گنجور

 
غالب دهلوی
 

تا به کی صرف رضاجویی دلها باشم

فرصتم باد کزین پس همه خود را باشم

گاه گاه از نظرم مست و غزلخوان بگذر

ور نه بر عهده من نیست که رسوا باشم

سخت جانان تو در پاس غم استاد خودند

شرر از من نجهد گر رگ خارا باشم

با دل چون تو ستم پیشه داور نشناس

چه کنم گر همه اندیشه فردا باشم؟

حسرت روی ترا حور تلافی نکند

آخر از تو به چه امید شکیبا باشم؟

هوش پرگارگشای ورق بی خبری ست

گم شوم در خود و در نقش تو پیدا شوم

با چنین طاقتم آیا که برین داشت که من

طرف فتنه دلهای توانا باشم؟

در کنارم خز و ز آلایش دامن مهراس

تاب آن کو که ترا یابم و خود را باشم؟

همچو آن قطره که بر خاک فشاند ساقی

دورم از کنج لبت گر همه صهبا باشم

قبله گم شدگان ره شوقم غالب

لاجرم منصب من نیست که یک جا باشم