گنجور

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

 

یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت

یا تماشای جمال تو مرا خواهد کشت

باز در جلوه ناز آمده ای همچو نهال

جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت

روز وصلست، تو در کشتن من تیغ مکش

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

 

آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت

ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت

آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود

جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت

قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

 

دل به امید کرم دادم و دیدم ستمت

چه ستم‌ها که ندیدم به امید کرمت؟

دارم آن سر: که به خاک قدمت سر بنهم

غیر ازینم هوسی نیست، به خاک قدمت

تویی آن پادشه مملکت حسن، که نیست

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴

 

در کوی تو آمد بسرم سنگ ملامت

مشکل که ازین کوی برم جان بسلامت

نتوان گله از جور و جفایی که تو کردی

جور تو کرم بود و جفای تو کرامت

امروز درین شهر مرا حال غریبست

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

نا دیده میکنی، چو فتد دیده بر منت

جانم فدای دیدن و نادیده کردنت

فردا، که ریزه ریزه شود تن بزیر خاک

برخیزم و چو ذره درآیم ز روزنت

با آنکه رفت روشنی چشمم از غمت

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

 

اگر از آمدنم رنجه نگردد خویت

هر دم از دیده قدم سازم و آیم سویت

گر بدانم که توان بر سر کویت بودن

تا توانم نروم جای دگر از کویت

سر من خاک رهت باد! که شاید روزی

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت؟

سر صد همچو من بادا فدای هر سر مویت

تن چون موی را خواهم بگیسوی تو پیوستن

بدین تقریب خود را خواهم افگندن بپهلویت

بروی خوبت از روزی که خط بندگی دادم

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۸

 

خدا را، تند سوی من مبین، چون بنگرم سویت

تغافل کن زمانی، تا ببینم یک زمان رویت

ز خاک کوی من، گفتی: برو، یا خاک شو اینجا

چو آخر خاک خواهم شد من و خاک سر کویت

تنم زارست و جان محزون، جگر پر درد و دل پر خون

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

مرا بباده، نه باغ و بهار شد باعث

بهار و باغ چه باشد؟ که یار شد باعث

رسیده بود گل، آن سرو هم بباغ آمد

بیار می، که یکی صد هزار شد باعث

نبود ناله مرغ چمن ز جلوه گل

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

 

مشتاق درد را به مداوا چه احتیاج؟

بیمار عشق را به مسیحا چه احتیاج؟

چون جلوه‌گاه سبزخطان شد مقام دل

ما را دگر به سبزه و صحرا چه احتیاج؟

تا کی به ناز رفتن و گفتن که: جان بده؟

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۱

 

بدین هوس که: دمی سر نهم بپای قدح

هزار بار فزون خوانده ام دعای قدح

منم، که وقف خرابات کرده ام سر و زر

زر از برای شراب و سر از برای قدح

بزیر خون من و خون بها شراب بیار

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

ای چشم تو شوخ تر ز هر شوخ

چشم از تو ندیده شوخ تر شوخ

از نام دو چشم خود چه پرسی؟

این فتنه گرست و آن دگر شوخ

بالله! که نزاد مادر دهر

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

خوشا کسی که درین عالم خراب آباد

اساس ظلم فگند و بنای داد نهاد

بیا، بیا، که از آن رفتگان بیاد آریم

که رفته اند و ازیشان کسی نیارد یاد

مکن اقامت و بنیاد خانمان مفگن

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

دوش با صد عیش بودی، هر شبت چون دوش باد

گر چو خونم با حریفان باده خوردی نوش باد

هر که جز کام تو جوید، باد، یارب! تلخ کام

هر که جز نام تو گوید تا ابد خاموش باد

سرکشان را از رکابت باد طوق بندگی

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

بیا، بیا، که دل و جان من فدای تو باد

سری که بر تن من هست خاک پای تو باد

دلم بمهر تو صد پاره باد و هر پاره

هزار ذره و هر ذره در هوای تو باد

ز خانه تا بدر آیی و پا نهی بسرم

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد

فکر دل کن، که مرا دست و دل از کار افتاد

بهتر آنست که چون گل نشوی همدم خار

چند روزی که گل حسن تو بی خار افتاد

میرود خون دل از دیده، ولی دل چه کند؟

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۷

 

سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتد

به ز نوریست که از عالم بالا افتد

هر کجا دیده بر آن قامت رعنا افتد

رود از دست دل زار و همه جا افتد

هر که در کوی تو روزی بهوس پای نهاد

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۸

 

گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد

آب آتش شود و شعله بصحرا افتد

بسکه از قد تو نالیم بآواز بلند

هر نفس غلغله در عالم بالا افتد

روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

ترا گهی که نظر بر من خراب افتد

دلم ز بسکه تپد در من اضطراب افتد

دلم بیاد لبت هر زمان شود بیخود

علی الخصوص زمانی که در شراب افتد

تو چون شراب خوری با رقیب خنده زنان

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد

چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد

سجود آستانت چون میسر نیست می‌خواهم

که آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد

نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم

[...]

هلالی جغتایی
 
 
۱
۳
۴
۵
۶
۷
۲۲