گنجور

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱

 

نه مرا دولت دنیا نه مرا اجر جمیل

نه چو نمرود توانا نه شکیبا چو خلیل

با رقیبان کف ساقی به می ناب کریم

با غریبان لب جیحون به دمی آب بخیل

بنه و بار به شبگیر درافگنده به راه

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتاده‌ام

چون امام سبحه بیرون از شمار افتاده‌ام

ریزم از وصف رخت گل را شرر در پیرهن

آتش رشکم به جان نوبهار افتاده‌ام

می‌فشانم بال و در بند رهایی نیستم

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳

 

بود بدگو ساده با خود هم‌زبانش کرده‌ام

از وفا آزردنت خاطرنشانش کرده‌ام

بر امید آن که اختر در گذر باشد مگر

هرزه می‌گویم که بر خود مهربانش کرده‌ام

گوشه چشمش به بزم دلربایان با من است

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم

خود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم

طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بس

جلوه برقی در ابر دامن تر داشتم

تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنین

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

 

یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتم

آه آتشناک و چشم اشکباری داشتم

آفتاب روز رستاخیز یادم می دهد

کاندران عالم نظر بر تابساری داشتم

تا کدامین جلوه زان کافر ادا می خواستم؟

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶

 

نوگرفتار تو و دیرینه آزاد خودم

وه چه خوش بودی که بودی ذوق بهباد خودم

معنی بیگانه خویشم، تکلف بر طرف

چون مه نو مصرع تاریخ ایجاد خودم

جوهر اندیشه دلخون گشتنی در کار داشت

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷

 

این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟

دل پروانه و تمکین سمندر دارم

آهم از پرده دل بی تو شرر می بیزد

شیشه لبریز می و سینه پر آذر دارم

ای متاع دو جهان رنگ به عرض آورده

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

 

آنم که لب زمزمه فرسای ندارم

در حلقه سوهان نفسان جای ندارم

خاموشم و در دل ز ملالم اثری نیست

سرجوش گداز نفسم لای ندارم

خود رشته زند موج گهر گرچه من اکنون

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹

 

ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم

نهفته کافرم و بت در آستین دارم

زمردین نبود خاتم گدا دریاب

که خود چه زهر بود کان ته نگین دارم

اگر به طالع من سوخت خرمنم چه عجب؟

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰

 

آسمان بلند را میرم

ابر کحلی پرند را میرم

می فریبد مرا به بازیچه

دل زار و نژند را میرم

شوری اشک در نظر خوارست

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱

 

تا به کی صرف رضاجویی دل‌ها باشم

فرصتم باد کزین پس همه خود را باشم

گاه‌گاه از نظرم مست و غزل‌خوان بگذر

ور نه بر عهده من نیست که رسوا باشم

سخت جانان تو در پاس غم استاد خودند

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲

 

اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم

مر او را از چه دشوارست گنجیدن در آغوشم؟

نیم در بند آزادی ملامت شیوه ها دارد

شنیدم جامه رندان ترا عیبست می پوشم

نیرزم هیچ چون لفظ مکرر ضایعم ضایع

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳

 

بی پردگی محشر رسوایی خویشم

در پرده یک خلق تماشایی خویشم

نقش به ضمیر آمده نقش طرازم

حاشا که بود دعوی پیدایی خویشم

نی جلوه نازی نه تف برق عتابی

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴

 

در وصل دل آزاری اغیار ندانم

دانند که من دیده ز دیدار ندانم

طعنم نسزد مرگ ز هجران نشناسم

رشکم نگزد خویشتن از یار ندانم

پرسد سبب بیخودی از مهر و من از بیم

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵

 

بخت در خوابست می خواهم که بیدارش کنم

پاره ای غوغای محشر کو که در کارش کنم؟

با تو عرض وعده ات حاشا که از ابرام نیست

هر چه می گویی همی خواهم که تکرارش کنم

جهان بهایش گفتم و اندر ادایش کاهلم

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

 

خود را همی به نقش طرازی علم کنم

تا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم

خواهی فراغ خویش بیفزای بر ستم

تا در عوض همان قدر از شکوه کم کنم

قاتل بهانه جوی و دعا بی اثر بیا

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷

 

می‌ربایم بوسه و عرض ندامت می‌کنم

اختراعی چند در آداب صحبت می‌کنم

ناتوانم برنتابم صدمه لیک از فرط آز

تا درآویزد به من اظهار طاقت می‌کنم

گویی از دشواری غم اندکی دانسته است

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸

 

رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم

در بزم رنگ و بو نمطی دیگر افگنم

در وجد اهل صومعه ذوق نظاره نیست

ناهید را به زمزمه از منظر افگنم

معشوقه را ز ناله بدان سان کنم حزین

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

 

در هر انجام محبت طرح آغاز افگنم

مهر بردارم ازو تا هم بر او بازافگنم

در هوای قتل سر بر آستانش می نهم

تا به لوح مدعا نقش خداساز افگنم

لاف پرکاری ست صبر روستایی شیوه را

[...]

غالب دهلوی
 

غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰

 

صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنم

از ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم

آتش فرو نشاند نم دامنم بیا

کاین دلق نیم سوخته در زمزم افگنم

با من ز سرکشی نرود راست لاجرم

[...]

غالب دهلوی
 
 
۱
۱۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵
۱۷