داریم در زمانه بد طالع زبون
طالع چنین زمانه چنان چون کنم چون
خور نیست هر سحر پی آزار ما فلک
دستی ز آستین جفا می کند برون
کم دیده ایم بر رخ زرد و سرشگ آل
رنگ ترحم از روش چرخ نیلگون
خون می رود ز دیده ما بس که چون شفق
بی مهری فلک دل ما کرده است خون
ما دون نه ایم گر نکند میل دور نیست
با غیر جنس خود نه عداوت سپهر دون
فرهاد دید رحمت سیر ره بلا
پیچید پای عجز بدامان بیستون
از ذکر جور دور فضولی ترا چه سود
کم گوی نگشته که از آن غم شود فزون



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از مشکلات و سختیهای زندگی در زمانهای بد طالع سخن میگوید. او به بیمهریهای روزگار و نحسی سرنوشت اشاره میکند و از رنجهای فراوانی که بر جانش باریده، حکایت میکند. احساس میکند که با وجود این همه درد و دلتنگی، به خود اجازه نمیدهد که به دیگران بدی کند و از بینصیب شدن از رحمت و محبت دیگران شکایت دارد. شاعر به داستان فرهاد نیز اشاره میکند که در جستجوی عشق و رحمت به دام مشکلات افتاده است و در نهایت به این نتیجه میرسد که ذکر این جفاها تنها موجب افزایش غم او میشود.
هوش مصنوعی: در این زمانهی نامساعد و بدبیاری، وقتی سرنوشت به گونهای ناخوشایند رقم خورده، من چگونه باید با این وضعیت کنار بیایم؟
هوش مصنوعی: هر صبح خورشید برای آزار ما میآید و آسمان با دستانش بدی را بر ما نازل میکند.
هوش مصنوعی: کم پیش آمده که در چهرهای زرد و اشکآلود، نشانی از ترحم به خاطر سختیهای زندگی و سرنوشت دیده باشیم.
هوش مصنوعی: از چشمان ما اشکها میریزد، زیرا با بیرحمی آسمان، دل ما به شدت رنج میکشد و مانند شفق در غروب غمگین است.
هوش مصنوعی: ما در مرتبهای پایینتر از آن هستیم که کسی به ما اهمیت دهد، و اگر رغبت نداشته باشد، دوری از ما معنی ندارد. با دیگران نیز دشمنی نمیکنیم، زیرا در نهایت همه ما از یک جنس هستیم و نمیخواهیم به پایینیها بیفتیم.
هوش مصنوعی: فرهاد رحمت را دید و متوجه شد که مسیر مشکل و دردسرها تغییر کرده است. او با ناتوانی و بیچارهگیاش به دامان کوه بیستون پناه برد.
هوش مصنوعی: اگر به فکری و یادآوری بدیها بپردازی، در نهایت چه سودی برایت خواهد داشت؟ کمتر حرف بزن و از آنچه که بر تو درد میآورد، دوری کن تا غمهایت بیشتر نشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای مر تو را گرفته بت خوشزبان زبون،
تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حریم می نکند جان تو قرار
تا ناوری دل از حرم دلبران برون
برگیر دل ز بلخ و بنِه تن ز بهر دین
[...]
این کودکان تنگ قبای فراخ . . . ن
کردند . . . ایرو کیسه ما هر دو سرنگون
از بسکه . . . ایرو کیسه ما سیم و آب داد
نی سیم از آن برآیدنی آب ازین برون
آنجا که سیم بود، در او ماند باد پاک
[...]
اندیشه را به چون و چرا در بریز خون
کم کن براه ایزد بی چون «چرا و چون »
تا بر کنار حسن نشست ابرویت چو نون
دارم چو واو غرقه دلی در میان خون
خون دلم ز دیده برون شد ز آرزوت
آری ز دیده هرچه شد، از دل شود برون
با مشکبار سلسلهٔ زلف پُر خمت
[...]
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
چشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون
بنشسته است نقش تو چون در خیال من
از زلف همچو جیم و خم ابرویِ چو نون
گر آه دل چو تیشهٔ فرهاد برکشم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.