گنجور

 
هلالی جغتایی

اگر از آمدنم رنجه نگردد خویت

هر دم از دیده قدم سازم و آیم سویت

گر بدانم که توان بر سر کویت بودن

تا توانم نروم جای دگر از کویت

سر من خاک رهت باد! که شاید روزی

بر سرم سایه کند سرو قد دلجویت

یا مرا زار بکش، یا مرو از پیش نظر

که ز کشتن بترست این که نبینم رویت

میکشم هر نفس از خط و ز زلفت آهی

آه! بنگر که: چها میکشم از هر مویت!

بعد ازین لطف کن و در دل تنگم بنشین

تا نشستن نتواند دگری پهلویت

ای بابروی تو مایل همه کس چون مه عید

از هلالی چه عجب میل خم ابرویت؟