آن زمان کو زلف را سر میبرد
از صبا پیوند عنبر میبرد
در غم زنجیر مشکینش فلک
هر زمان زنجیر دیگر میبرد
در جمال روی او نظارگی
دست را حالی به خنجر میبرد
پس عجب نی گر رگ ایمان ما
نیش آن مژگان کافر میبرد
این عجبتر، کان لب نوشین به لطف
گردنان را سر به شکر میبرد
گفت خاقانی نه مرد درد ماست
زین بهانه آبش از سر میبرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. او از زلفهای پرپیچ و خم معشوق، عطر خوش عنبر که از باد میآید، و زنجیرهای غم که افلاک به وجود آوردهاند، صحبت میکند. شاعر بیان میکند که زیبایی معشوق به قدری است که حتی احساسات او را تحت تأثیر قرار میدهد و ایمان شخصیتی را که به او علاقهمند است، تحت فشار قرار میدهد. لبهای شیرین معشوق هم به لطف و مهربانی او اشاره دارد و در پایان شاعر به این نتیجه میرسد که این درد و احساسات، نتیجه زیبایی و جذابیت معشوق است.
در آن زمانی که او ( یار ) سر زلف و موی خود را می برد و آن را کوتاه میکرد ، باد صبا از خاستگاه خوشبویی و خوش عطری بی بهره می ماند.
فلک و روزگار در حسرت موهای خوشبو و پیچ در پیچ یار ، در هر زمانی مانند دیوانه ای است که زنجیر خود را از شدت بی تابی و شوریدگی پاره میکند.
هر بیننده و تماشاگری ، در زیبایی چهره او آنقدر محو میشود که دستش را با خنجر و چاقو میبرد ( اشاره به داستان حضرت یوسف و بریدن دست زنان مصری )
تعجبی ندارد اگر ایمان من را که مانند رگ است ، مژگان همچون نیش او به کفر ببرد و ایمان مرا ببرد. ( یار مانند کافری ست که ایمان را از عاشق گرفته است )
و عجیب تر این است که لبان دلنشین و خوشایند او با لطف و شیرین سخنی ، سروران و بزرگان را می آزارد به طوری که از این آزردن ، خوشنود اند.
یار گفت که خاقانی مناسب من نیست و به درد نمیخورد و از این بهانه استفاده کرد و خود را از من بی بهره ساخت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.