گنجور

 
خاقانی

روز عمرم در شب افتاده است باز

وز شبم روز عنا زاده است باز

گویی اندر دامن آمد پای دل

کز پی آن در سر افتاده است باز

چون نشینم کژ که خورشید امید

راست بالای سر استاده است باز

قسم هرکس جرعه بود از جام غم

قسم من تا خط بغداد است باز

همچو آب از آتش و آتش ز باد

دل به جوش و تن به فریاد است باز

شایدم کالماس بارد چشم از آنک

بند بر من کوه پولاد است باز

شد زبانم موی و شد مویم زبان

از تظلم کاین چه بیداد است باز

سینهٔ من کآسمان در خون اوست

از خرابی محنت آباد است باز

از مژه در آتشین آبم که دل

تف این غمها برون داده است باز

رخت جان بربند خاقانی ازآنک

دل در غم‌خانه بگشاده است باز

 
sunny dark_mode