گنجور

 
غالب دهلوی
 

هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتاده ام

چون امام سبحه بیرون از شمار افتاده ام

ریزم از وصف رخت گل را شرر در پیرهن

آتش رشکم به جان نوبهار افتاده ام

می فشانم بال و در بند رهایی نیستم

طایر شوقم به دام انتظار افتاده ام

کار و بار موج با بحر است خودداری مجوی

در شکست خویشتن بی اختیار افتاده ام

سر به سر میناست اجزایم چو کوه اما هنوز

بر نمی خیزم ز بس سنگین خمار افتاده ام

هر شکست استخوانم خنده ای دندان نماست

راز غم را بخیه ای بر روی کار افتاده ام

هم ز من طرز آشنای عشقبازان گشته ای

هم ز تو عاشق کشان را رازدار افتاده ام

تا ز مستی می زنی بر تربت اغیار گل

خویشتن را همچو آتش در مزار افتاده ام

یک جهان معنی تنومندست از پهلوی من

چون قلم هر چند در ظاهر نزار افتاده ام

جان به غم می بازم و می نالم از جور سپهر

وه که هم بدنقشم و هم بدقمار افتاده ام

کشتی بی ناخدایم سرگذشت من مپرس

از شکست خویش بر دریا کنار افتاده ام

ناتوانی محو غم کرده ست اجزای مرا

در پرند ناله نقش زرنگار افتاده ام

رفته از خمیازه ام بر باد ناموس چمن

چاک اندر خرقه صبح بهار افتاده ام

از روانی های طبعم تشنه خون است دهر

آبم آب اما تو گویی خوشگوار افتاده ام

این جواب آن غزل غالب که صائب گفته است

«در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام »