مجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه میکند کفن را؟
آن کز دو جهان برون زند تخت
در پیرهنی کجا کشد رخت؟
چون وامِق از آرزوی عذرا
گه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگهِ رحیل بنشست
دراعه درید و درع میدوخت
زنجیر برید و بند میسوخت
میگشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والی
لاحول ازو به هر حوالی
دیوانهصفت شده به هر کوی
لیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشاده
در کوی ملامت اوفتاده
با نیک و بدی که بود، درساخت
نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
میخواند نشید مهربانی
بر شوق ستارهٔ یمانی
هر بیت که آمد از زبانش
بر یاد گرفت این و آنش
حیران شده هر کسی در آن پی
میدید و همیگریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست
یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان سترده
میبود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گِل
سنگ دگرش فتاده بر دل
صافیْ تنِ او چو دُرد گشته
در زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمعِ جگرگداز مانده
یا مرغِ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکی
بر چهره غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست
کاوخ چه کنم؟ دوای من چیست؟
آواره ز خان و مان چنانم
کز کوی به خانه ره ندانم
نه بر درِ دیرِ خود پناهی
نه بر سرِ کویِ دوست راهی
قرابهٔ نام و شیشهٔ ننگ
افتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریده
من طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویم
آماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او را
در دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار، مستم
ور شیفته گفت، نیز هستم
چون شیفتگی و مستیام هست
در شیفته، دل مجوی و در مست
آشفته چنان نیام به تقدیر
کهآسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شدهست کارم
کهآبادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادی
خاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقهای درآمدی سخت
هم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرد
دود از من و جان من برآرد
اندازد در دَمِ نهنگم
تا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانم
دیوانهٔ خلق و دیو خانام
خویشان مرا ز خوی من خار
یاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خسته
هست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس و رود
بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشهٔ می که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خُرد
سیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایش
نازارد از آبگینه پایش
ای بیخبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گمشدهام مرا مجویید
با گمشدگان سخن مگویید
تا کی ستم و جفا کنیدم؟
با محنتِ خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم
از پای فتادهام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دلسپردهٔ تست
زنده به تو بِه که مردهٔ تست
بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیر
در گردن تو چراست زنجیر؟
در گردن خود رسن میفکن
من بِه باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوخت
این پردهدری ورا که آموخت؟
دل بردن زلف تو نه زور است
او هندو و روزگارِ کور است
کاری بکن ای نشان کارم
زین چَه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسم
یا پای بدار تا ببوسم
بیکار نمیتوان نشستن
در کنج خطاست دست بستن
بیرحمتم این چنین چه ماندی؟
«ارحم ترحم» مگر نخواندی؟
آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوَران خبر ندارد
سیری که به گرسنه نهد خوان
خردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرم
کاو دست دراو زند بیآزرم
ای هم من و هم تو آدمیزاد
من خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز است؟
زان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجایی؟
در بردن جان من چرایی؟
جرم دل عذرخواه من چیست؟
جز دوستیات گناه من چیست؟
یکشب ز هزار شب مرا باش
یک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای این کار
در گردن من خطای این کار
این کمزده را که نام کم نیست
آزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز است
لطفت ز پی کدام روز است؟
گر خشم تو آتشی زند تیز
آبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نواَم ستارهٔ تو
من شیفتهٔ نظارهٔ تو
به گر به توام نمینوازند
کآشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نپرسم
کز سایهٔ خویشتن بترسم
من کار ترا به سایه دیده
تو سایه ز کار من بریده
بردی دل و جانم، این چه شور است؟
این بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارم
بیحاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خواب
کاو را به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش براید
انگشت ز تشنگی بخاید
پایم چو دو لام خمپذیر است
دستم چو دو یا شکنجگیر است
نام تو مرا چو نام دارد
کاو نیز دو یا دو لام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فروشُد این راز
با جان به درآید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازش
بردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچهٔ شهوت جوانی است
عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیال است
کاو را ابد الابد زوال است
مجنون که بلند نام عشق است
از معرفت تمام عشق است
تا زنده به عشق بارکش بود
چون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یاب است
این قطره که ماند ازو گلاب است
من نیز بدان گلاب خوشبوی
خوش میکنم آب خود دراین جوی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: مجنون پس از شنیدن پندهای خویشانش از عشق لیلی به شدت پریشان و بیتاب میشود. او به شدت به خود میپیچد و لباس خود را درید، در حالی که تصمیم به ترک قید و بندها میگیرد و به گشتوگذار در صحرا میپردازد. او در این مسیر، با حالتی دیوانهوار در هر کوی فریاد لیلی را سر میدهد و از درد عشقی عمیق رنج میبرد. با احساس ناامیدی و درماندگی، به درد و رنجهای خود شکایت کرده و از وضعیت آشفتهاش گلایه میکند. مجنون در نهایت به جستجوی لیلی و نجات از این محبت سرسخت ادامه میدهد و عشق واقعی را تجربه میکند، در حالی که به تامل دربارهی ذات عشق و کیفیت آن میپردازد.
هوش مصنوعی: مجنون وقتی شنید که خویشانش دربارهٔ تلخی نصیحت و اندرز میدهند، دچار ناراحتی و آشفتگی شد.
هوش مصنوعی: مجنون با شدت احساساتش پیرهن خود را میدرد و به این شکل نشان میدهد که اگر این عشق به او مرده هم باشد، چرا باید به کفن و پوشش آن اهمیت دهد؟
هوش مصنوعی: مجنون از شدت عشق خود میگوید: چه کسی میتواند تخت سلطنت را ترک کند و در پیراهن (زندگی) به کجا برود که لباس (وجود) خود را هم رها کند؟
هوش مصنوعی: مجنون در عشق لیلی مثل وامق (شاعر عاشق معروف) گاهی به کوه و گاهی به دشت میرود تا آرزوی عذرا (عاشقش) را برآورده کند.
ترکانه: در اینجا یعنی چُست.
هوش مصنوعی: مجنون لباس خود را پاره کرد و زنجیرهایی که او را به عشق لیلی محدود کرده بود، برید و در این حال، غصه و آرامش را به کلی فراموش کرده است.
میگشت ز دور: از دیگران دوری میکرد.
هوش مصنوعی: مجنون به خاطر عشق لیلی به مرز جنون رسیده و به هر سمت و سویی میرود، اما هیچ کنترلی بر خود ندارد و میخواهد خود را در عشقش نابود کند.
هوش مصنوعی: مجنون از عشق لیلی به دیوانگی افتاده و در هر جایی به نام او فریاد میزند و هر جا که میرود، نام لیلی را تکرار میکند.
هوش مصنوعی: مجنون به خاطر عشق لیلی، به حالتی سخت و آشفته دچار شده و با کمال خجالت و بیتوجهی به ظاهر خود در کوچهها و معابر راه میرود، به طوری که لباسش را پاره کرده و سرش را برهنه کرده است.
او (مجنون) با هر خوبی و بدی کنار آمد و مقاومت نکرد، نمیتوانست خوب را از بد تشخیص دهد
آواز عشق و محبت (برای لیلی) میخواند، شور و اشتیاق رسیدن به ستاره یمانی (استعاره از لیلی) را داشت
هوش مصنوعی: هر شعری که از زبان مجنون سر میزند، به یاد و خاطر مردم میماند و آن را به یاد میگیرند.
هوش مصنوعی: هر کسی که او را میدید حیران و متعجب میشد و برای حال او گریه میکرد.
او بیتوجه بود به آنکه اصلا مردم وجود دارند یا نه، یا که کسی او را طعنهمیزند و بد او را میگوید.
هوش مصنوعی: اینکه حرفها از روی ورق و کاغذ جهان خارج و جدا شوند، نه زندهاند و نه مرده، به این معناست که آنچه بر کاغذ نوشته شده، زندگی واقعی ندارد و نمیتواند در زندگی عینی تاثیرگذار باشد.
مانند پاره گِلی که میان دو سنگ، لِه شده باشد خُرد و خوار شده بود.
هوش مصنوعی: تنِ او مانند دُرد (شراب) صاف شده است و زیر دو سنگ (درد و رنج) خرد و نرم گشته.
هوش مصنوعی: مجنون در عشق لیلی به حالتی مانند شمعی سوخته و سوزان افتاده است که جگرش در سوختن میسوزد، یا مانند پرندهای است که از جفتش جدا شده و تنها مانده.
هوش مصنوعی: در دل هر کس غمی عمیق و دردناک وجود دارد که بر چهرهاش مانند غبار خاک نشسته است.
هوش مصنوعی: مجنون به خاطر عذاب و دردِ عشق، دیگر توان ایستادن ندارد و سجادهاش را به کناری میاندازد.
هوش مصنوعی: مجنون در حالی که نشسته است، با صدای بلند اشک میریزد و میگوید که چه کار کنم و درمانم چیست؟
هوش مصنوعی: من به قدری از خانه و کاشانه دور ماندهام که از کوچه به خانه نمیتوانم راهی پیدا کنم.
مجنون نه در دیار خود جایی برای ماندن دارد، نه میتواند به جایی که لیلی هست برود
هوش مصنوعی: نامی که به آن شهرت دارم و همچنین عیب و ننگی که با خود دارم، بر من آوار شد و به مانند شیشهای خرد شدن و بر روی سنگی افتاد.
هوش مصنوعی: من به شادی و خوشحالیام پایان دادهام؛ گویی که طبل جشنم شکسته و آن را برای سفر و وداع برداشتهام.
هوش مصنوعی: من در عشق لیلی مانند پرندهای هستم که با پای لنگ و ناتوانی بر روی زمین نشستهام، و تیرهای زهرآگین عشق، هدف من شدهاند.
هوش مصنوعی: یار من که جانم را برای او فدای میکنم، برای او در این کار شفاعت میکنم.
هوش مصنوعی: اگر یار مرا مست بنامد، باید بپذیرم که مست هستم و اگر او بگوید که شیفتهام، در آن حال نیز هستم.
هوش مصنوعی: چون عشق و شیداییام به لیلی وجود دارد، برای دلنگرانی و جستجوی کسی که عاشقش هستم، هیچ دلیلی نیست؛ نه در جستجوی دل و نه در جستجوی مستی.
هوش مصنوعی: مجنون میگوید، من به اندازهای در عشق آشفته و پریشان هستم که هیچ تقدیری نمیتواند من را آرام کند و هیچ زنجیری نمیتواند مرا در بند آورد.
کارم و حالم آنقدر کم ویران نشده است که امیدِ آبادیِ دوباره باشد
خاک: در اینجا به معنی فتنه و آشوب (فرهنگ جهانگیری) و نیز گور و مزار و خاک مرگ میتواند باشد.
هوش مصنوعی: تو همچون صاعقهای به زندگی من وارد شدی که هم محیط زندگیام را ویران کردی و هم دلبستگیها و آرزوهایم را نابود ساختی.
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که با وجود آتش عشق من، از من دود یا یاد و نشانهای بیرون بیاورد و جان من را نجات دهد.
هوش مصنوعی: مجنون از عشق لیلی به شدت رنج میکشد و آرزو دارد که اگر بتواند به عمق مساله برسد، این دنیا از عیب و ذلت او خلاص شود.
خان در اینجا به معنی چاه یا چشمه است یعنی دیو چاه. «در آن چشمه که دیوان خانه کردند» از خسرو و شیرین.
هوش مصنوعی: خویشاوندانم به خاطر رفتار و ویژگیهای من، از من دوری میکنند و دوستانم نیز به خاطر نامم شرمنده و بیمیل هستند.
هوش مصنوعی: مجنون میگوید که حالا که از خون و انتقام رهایی یافتهام، جانم خسته و آسیبدیده است و همیشه در حال غم و گریه هستم.
هوش مصنوعی: ای دوستانم در این مجلس، از من جدا شوید و به خداحافظی بپردازید.
هوش مصنوعی: شیشهٔ می که در دست بود، به زمین افتاد و شکست و تبدیل به تکههای شیشه شد.
هوش مصنوعی: اگر در مسیر من شیشهٔ آبگینهای بشکند، سیلی خواهد آمد که آن شیشه را خواهد برد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به من نزدیک شود، نباید به خاطر اینکه در این راه آبگینه آسیب دیده، او را سرزنش کند.
هوش مصنوعی: ای کسانی که از درد و زاری من بیخبر هستید، بیدار شوید و مرا تنها نگذارید.
