشان تیر هجرصد خدنگ از هر نشانی می‌کنم
تا سنان انداز شد مژگان توهر دم از سینه سنانی می‌کنم
مار ضحاک است زلفت کز غمشقصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

نزل عشقت جان شیرین آورمهدیهٔ زلفت دل و دین آورم
چون شراب تلخ و شیرین درکشیپیشکش صد جان شیرین آورم
پیش عناب لبت عناب‌وارروی خون آلوده پر چین آورم
پیش بالای تو هم بالای توگوهر از چشم جهان بین آورم
واپسین یار منی در عشق توروز برنائی به پیشین آورم
چون به یادت کعبتین گیرم به کفکعبتین را نقش پروین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

سوختم چون بوی برناید ز منوآتش غم روی ننماید ز من
من ز عشق آراستم بازارهاعشق بازاری نیاراید ز من
تا نیارم زر رخ از لعل اشکدل ز محنت‌ها نیاساید ز من
ای خیال یار در خورد آمدیبی‌تو دانی هیچ نگشاید ز من
گر نگیرم دربرت عذر است از آنکبوی بیماری همی آید ز من
دست بر سر زانم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷

 

گرچه جانی از نظر پنهان مشورحم کن در خون جان ای جان مشو
پردهٔ رازم دریدی آشکاروعده‌های کژ مده پنهان مشو
گر به جان فرمان دهی فرمان برمآمدی ناخوانده بی‌فرمان مشو
از بن دندان به دندان مزد توجان دهم جای دگر مهمان مشو
گر بپیچم در کمند زلف توچون کمند از شرم، رخ پیچان مشو
خون خوری ترکانه کاین از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی