گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو راکی توانم برکشید از سینه پیکان تو را
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهدهوشیاری مشکل است البته مستان تو را
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیستبهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسیکاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
ای دریغ از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

باعث مردن بلای عشق باشد مراراجت جان من آخر آفت جان شد مرا
نرگس او با دل بیمار من الفت گرفتعاقبت درد محبت عین درمان شد مرا
کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که بازمطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا
دوش پیچیدم به زلفش از پریشان خاطریعشق کامم داد تا خاطر پریشان شد مرا
سخت جانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

وقت مردن پا نهاد آن شمع بالین مراتا بخربندی ستاند جان غمگین مرا
دوش بوسیدم لب شکرفشانش را به خوابکاش پنداری نبود این خواب شیرین مرا
خون آهوی حرم را در حرم خواهند ریختمحرمان بینند اگر آهوی مشکین مرا
برکند از باغ بیخ نسترن را بی خلافگر ببیند باغبان آن شاخ نسرین مرا
چشم بد زان ترک یغمایی خدایا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مراتا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا
تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کبابرخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا
شام اگر قوت روانم دادی از خون جگرصبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا
دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت به منهم امید لطف و هم بیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

گر به تیغت می‌زند گردن بنه تسلیم راکه آتش نمرود گلشن گشت ابراهیم را
یا مرو در پیش رویش یا چو رفتی سجده کنکان خم ابروی واجب کرده این تعظیم را
گو به هم آمیزش قدر دهانش را ببینآن که گفتا با الف الفت نباشد میم را
کیست دانی بهره‌مند از سینهٔ سیمین برانآن که در چشمش تفاوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

غرق مهر شاه دیدم آفتاب و ماه رادوست دارند این دو کوکب ناصرالدین شاه را
آن شهنشاهی که نیکی کرد با خلق زمینتا به طاق آسمان زد قبه خرگاه را
گوهر درج سعادت اختر برج شرفآن که اقبالش بلندی می‌دهد کوتاه را
ناگهان از خدمتش قومی به دولت می‌رسندکی به هر کس می‌دهند این دولت ناگاه را
قصدش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه رااول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که منمی‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیستواعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیستالفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

زین حلاوتها که در کنج لب شیرین تستکی اجل بندد زبانی را که در تحسین تست
کامیاب آن تن که تنها با تو در بستر بخفتنیک‌بخت آن سر که شبها بر سر بالین تست
هر که در کون مکان می‌بینم ای سلطان حسنبی سر و سامان عشق بی‌دل و بی‌دین تست
آن که چون طومار پیچیده‌ست دلها را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

هر سر موی تو را پیوندی از گیسوی تستحلقه‌ها در حلق من از حلقه‌های موی تست
پای مقصودم به هر راهی که پوید راه عشقروی امیدم به هر سویی که باشد سوی تست
خانه‌پرداز سلامت عشق جان‌فرسای ماستفتنه‌انگیز قیامت قامت دل‌جوی تست
چین زلفت ناف آهو، نافه‌اش خوناب دلآه از این خونی که اندر گردن آهوی تست
بی حضورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

ای خوشا وقتی که بگشایم نظر در روی دوستسر نهم در خط جانان جان دهم بر بوی دوست
من نشاطی را نمی‌جویم به جز اندوه عشقمن بهشتی را نمی‌خواهم به غیر از کوی دوست
کوثر من لعل ساقی جنت من روی یارلذت من صوت مطرب رغبت من سوی دوست
شاخ گل در بند خواری از قد موزون یارماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

درد جانان عین درمان است گویی نیست هسترنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست
عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذابصبح محشر شام هجران است گویی نیست هست
مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشقهر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست
چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر ربابدور دور می پرستان است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هستکافری سرمایه‌اش این است گویی نیست هست
تا چه کرد آن سنبل نورسته در گل‌زار حسنکش قدم بر فرق نسرین است گویی نیست هست
تا هوای عنبرین مویش مرا بر سر فتادمو به مویم عنبرآگین است گویی نیست هست
شانه تا زد چین زلفش را به همراه صباکاروان نافهٔ چین است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

مزرع امید را یک دانه به زان خال نیستدل ز خالش برگرفتن خالی از اشکال نیست
ای که می‌گویی به دنبال سرش دیگر مروکاکل پیچان او پنداری از دنبال نیست
در صف عشاق گو لاف نظربازی مزنآن که دامانش ز خون دیده مالامال نیست
من نه تنها کشته خواهم گشت در میدان عشقهیچکس را ایمنی زان غمزهٔ قتال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

من کیم، پروانهٔ شمعی که در کاشانه نیستخانه‌ام را سوخت بی باکی که او در خانه نیست
دست همت را کشیدم از سر دنیا و دینهر کسی را در طلب این همت مردانه نیست
از پس رنجی که بردم در وفا آخر مرادامن گنجی به چنگ آمد که در ویرانه نیست
می گساران فارغند از فتنه دور زمانکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

عید مولود علی را تا شه والا گرفتعقل کل گفتا که کار دین حق بالا گرفت
ناصرالدین شاه کفر افکن که در ماه رجبعید مولود علی عالی اعلی گرفت
عیسی از چارم فلک آمد به ایوان ملکبس که این عید همایون را خوش و زیبا گرفت
تا ملک مهر علی را در دل خود جای دادمهر روشن دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتداد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپردنوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتادشعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفتوقت رفتن به حسرت طرفه آهی کرد و رفت
دل حدیث شوق خود در بزم جانان گفت و مرددادخواهی عرض حالش را به شاهی کرد و رفت
تا نظر بر عارضش کردم، خط مشکین دمیدتا به حشرم صاحب روز سیاهی کرد و رفت
ترک چشم او ز مژگان بر سرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

ای خوشا رندی که رو در ساحت می‌خانه کردچارهٔ دور فلک از گردش پیمانه کرد
سال ها کردم به صافی خدمت میخانه راتا می صاف محبت در وجودم خانه کرد
دانهٔ تسبیح ما را حالتی هرگز ندادبعد از این در پای خم، انگور باید دانه کرد
نازم آن چشم سیه کز یک نگاه آشنامردم آگاه را از خویشتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشدکشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشد
بوستان دلبری را چون قدت سروی نرویدآسمان نیکویی را چون رخت ماهی نباشد
ای که می‌گویی به آهی نرم کن سنگین دلش راغافلی کز ضعف در من قوت آهی نباشد
زهر قهرت گر چه شیرین است اندر کام عاشقلیک قهر آن به که گاهی باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

تا حریفان بر در می‌خانه ماوا کرده‌اندخانه غم را خراب از سیل صهبا کرده‌اند
میگساران چنگ تا در گردن مینا زدنددعوی گردن کشی با چرخ مینا کرده‌اند
تا به یادش ساقی از مینا به ساغر ریخت میمیکشان از بی خودی صدگونه غوغا کرده‌اند
می به کشتی نوش کن کز فیض پیر می‌فروشقطره می از خجالت بخش دریا کرده‌اند
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کرده‌اندغم مخور زیرا که روزی را مقرر کرده‌اند
هر کجا ذکری از آن جعد معنبر کرده‌اندمشک چین را از خجالت خاک بر سر کرده‌اند
تا ز خونت نگذری، مگذار پا در کوی عشقزان که اینجا خاک را با خون مخمر کرده‌اند
عاشقانش را به محشر وعدهٔ دیدار دادساده لوحی بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اندشاهدان شهر ما از لعل میگون کرده‌اند
می‌پرستان ماجرا از حسن ساقی کرده‌اندتنگ دستان داستان از گنج قارون کرده‌اند
در جنون عاشقی مردان عاقل، دیده‌اندحالتی از من که صد رحمت به مجنون کرده‌اند
از بلای ناگهان آسوده خاطر گشته‌امتا مرا آگاه از آن بالای موزون کرده‌اند
من نه تنها بر سر سودای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

چون بتان دستی به ناز زلف پر چین می‌برندشیخ را از کعبه در بت‌خانهٔ چین می‌برند
چون شهیدان طلب را زنده می‌سازند بازکوه‌کن را بر سر بازار شیرین می‌برند
چون خداوندان خوبی کوش شاهی می‌زنندصبر و آرام از دل عشاق مسکین می‌برند
چون به یاد چشم او اهل نظر را می‌کشندیک جهان کیفیت جام جهان‌بین می‌برند
ترک جان می‌بایدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

زان سبب جان آفرینش جان روشن لطف کردتا همایون سایه‌اش را بندگی از جان کند
چون وجودش نیک خواه شاه جم جاه است بسفرصتش بادا که نیکیهای بی پایان کند
نیک حال و نیک فال و نیک خوی و نیک خواهنیک بخت آن کس که با وی جنبش جولان کند
پاک یزدان فطرت پاکش ز پاکی آفریدتا تمام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

کاشکی ساقی ز لعلش می به جام من کندچرخ مینا تا سحر گردش به کام من کند
گر به جنت هم نشین با ابلهان باید شدنکاش دوزخ را خدا یک جا مقام من کند
گرم‌تر از آتش حسرت بباید آتشیتا علاج سردی سودای خام من کند
تا نریزم دانه‌های اشک رنگین را به خاکطایر دولت کجا تمکین دام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی