گنجور

 
قوامی رازی
 

جز آفریدگار جهان آفریده نیست

بشنو که کس چنین سخن از کس شنیده نیست

تا زنده ام جز این نرود بر زبان من

زیرا که کس مرا جز ازو آفریده نیست

مادر مرا که زاد و بپرورد و شیر داد

الا بیاری و کرمش پروریده نیست

آن فرد بی نظیر که صنع بدیع او

هر یک چنان که هست چنان دیده دیده نیست

در صنع او نگاه نکردست عاقلی

که انگشت را ز روی تعجب گزیده نیست

دانند عاقلان که به دست صبا جز او

کس در بهار پیرهن گل دریده نیست

از قدرتش ز شیره انگور در خزان

خون چکیده هست که حلق بریده نیست

گر فرق نار قدرت ایزد شکافت است

جز بر جمال سیب چرا خون چکیده نیست

یک بنده گرد درگه این پادشه نگشت

کز پیش او جنیبت رحمت کشیده نیست

هر دو جهانش پر ز غلام و کنیزک است

وین طرفه تر که خواجه یکی زان خریده نیست

دنیا سگی است بر در او وانکه مرد اوست

از پیشش این سگ متهتک چخیده نیست

توحید و زهد گوی قوامی که در سخن

جائی رسیده ای که کس آنجا رسیده نیست

هرکس که کرد خدمت او از میان جان

او راست دولت ابد و ملک جاودان

هرکس که قصد خدمت این پادشاه کرد

از آفتاب و چرخ قبا و کلاه کرد

آن پادشا که چرخ و زمین و ستاره را

در مملکت خزینه و گنج و سپاه کرد

لشکرگه سپاه و ستاره سپهر ساخت

میخ و طناب خیمه ز خورشید و ماه کرد

در راه روزگار به میدان شرق و غرب

از روز و شب دو پیک سپید و سیاه کرد

از روی مصلحت چو ز خاک آدم آفرید

خاک درش ملائکه را سجده گاه کرد

ابلیس خاکسار که بود از مقربان

در جاه او به چشم حقارت نگاه کرد

فرمان حق نبرد و نیاورد سجده ای

تا کار خویش مدبر ملعون تباه کرد

بنده ز جهل اگر چه دلیری همی کند

با خشم پادشاه که یارد نگاه کرد

چون بنده را خدای بدرگاه بار داد

در رفتنش به حضرت رحمت پگاه کرد

باید که سرگردان نشود گرچه بایدش

از دیده بر سنان چو الماس راه کرد

مردان راه عشق ز بهر رضای دوست

شمشیر و تیر خورده نیارند آه کرد

گرچه گناههای قوامی بسی بود

اندیشه در ثنای ملک عذر خواه کرد

سوگند می خورد که نگوید جز این سخن

بر خویشتن بدوی خدا را گواه کرد

اندیشه را به چون و چرا در بریز خون

کم کن براه ایزد بی چون «چرا و چون »

جبار عرش و فرش و قدیم صفات و ذات

معبود مملکت ملک کون و کاینات

ذاتی قدیم بوده ولیکن نه از قدم

حیی همیشه زنده ولیکن نه از حیات

بر آسمان چو مشعله از قدرتش نجوم

واندر زمین چو مرسله ازحکمتش نبات

از امر او ستاده چنان قلزم و محیط

وز حکم او رونده چنین دجله و فرات

در مرگ و زندگانی خلق زمانه را

هم زو بود ولادت و هم زو بود وفات

از یاد و ذکر رحمت و کفران نعمتش

بر هر جریده ای حسنات است و سیآت

بی یاد او مباش شب و روز تا بود

روزت چو روز عید و شبت چون شب برات

بخشد به بنده مال فراوان بمصلحت

وانگه به لطف خواهد ازو اندکی زکات

از بندگان به قرض ستاند یکی بده

بی فرع و بی مسبب و بی خط و بی برات

درگاه او در کرم و فضل و رحمت است

جائی که نه مصادره باشد نه مفردات

خالق ستای باش قوامی به جان و دل

مستای خلق را که نباشد در آن ثبات

آن را کن آفرین که جهان را بیافرید

بگذار بعد ازین هوس و هزل و ترهات

زیرا که در ستایش پروردگار خلق

روز قیامه هم درجات است و هم نجات

آن پادشا که نیست نظریش به ملک در

دارای شرق و غرب و نگهبان بحر و بر

هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست

بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست

آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز

کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست

ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر

این رسمها و قاعده ها برقرار اوست

از بارگاه لم یزل اندر ره قضا

حمال آسمان و زمین زیر بار اوست

بر بارگاه صنع ز دیبای بوستان

طاوس نوبهار به رنگ و نگار او است

بر تخت نوعروس خزان رابه برگ ریز

از دست شاخ آن همه زرها نثار اوست

ابر بهار برق مهار شتر مثال

بر کاروان کن فیکون بر قطار اوست

از روی بی نیازی و ز غایت کرم

هر گونه ای که بنده بود خواستار اوست

گستاخی و دلیری هر بنده ای که هست

معلوم شد که از کرم بردبار اوست

هرکس که او کناره نگیرد ز خدمتش

لابد مراد هر دو جهان در کنار اوست

یاری نخواست است قوامی ز هیچ خلق

از بهر آنکه ایزد بی یار یار اوست

بر درگه خدای کمر بسته ای شدست

گرخاک ره شود شرف روزگار اوست

تسبیح او کنند ملایک ز ساق عرش

کو برکشید عرش و هم او گسترید فرش

ای فخر روزگار من اندر ثنای تو

با دست عمر آنکه نجوید رضای تو

دارنده جهانی و جان آفرین خلق

منت بود که جان بدهند از برای تو

هربنده ای که طاعت تو ناورد به جای

آن بد به جای خویش کند نه به جای تو

چندین نثار و نعمت تو بر جهانیان

بیگانگان چرا نشوند آشنای تو

از ما به درگه تو چه خیزد که گشته اند

پیغمبر و خلیفه و سلطان گدای تو

ای بنده دست را به دعا برخدای دار

تا در رسد به ما برکات دعای تو

تومانده ای و آنکه زتو زاد مانده نیست

گوئی که چیست مصلحت اندر بقای تو

شکر تو حق نعمت ایزد کجا گزارد

کارزد کمینه نعمت او خون بهای تو

تو دست و پای میزن اگرچه به عمرها

این کار برنخیزد از دست و پای تو

انده مخور که ملک دو عالم ترا بود

چون رحمت خدای بود کدخدای تو

او آن کند که از کرم و فضل او سزد

گربا تو در خور تو کند کار وای تو

پیوسته ای قوامی شکر خدای گوی

کز فضل اوست شعر خوش دلربای تو

می گو ثنای ایزد و می گو به درگهش

ای فخر روزگار من اندر ثنای تو

زانجا که شرط و قاعده بندگی بود

در بندگی نشان سرافکندگی بود

ای جان نهاده بر کف و دل بسته در جهان

زین جای سهمناک بپرهیز هان و هان

کاین دیو رسم غول فریبنده در کمین

ماری است سهمناک و نهنگی است جان ستان

او نام تو نبشته ز کین بر کنار دل

تو مهر او گرفته ای اندر میان جان

دنیا غمی بزرگ بود محنتی عظیم

صلحی همه خصومت و سودی همه زیان

بر «من یزید» داشته گوید ترا خرد

ملک بهشت را بخر ارزان و رایگان

ارزان بود به جان که خری نعمت خدای

ملک جهان مخر که بود رایگان گران

گیتی به میزبانی و حیلت گری ترا

پرداخت است خانه و آراست است خوان

خوان شگرف او را حلواست بر کنار

نان سپید او را زهرست در میان

نانش مخور تو تابندانی یقین که چیست

زیرا که هیچ کس نخورد زهر بر گمان

کس برجهان سفله نکردست هیچ سود

نتوان همی ز خانه سگ برد استخوان

گر عوج حرص ازین دریا به زوردست

ماهی بر آفتاب کشد هم بر آسمان

چون وقت مرگ تنگ درآید به قهر تو

پیرایه زمین شده در آخرالزمان

بیهوده رنج بر تن و جان و روان منه

دل چون کری همی نکند بر جهان منه

ای آفتاب بر سر دیوار گشته زرد

برخورده از جهان جوان طبع سالخورد

پیریت می کند اثر از دور روزگار

واندر دل تو هیچ نصیحت اثر نکرد

برخوردی از جهان و هنوزت امید هست

اومید گفته اند که بهتر بود ز خورد

از عشق جاه و آرزوی مال روز و شب

با رنج همعنانی و با درد همنبرد

از بس که سینه کوفتی اندر غم جهان

چون آسمان کبودی و چون آفتاب زرد

چون تو به دست خویشتن آورده ای بلا

شایسته ای به محنت و ارزانئی به درد

دل در جهان مبند که مردان روزگار

مردان مرد با دل گرمند و آه سرد

از هیبت اجل شده بیچاره و اسیر

همچون زنان عاجز مردان شیرمرد

ای بس که از ملوک بپرداخت قصرها

این قصر هفت کنگره گرد لاژورد

آن را که گردی از تو بود عذر بازخواه

زان پیشتر که از تو برآرد زمانه گرد

ای خواجه بر سرای فنا اعتماد نیست

برخیز و فرش صفه اومید برنورد

با اهل فتنه به همه دست برفشان

در راه دوزخی هم ازین پای بازگرد

مثل تو روزگار نیارد قوامیا

تا روزگار جفت بود کردگار فرد

راه دراز پیش و ترا نیست توشه ای

تدبیر عاقبت کن و بنشین به گوشه ای

ای خفته تو ز خواب گران سرگران شده

از راه باز مانده و کاروان شده

در کاروانسرای فنا عاجز و غریب

وز پیش چشم مملکت جاودان شده

بس کاهلی و بی تو نخواهد به هیچ وجه

کارتو آن چنان که تو خواهی چنان شده

هر چند کاهلی به نماز و به کار خیر

در تندرستی از دل و جان ناتوان شده

بینم ز ظلم خلق زمین و زمانه را

فریادها ز دست تو بر آسمان شده

بر تخت عهد یوسف عمر تو پیر شد

از حرص پیریت چو زلیخا جوان شده

از عبرت زمانه همه روی چشم باش

ای از نیاز و آز همه تن دهان شده

آزرده پادشاه جهان را ز معصیت

بر مال خویشتن به هوس پاسبان شده

بی طاعتی به راه قیامت نهاده روی

چون ابلهان به بادیه بی آب و نان شده

بر خان و مان و جان و تن و مال عاشقی

در رنج این به مانده و در بند آن شده

خود را به وقت نزع ببینی به چشم خویش

از مال و جان برآمده وز خان و مان شده

خواهد بماند نام قوامی میان خلق

واندر زمانه قصه او داستان شده

زان نیک تر مدان که بمانده به نیکوئی

نامی میان مردم و مرد از میان شده

اندیشه کن ز دوزخ و جائی قرار گیر

روز شمار و هیبت او در شمار گیر

ای مانده بر در هوس این در فراز کن

عذر گذشته خواه «و» در توبه باز کن

نزدیک شو به طاعت و ز فسق دور باش

روزی دو رنجکی برو جاوید نازکن

چون منعمان زکوة بروی و ریا مده

چون مخلصان نماز بسوز و نیاز کن

یک روزی از مطالعه نفس باز مان

بنشین یکی مطالعه عمر باز کن

ملک بهشت را به صفا کار و بار ساز

راه قیامه را به سزا برگ و ساز کن

گفت است حق که کوته کن دست ازین جهان

کت گفت حجت آور و قصه دراز کن؟

در کار خیر موی چو پر غراب را

در بندگی سپیدتر ازپر باز کن

آز و نیاز خسته و رنجور داردت

خواهی که تا بناز رسی ترک آز کن

زان پیشتر که بر تو کند دیگری نماز

تا زنده ای به عادت باری نماز کن

نه در جهان وفاست و نه بر مردم اعتماد

یکبارگی بروی همه در فراز کن

گر آرزوی شعر قوامیت می کند

در راه دین حقیقت دنیا مجاز کن

چون بایدت نگار سرای بهشتیان

دیوان او به خواه و ورقهاش باز کن

بردار نسختی به بهشت خدای بر

بر آستین حله حورا طراز کن

تا خفته هوائی و آشفته هوس

با دیو همنشینی و با غول هم نفس

روز آمد ای عزیز و تو در نامدی ز خواب

بردار سر ز خواب که سر برزد آفتاب

پیری چو صبح روز برآمد ز فرق تو

تو خفته ای و کرده چنین پایها در آب

روز غمت رسید و شب شادیت برفت

تو در درنگ و عمر عزیز تو در شتاب

تا چند خواب غفلت تا کی خمار جهل

روز و شب تو وقف شده بر خمار و خواب

باده مخور که عمر تو بر باد می دهد

آگه نه ای که شر دو عالم بود شراب

گر در شراب شربت مرگ تو در رسد

پیش خدای عز و جل چون شوی خراب

گرچه صواب خویش تو بدانی ای پسر

کار تو زین طریق نبینم همی صواب

یکباره آب خود مبر امروز کان گهی

فردا خدای با تو به آتش کند خطاب

گر طاقت عتاب ملک نیست مر ترا

اهل سؤال را به تهدد مده جواب

پیوسته با توانگر و درویش و خوب و زشت

خوش طبع باش و بر همه چون آفتاب تاب

از کبر و خشم ریش دلی را نمک مکن

کز درد آن بر آتش دوزخ شوی کباب

تا باشی ای قوامی توحید و زهد گوی

کز ایزدت به روز قیامت بود ثواب

توحید و زهد گفتن تو اعتقاد را

چون خانه را ستون بود و خیمه را طناب

می کوش در سخا که بهشتی صفت سخیست

بدخو مشو که خوی بد از طبع دوزخی است

ای پیر سالخورده به تدبیر پیر باش

وای نوجوان جوان نصیحت پذیر باش

مادام خوب گوی و ضیع و شریف شو

پیوسته نیک خواه صغیر و کبیر باش

نیک اعتقاد و مشفق و ایزدپرست شو

مردم نواز و خوشدل و نیکوضمیر باش

زهد از جوان نکوتر و دانش ز کودکان

ای پورپور وقت خرد پیرپیر باش

در زاهدی پلاس مپوش و مکن نفاق

تو زهد ورز و پیرهنت گو حریر باش

در گفت گو چو عالم وقتی حلیم شو

در جست وجو چو ناقد خلقی بصیر باش

چو مرد دوست روز ادب خوبگوی شو

چو«ن» مرغ بوستان ز طرب خوش صفیر باش

بیچاره ای که پیش تو آید به حاجتی

درمانده را به دست کرم دستگیر باش

چون سیرت تو چون شب تاریک تیره شد

گو صورت نکوی تو بدر منیر باش

تا تیر بد چو قد تو بودی کان به فعل

اکنون که چون کمان شدی از دل چو تیر باش

خواهی که تا بزرگ شوی در میان خلق

بر درگه خدای تعالی حقیر باش

چون آفریدگار نظیرت نیافرید

بر لشکر سخن چو اقوامی امیرباش

سر بر جهان نداشته گردن فراشته

بر لشکر سخن چو قوامی امیرباش

در خدمت تو برفلکیم ای ملک سرشت

چون آنکه با چهارده معصوم دربهشت

بگرو بایزد و به صفات و کمال او

آنگه به مصطفی و به اولاد و آل او

وز بعد مصطفی به علی نازو سرفراز

نیکو شناس در درج دین کمال او

آن میر مصطفی نسب انبیا صفت

رشگ آمده ملائکه را برخصال او

جان مقربان شده روزی هزار بار

برخی دست وبازو و جاه و جلال او

شیری که بود جایگهش بیشه خدای

شیری که ژنده پیل نبودی به بال او

بازی که آشیانه او بود ساق عرش

بازی نبود هیچ همائی به فال او

شاه مبارزان که نبوده است در جهاد

در هیچ وقت هیچ مبارز همال او

بر شیعتش نثار بود رحمت خدای

لعنت کند فرشته بربد سکال او

خواهی که در بهشت ببینی جمال حور

در چشم خویش زشت مگردان جمال او

گر گویدت کسی که کسی بهتر از علی ست

جز ابلهی نباشد مشنو محال او

والله که هر که بغض علی در دلش بود

نزد خرد حلال بود خون و مال او

حمال هیزم سقرست اندر آن جهان

هر کو ز صدق دل نشد اندر جوال او

در مرتضی به چشم قوامی نگاه کن

هان گوش دار تانخوری گوشمال او

از روضه بهشت سبیل است سلسبیل

در پنج تن که ششمشان بود جبرئیل

تادر زمانه نام قوامی برآمده ست

در شاعری ز خلق جهان برتر آمده ست

از بهر اهل دین به کتب خانه هنر

توحید و زهد را دل او دفتر آمده ست

اندیشه مفسرش اندر میان شعر

گوئی مذکر است که بر منبر آمده ست

رفته به هفت کشور ازو لشکر سخن

از روی نام پادشه کشور آمده ست

هم نانبای نان شد و هم پادشاه نام

این رسم و قاعده بسر او در آمده ست

گفت است بارها که مرا نان ز گندم است

کانبار او خزینه پرگوهر آمده ست

در آسیای فکرت من بوده بارکش

گاوی که زو به بحر شرف عنبر آمده ست

عطار عقل را به دکان خمیر من

همچون خمیرمایه گل شکر آمده ست

نانی است نان من که خرد را حلاوتش

از آب زندگانی شیرین تر آمده ست

این میده را ز مائده دان که ز آسمان

بر پر جبرئیل به پیغمبر آمده ست

زان گرده ها مدان که ز دیگر تنورها

خام و فطیر از آتش و خاکستر آمده ست

کز پختنش مرا بسی از آتش جگر

دود دل از تنور تفکر برآمده ست