گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰

 

چون دم تیغ تو قصد جان ستانی می‌کندبار سر بر دوش جانان زان گرانی می‌کند
چشم بیمار تو را نازم که با صاحب دلاندعوی زورآوری در ناتوانی می‌کند
من غلام آن نظربازم که با منظور خودشرح حال خویش را در بی زبانی میکند
حالتی در باغ او دارم که با من هر سحربلبل دستان‌سرا هم داستانی می‌کند
چون ننالد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

عاشقی کز خون دل جام شرابش می‌دهندچشم تر، اشک روان، حال خرابش می‌دهند
هر که را امروز ساقی می‌کشد پای حسابایمنی از هول فردای حسابش می‌دهند
هر که ماهی خدمت می را به صافی می‌کندسالها فرماندهی آفتابش می‌دهند
هیچ هشیاری نمی‌خواهد خمارآلوده‌ایکز لب میگون او صهبای نابش می‌دهند
گرد بیداری نمی‌گردد کسی در روزگارکز خمارین چشم او داروی خوابش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

مانع رفتن به جز مهر و وفای من نبودور نه در کوی بتان بندی به پای من نبود
گر نبودی کوه اندوه محبت در میانلقمه‌ای هرگز بقدر اشتهای من نبود
دانی از بهر چه کامم را دهان او ندادانتها در خواهش بی منتهای من نبود
آن که در هر پرده نقش صورت شیرین کشیدبا خبر از شاهد شیرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

پیش من کام رقیب از لعل خندان می‌دهداز یکی جان می‌ستاند بر یکی جان می‌دهد
می‌گشاید تا ز هم چشمان خواب آلوده راهر طرف بر قتل من از غمزه فرمان می‌دهد
می‌کشد عشقم به میدانی که جان خسته رازخم مرهم می‌گذارد، درد درمان می‌دهد
خوابم از غیرت نمی‌آید مگر امشب کسیدل به دلبر می‌سپارد جان به جانان می‌دهد
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴

 

در سر کوی وفا با کوه کن هم گام باشجان شیرین را به شیرین بخش و شیرین کام باش
گر زلیخا نیستی پیراهن یوسف مدرور نه در بازارها رسوای خاص و عام باش
یا به دور چشم او لاف نظر بازی مزنیا به عمر خویشتن قانع به یک بادام باش
سوخت عشق آتشین هم شمع و هم پروانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باشگر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش
گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شوور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش
گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزنور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش
چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خورچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶

 

بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشقطایر پران شدم از ناوک پران عشق
نوح را کشتی شکست از لطمهٔ توفان عشقکس نیامد بر کنار از بحر بی‌پایان عشق
نعرهٔ منصورت از هر مو به سر خواهد زدنگر نهی پای طلب در حلقهٔ مستان عشق
نشهٔ عشاق را هرگز نمی‌دانی که چیستتا ننوشی جرعه‌ای از بادهٔ رخشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹

 

وقت مردن هم نیامد بر سر بالین طبیبمتا بماند حسرت او بر دل حسرت نصیبم
درد بی‌درمان عشقم کشت و کرد آسوده‌خاطرهم ز تاثیر مداوا هم ز تدبیر طبیبم
شب گدازانم به محفل، صبح دم نالان به گلشنیعنی از عشقت گهی پروانه، گاهی عندلیبم
گر سر زلف پریشانت سری با من نداردپس چرا یک باره از دل برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

خواست تا زلف پریشان تو بی‌سامانیمجمع شد از هر طرف اسباب سرگردانیم
بس که مشتاقم به دیدار تو از نیرنگ عشقنامه می‌کردم گر از روی وفا می‌خوانیم
غیر غم حاصل ندیدم ز آشنایی‌های تووین غم دیگر که از بیگانگان می‌دانیم
من که شیر بیشه را صیدم گهی دشوار بودسخت برد آهوی چشمت دل به صد آسانیم
حیرتم هر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷

 

به که باشم بی قرار از زلف یار خویشتنمن که دادم بی قراری را قرار خویشتن
کردم اظهار محبت پیش از زیبانگارپرده را برداشتم از روی کار خویشتن
دل ز کار افتاد و روزم تیره شد در عاشقیفکر کار دل کنم یا روزگار خویشتن
بس که کارم سخت شد از سخت گیریهای عشقمرگ را آسان گرفتم در کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

عرضه دادم در بر جانان وفای خویشتنزیر تیغ امتحان رفتن به پای خویشتن
تا نگردد خون من در حشر دامن گیر اواول از قاتل گرفتم خون بهای خویشتن
آخر از دست جفایش چاک کردم سینه راخود به دست خویشتن دام سزای خویشتن
تیره شد روزم ز تاثیر دعای نیم شببین چه‌ها می‌بینم از دست دعای خویشتن
کام اگر خواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶

 

یا که دندان طمع را از لب جانان بکنیا تمام عمر از این حسرت به سختی جان بکن
یا به رسوایی قدم بگذار در بازار عشقیا همی چشم از جمال یوسف کنعان بکن
یا سر هر کوچه‌ای دیوانگی را پیشه‌کنیا دل از زنجیر آن زلف عبیر افشان بکن
یا به خاطر دم بدم آشفتگی را راه دهیا تعلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

وقت مرگ آمد ز رحمت بر سر بالین منتلخ شد کام حسود از مردن شیرین من
او پی جور و جفا، من بر سر مهر و وفامن به فکر مهر او، او در خیال کین من
دلبری رسم وی و عاشق کشی قانون ویعاشقی کیش من و حسرت کشی آیین من
کاش آن دیر آشنا با خنجر آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

حلقهٔ زلف سیاهش بر رخ انور ببینآفتاب و سایه را سرگرم یکدیگر ببین
با سپاه غمزه بازآمد پی تسخیر دلموکب لشکر نگر، جمعیت سلطان ببین
هر کجا نقاش نقش قامت و لعلش کشیدجلوهٔ طوبی نگر، سرچشمهٔ کوثر ببین
تنگ شکر از دهان می‌بارد آن شیرین پسرشکر اندر پسته بنگر، پسته در شکر ببین
تا مگر در دامن محشر بگیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

تابش صبح بناگوشش ببینمهر و مه را خانه بر دوشش ببین
حلقهٔ زلف زره سازش نگرجلوهٔ سرو قبا پوشش ببین
نوک مژگان سیاهش را نگرآلت خون سیاووشش ببین
تشنه کامان محبت را نگرآب حیوان در لب نوشش ببین
تا کشیده حلقهٔ سیمین به گوشعالمی را حلقه در گوشش ببین
زلف و چشمش خلق را دیوانه کردفتنهٔ عقل آفت هوشش ببین
ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷

 

رهزن ایمان من شد نازنین تازه‌ایرفتم از کیش مسلمانی به دین تازه‌ای
خواجه هی خاموش باش امشب که اصحاب حضورخلوتی دارند با خلوت نشین تازه‌ای
کاش کی می‌ریخت از بهر سرشک دیده‌امدست معمار قضا طرح زمین تازه‌ای
گر ز چین آشوب برخیزد عجب نبود که بازبر سر زلف تو افتاده‌ست چین تازه‌ای
نام یاقوت لبت بر خاتم دل کنده‌اماسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵

 

صورتت یک باره از آدم نمود از قید هستیپی به معنی برده‌ام در عالم صورت پرستی
تا زلف تاب مشتاقان برد در حال جنبشترک چشمت خون هشیاران خورد در عین هستی
هم لبان لعل تو نامم نبرد از بینواییهم دهان تنگ تو کامم نداد از تنگ دستی
طالبان را نیش شوقت خوش تر است از نوش داروعاشقان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷

 

وه که گر یک شب پس از عمری به خوابت دیدمیآن هم از بخت سیه گرم عتابت دیدمی
خون ناحق کشتگانت را غرامت دادمیتیغ بر دست ار به فردای حسابت دیدمی
من که مستم دایم از یاد لب میگون توتا چه مستی کردمی گر در شرابت دیدمی
چون پری بگرفته گو بر تن بدرد پیرهنجامه را بدریدمی گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵

 

اولین گام ار سمند عقل را پی می‌کنیوادی بی منتهای عشق را طی می‌کنی
ما به دور چشم مستت فارغ از می‌خانه‌ایمکز نگاهی کار صد پیمانهٔ می می‌کنی
روز محشر هم نمی‌آیی به دیوان حسابپس حساب کشتگان عشق را کی می‌کنی
هر کسی را وعده‌ای در وعده گاهی داده‌ایوعدهٔ قتل مرا نی می‌دهی نی می‌کنی
نقد جان را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵

 

خرم آن عاشق که آشوب دل و دینش توییکار فرمایش محبت، مصلحت بینش تویی
شورش عشاق در عهد لب شیرین لبتای خوشا عهدی که شورش عشق و شیرینش تویی
عاشق روی تو می‌نازد به خیل عاشقانپادشاهی می‌کند صیدی که صیادش تویی
مستی عشق تو را هشیاری از دنبال هستبر نمی‌خیزد ز خواب آن سر که بالینش تویی
گاو جولان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶

 

چون نرقصد جانم از شادی که جانانم توییمحرم دل مطلب تن مقصد جانم تویی
امشب که زیبا صنم ماه شبستانم توییچرخ پنداری نمی‌داند که مهمانم تویی
از دهان و قد و عارض ای بت حوری سرشتحوض کوثر شاخ طوبی باغ رضوانم تویی
دشمن بیگانه‌ام تا شاهد بزم منیمانع پروانه‌ام تا شمع ایوانم تویی
برق عشقت کفر و ایمان مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی