گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳

 

ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حریم می نکند جان تو قرارتا ناوری دل از حرم دلبران برون
برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دینچون من غریب و زار به مازندران درون
زیرا که عیب و علت کندی کاردارسوهان علاج داند کرد و فسان فسون
دنیا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۲

 

کنا شئون ذاتک فی وحدة البطون
صرنا سواک حیث تقلبت فی الشئون
یک جلوه کرد حسن تو بیرون فکند عکس
هر نقش دلربا که نهان بود در درون
ما را ز ذات و فعل و صفت هیچ بهره نیست
جز آنکه تو به صورت ما آمدی برون
ساقی بیا و باده بی چند و چون بیار
از بزمگاه عشق مبرا ز چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۴

 

دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون
آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون
خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی
ترسم کشد زبانه برون آتش درون
می گویم از وصال تو با خود فسانه ها
درد فراق را به همین می کنم فسون
هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلق
در دلبری نبوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۷

 

ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون
کردی عنان ز پنجه سیمینبران برون
با حسن التفات تو معتاد گشته ام
بر ما مکن عبور تغافل کنان کنون
گر بشکنی به سنگ ستم حقه دلم
جز گوهر نیاز نیابی در آن درون
لب تشنه می روم ز غمت گر چه می رود
بر رویم از دو دیده پرخون عیان عیون
خواهی دلا بپای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گون
عشقت چکاند از دل من قطره های خون
خون دلم ز آتش توست آمده به جوش
آتش چو تیز گشت ز سر می رود برون
آتش ز آب کشته شود وین عجب کز اشک
هر لحظه زنده تر شودم آتش درون
چشم من از خیال لبت اشکریز هست
پر می صراحیی که فتاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی