هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد
چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد
نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد
نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد
آسمان گر فیالمثل پاره کنند
زان نصیب من کلهواری رسد
زخمها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد
از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد
پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس غم و اندوهی که بر دلش سنگینی میکند، سخن میگوید. او با بیامیدی به دنیا و زیباییهای آن اشاره دارد و میگوید که حتی وقتی به گلستانی نگاه میکند، درد و خاری به دلش میرسد. او امیدی به بهبود وضعیت خود ندارد و احساس میکند که به دور از زیباییها و شادیهاست. شاعر در جستجوی مرهمی برای زخمهایش است و در نهایت با اشاره به کاروان صبر، به حالتی از انتظار و تحمل اشاره میکند که ممکن است روزی به آرامش برسد.
هوش مصنوعی: هر وقت که دل من تحت فشار قرار میگیرد و از زندگی به من آسیب میزند، احساس سنگینی و سختی میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی به گلستانی نگاه میکنم، از جانب گوشم به دل، اندوهی میرسد.
هوش مصنوعی: من به آیندهای روشن امیدی ندارم، زیرا هیچگونه کمکی در مسیر آرزوهایم نمیتوانم پیدا کنم.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم در باغ زندگی به چیزی که میخواهم دست پیدا کنم.
هوش مصنوعی: اگر آسمان را مثلاً پاره کنند، از آن، قسمت سرم به من میرسد.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم برای زخمهایم درمانی بیابم، به ناچار باید بار دیگر فریاد بزنم.
هوش مصنوعی: میپرسم از تو که آیا در این وضعیت طاقتسوز، جان یک مرد به لب نمیرسد؟ بگو که بله، جانش به لب رسیده است.
هوش مصنوعی: من به دنبال کاروان شکیبایی رفتم تا ببینم خاقانی به کجا میرسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.