گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

بی‌مهری اگر چه بی‌وفا همجور از تو نکو بود جفا هم
بیگانه و آشنا ندانیبیگانه کشی و آشنا هم
پیش که برم شکایت توکز خلق نترسی از خدا هم
بس تجربه کرده‌ام نداردآه سحری اثر دعا هم
در وصل چو هجر سوزدم جاناز درد به جانم از دوا هم
ای گل که ز هر گلی فزون استدر حسن، رخ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

مهر از تو ندیدم و وفا همجور از تو کشیدم و جفا هم
چیزی به دلت اثر نداردآسوده ز وردم از دعا هم
یک دل ز تو شادمان ندیدمغیر از تو ملول و آشنا هم
چشمت ز نگاه مردم‌افکنقلاش فکند و پارسا هم
زلفت ز کمند پیچ در پیچدرویش گرفت و پادشا هم
از دیر و حرم مسافران رامقصود تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۵

 

من عاشق آن رخ چو ماهم
گو زار مکش که بی گناهم
تاراج غمت شدم که فتنه
زد در شب گیسوی تو راهم
از شعله بسی گریخت پشمم
هم داد ازین نمد کلاهم
در زیستنم نماند امید
ور ماند ترا حیات خواهم
بر من نفسی بخند تا بوک
صبحی دمد از شب سیاهم
پخته نشدم ز عشق هر چند
جان سوخته شد ز دود آهم
گفتی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳

 

وقت است‌کنیم‌گریه با هم

ای شمع شب است روز ما هم

دوریم جدا زدامن یار

چون دست شکسته از دعا هم

هستی چقدر رعونت انشاست

سرها دارد چو شمع پا هم

تا زندگیت نفس شمارست

رو چون نفس از خود و بیا هم

زین‌گرد نشسته در زمین‌ست

چیزیست چو صبح بر هوا هم

خونم چه نشان دهد زدستی

کایینه نگیرد از حنا هم

گر سر نکنم نیازتسلیم

چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی