درد جانان عین درمان است گویی نیست هست
رنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست
عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذاب
صبح محشر شام هجران است گویی نیست هست
مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشق
هر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست
چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر رباب
دور دور می پرستان است گویی نیست هست
غمزهٔ پنهان ساقی جلوهٔ پیدای جام
فتنهٔ پیدا و پنهان است گویی نیست هست
صولجانش عنبرین زلف است در میدان من
گوی آن سیمین زنخدان است گویی نیست هست
رفته رفته خطش اقلیم صباحت را گرفت
مور را فر سلیمان است گویی نیست هست
تا صبا شیرازهٔ زلفش ز یکدیگر گسست
دفتر دلها پریشان است گویی نیست هست
دیده تا چشم فروغی جلوهٔ رخسار دوست
منکر خورشید رخشان است گویی نیست هست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دشواریهای عشق و عذابهایی است که در پی احساسات ارادهای ناپایدار ایجاد میشود. شاعر درد و رنج عشق را به نوعی درمان و آسایش تشبیه میکند و به تناقضهای موجود در عشق اشاره میکند. در این شعر تصاویری از زیبایی، خیانت، و غم دیده میشود که در عین حال ارتباطی بسیار عمیق و آمیخته با درد دارند. همچنین شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که این زیبایی میتواند باعث پریشانی و آشفتگی در دل عاشق شود. در کل این اشعار نگاهی عمیق به پیچیدگیهای عشق و احساسات انسانی دارند.
هوش مصنوعی: درد و رنجی که از عشق محبوب ناشی میشود، به نوعی درمان و تسکیندهنده است. انگار که وجود این درد به نوعی ناپیداست و در عین حال، این رنج و زحمت در عشق، خود به نوعی آرامش و آسایش میآورد.
هوش مصنوعی: عشق در حال درگیر شدن با مشکلات و چالشها است و ما نیز در عذاب و رنج ناشی از جدایی به سر میبریم. در این شرایط، به نظر میرسد که وجود ما بیفایده و خالی است.
هوش مصنوعی: محل طلوع خورشید زیبایی، جایی است که نور عشق را نشر میدهد. هر دو، مانند چاکی در گریبان، به هم پیوستهاند و گویی هیچیک از آنها وجود ندارند.
هوش مصنوعی: چشمهای ساقی به خاطر مستی، خوابآلود هستند و صدای چنگ نوازنده بر روی رباب، گویی در دور دستی به گوش میرسد؛ این در حالی است که کسانی که دور و بر میچرخند به نظر میرسد که هیچ چیزی را نمیبینند و در واقع هیچ وجودی ندارد.
هوش مصنوعی: نگاه پنهان ساقی، زیبایی آشکار جام را به شکلی دلربا نشان میدهد، به طوری که ترکیب این جذابیتها به حس ناپیدایی و عینی بودن توصیف میشود؛ گویی چیزی که وجود دارد، در واقع وجود ندارد.
هوش مصنوعی: زلفهای خوشبو و خوشعطر او در زندگی من مانند عطر که در فضا پخش میشود، وجود دارد و زیبایی گونههای او به قدری زیاد است که انگار بینایی من چیزی را نمیبیند و فقط آن زیبایی را احساس میکند.
هوش مصنوعی: به تدریج چهره زیبایی دنیا تحت تأثیر قرار گرفته است. گویی این زیبایی مانند موریانهای است که ناشی از قدرتی بزرگ (فر سلیمان) است، اما در عین حال موجودی ناپیدا به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی نسیم موهای او را از هم جدا کرد، دلها مانند یک دفتر نامنظم و درهم شده به نظر رسید، انگار که وجودی ندارند.
هوش مصنوعی: هرگاه چشم به زیبایی چهره ی دوست بیفکنم، نور آن چهره به قدری درخشان است که خورشید را کم رنگ و ناپیدا میکند. گویی خورشید وجود ندارد و تمام روشنایی در چهره او خلاصه شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ساقیا می ده که می جان است گویی نیست هست
جان چه باشد باده ایمان است گویی نیست هست
گر نداری صاف، دردم می کشد دُردم بده
درد ما را دُرد درمان است گویی نیست هست
ساقیا عید غدیر است و به منبر مصطفی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.