هوش مصنوعی: من به شدت در عشق لیلی گم شدهام، پس مرا جستجو نکنید و با دیگرانی که در عشق گم شدهاند هم صحبت نکنید.
هوش مصنوعی: چقدر باید به من ظلم و بیرحمی کنید؟ من را با رنج و مصیبت خود تنها بگذارید.
هوش مصنوعی: مرا از این مکان دور نکنید؛ من خود آمادهام که فرار کنم.
عاجز و ناتوان و خوار شدهام چاره کارم چیست؟ ای یار (خطاب به لیلی) بیا و به من کمک کن
هوش مصنوعی: این دلباخته و خسته، که عشق تو را در دل دارد، زندهتر و بهتر است از کسی که به خاطر تو، از عشق تو مرده باشد.
هوش مصنوعی: به من با مهربانی سلام کن تا با آن روحی تازه بگیرم و از یک پیام تو شاد شوم.
منظور از زنجیر در این بیت زلف بافته یار است.
هوش مصنوعی: مجنون میگوید: خودت را در زنجیر عشق من نکن، زیرا من بهتر از آن هستم که زنجیری به گردن داشته باشم.
هوش مصنوعی: زلف تو، هرچه دلی را که به آن بسته شده بود، پاره کرده است. به من بگو، چه کسی این بیپردهگی و جسارت را به او آموزش داده است؟
روزگارِ کور یعنی روزگار کور و کبود. کور و کبود مجازا به معنی روسیاه و رسواست.
هوش مصنوعی: ای نشانهٔ عشق من، کاری کن تا از این چاه عمیق که در آن سقوط کردهام، نجات یابم.
هوش مصنوعی: بگوی یا مرا در آغوش بگیر و از این حال بد نجاتم بده، یا اینقدر غمگینم کن که بتوانم بوسهای بر قدمت بزنم.
هوش مصنوعی: نشستن بیفایده و بیکار در گوشه، کار نادرستی است و باید دستها را حرکت داد و کاری انجام داد.
هوش مصنوعی: تحمل ناپسند و بیرحمی تو در این وضعیت عجیب است. آیا تو دعای «رحمت کن» را نشنیدی؟
هوش مصنوعی: کسی که در راحتی و آسودگی زندگی میکند، از درد و رنج و زجر دیگران بیخبر است و نمیتواند درد آنها را درک کند.
هوش مصنوعی: مجنون میگوید کسی که از خوشی و آسایش برخوردار است، نمیتواند درک کند که گرسنگی و سختی برای انسان چه معنایی دارد؛ مانند کسی که سیر است و بر سر سفره، نان کوچک کسی گرسنه را میشکند.
هوش مصنوعی: کسی که بدون شرم و حیا، خبر از آتش عشق را به کسی میدهد، در حقیقت خود او در دلش شعلههای عشق را احساس میکند.
هوش مصنوعی: مجنون در این بیت میگوید: ما هر دو انسان هستیم، اما من مثل یک خار بیارزش هستم و تو مانند شاخهٔ باارزش شمشاد هستی.
هوش مصنوعی: زرنیخ، که نوعی طلاست، به اندازهی طلا با ارزش نیست، زیرا برای من یک زرنیخ به اندازهی یک پشیز (پول ناچیز) هم ارزش ندارد.
هوش مصنوعی: ای عشق و آرامش زندگیام، تو کجا هستی؟ چرا باعث شدهای که جانم را ببرند و آرزوی وصال تو را به من بدهند؟
هوش مصنوعی: مجنون از لیلی میپرسد که آیا دلیلی برای عذرخواهی دارد و کمی به شوخی میگوید که تنها گناه او دوستی با لیلی است.
هوش مصنوعی: مجنون از لیلی میخواهد که لااقل یک شب او را با شعوری درست و عاقلانه ببیند و احساس کند که اگر در عشق خطایی وجود دارد، آن شب را به درستی بگذراند.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به این دارد که نباید از سر رضایت و خواست خود به من (مجنون) این کار را تحمیل کنی، زیرا این عمل خطا و نادرست است که بر گردن من میافتد.
هوش مصنوعی: محبت و عشقت باعث شده که من هیچ نگرانی و اندوهی نسبت به این کمبودها و نقصها نداشته باشم، چرا که شرم و آبرومندی تو برای من بسیار ارزشمند است.
هوش مصنوعی: عطر و بوی تو اگر باعث سوزش مشام (بینیام) شده، لطف و مهربانیات به خاطر چه روزی است؟
هوش مصنوعی: اگر خشم تو مانند آتش بر افروزد، اشکهای من مانند آب بر آن آتش بریزد.
هوش مصنوعی: ای ماه من، من مانند ستارهای هستم که همیشه به تو نگاه میکند و عاشق تماشای تو شدهام.
همان بهتر که من و تو را جدا کردند، چون من آشفته ام و تو مانند ماه نو هستی. (در باور گذشتگان دیوانه، ماه نو را ببیند حالش بدتر می شود)
هوش مصنوعی: نمیتوانم از سایهٔ تو بپرسم، زیرا از سایهٔ خودم میترسم.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو کارهایم را زیر نظر دارم، اما تو از نظر من دور شدهای و دیگر به کارهای من توجهی نداری.
هوش مصنوعی: من را از دل و جانم ربودی، این چه احساسی است؟ این یک بازی نیست، بلکه کار زور و نیرنگ است.
هوش مصنوعی: هرچند که به وصالت دسترسی ندارم، اما نام تو برایم کافی است و از این عشق هیچ چیزی جز بیحاصلی نصیبم نشده است.
هوش مصنوعی: هرچند که دسترسی به وصالت (لیلی) ندارم، اما غمگین نیستم چون امید به آن دارم.
هوش مصنوعی: اگر کودکی در خواب ببیند که به او آب میدهند، آن هم در ظرفی زرین، این نشاندهنده آرزوها و خواستههای اوست.
هوش مصنوعی: اما وقتی که از خواب خوش بیدار شود، انگشتش را به دلیل تشنگی بهدنبال آب میبرد.
هوش مصنوعی: پای من مانند دو حرف لام که میتوانند خم شوند، انعطافپذیر است و دستم مانند دو حرف یا که میتواند پیچ و تاب بگیرد، حالتهای مختلفی دارد.
هوش مصنوعی: نام تو بر من مانند نام کسی است که او هم دو یا (نوعی رشته یا زنجیر) و دو لام (خمیدگیهای خاص) دارد.
هوش مصنوعی: عشق تو را نمیتوان از دل خارج کرد و این راز برای هیچکس فاش نمیشود.
هوش مصنوعی: مجنون میگوید که اگر راز عشقش را با شیر (که نماد قدرت و شجاعت است) به کسی بگوید، جانش از بدنش جدا خواهد شد و این راز را نمیتواند به کسی منتقل کند.
هوش مصنوعی: مجنون اینها را گفت و بر قبر لیلی افتاد، و دوستانش که نظارهگر بودند، غمگین و ناراحت شدند.
هوش مصنوعی: با محبت و مهربانی، تدبیر و چارهای برای مشکل او (مجنون) اندیشیدند و او را به سوی خانهاش راهی کردند.
هوش مصنوعی: عشقی که پایدار و جاودان نیست، فقط نوعی سرگرمی و شهوترانی در جوانی به حساب میآید.
هوش مصنوعی: عشق واقعی، عشقی است که هرگز کم نمیشود و به خاطر این قدم (یعنی جوانی یا شهوت) کاهش نمییابد.
هوش مصنوعی: عشق واقعی چیزی نیست که به سادگی و بیتوجهی به آن بپردازیم، زیرا این نوع عشق همیشگی و بدون زوال است.
هوش مصنوعی: مجنون کسی است که به خوبی درک و شناخت عشق را دارد و او خودش تبدیل به نماد عشق شده است.
هوش مصنوعی: مجنون بیان میکند که تا زمانی که زنده است و به عشق لبیک میگوید، مانند گلی است که از نسیم عشق و محبت خوشحال و شاداب میشود.
هوش مصنوعی: اکنون که گل (لیلی) در حال رفتن است، این قطرهای که باقی مانده از او، مانند گلاب خوشبو است.
هوش مصنوعی: من هم مانند آن گلاب خوشبو، آب خود را در این جوی خوشبو میکنم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.