گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۱

 

ای گوهر خدایی آیینه معانیهر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر منفرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتدزیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدیاز آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودیهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۷

 

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانیچون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شدگر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامدوا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانهتا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۹

 

ای آنک جمله عالم از توست یک نشانیزخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از توگر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی
در شرح درنیایی چون شرح سر حقیدر جان چرا نیایی چون جان جان جانی
ماییم چون درختان صنع تو باد گردانخود کار باد دارد هر چند شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۰

 

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانیجویای هر چه هستی می‌دانک عین آنی
خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهدآن به که رقص آری دامن همی‌کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابیسر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این راخوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۳

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکنما را نمی‌گشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشدمی‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبیدست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماندگر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶

 

ای جان جان جانم تو جان جان جانیبیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزیتو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقتاکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی
گنج نهانی اما چندین طلسم داریهرگز کسی ندانست گنجی بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹

 

ای در میان جانم وز جان من نهانیاز جان نهان چرایی چون در میان جانی
هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جانزیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی
چون شمع در غم تو می‌سوزم و تو فارغدر من نگه کن آخر ای جان و زندگانی
با چون تو کس چو من خس هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۲

 

ای یک کرشمه تو غارتگر جهانیدشنام تو خریده ارزان خران به جانی
آشفتهٔ رخ تو هرجا که ماهروییدلداهٔ لب تو هر جا که دلستانی
گر از دهان تنگت بوسی به من فرستیجان‌های تنگ بسته برهم نهم جهانی
تو خود دهان نداری چون بوسه خواهم از توهرگز برون نگنجد بوس از چنین دهانی
چون تو میان نداری من با کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۲

 

بس نادره جهانی ای جان و زندگانیجان و دلم نماند گر تو چنین بمانی
شاهی خوب رویان ختم است بر تو اکنونبستان خراج خوبی در ملک کامرانی
از چشم نیم مستت پر فتنه شد جهانیآخر بدین شگرفی چه فتنهٔ جهانی
نه گفته‌ای کزین پس فتنه نخواهم انگیختپس طره نیز مفشان گر فتنه می‌نشانی
تا دید آب حیوان لعل چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

کردی نخست با ما عهدی چنان که دانیماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
راندی به گوش اول صد فصل دل‌فریبمو امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
آن لابه‌های گرمت ز اول بسوخت جانمزیرا که همچو آتش، یک‌سر همه زبانی
از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانموز من جفا نیاید، دانم که نیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱

 

بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانیبس راحتی ندارم باری ز زندگانی
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزیوی یار ناموافق آخر تو با که مانی
جانی خراب کردم در آرزوی رویتروزم سیاه کردی دردا که می‌ندانی
گفتی ز رفتن آمد آنکه بدی برویتبایست طیره‌رویی رو جان که ننگ جانی
عمری به باد دادم اندر پی وصالتتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

آگه نه‌ای ز حالم ای جان و زندگانیدردا که در فراقت می‌بگذرد جوانی
عمری همی گذارم روزی همی شمارمروزی چنان که آید عمری چنانک دانی
هرگز ز من ندیدی یک روز بی‌وفاییهرگز ز تو ندیدم یک روز مهربانی
در کار من نظر کن بر حال من ببخشایتا چند بی‌وفایی تا کی ز بدگمانی
ای یار ناموافق رنجیست بی‌نهایتوی بخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

دوشینه خود شنیدم یک نکته از دهانیاما نمی‌توان گفت با هیچ نکته‌دانی
اسرار عشقم آخر افتاد بر زبانهااز بس که وصف او را گفتم به هر زبانی
هر شامگه به یادش خفتم به لاله‌زاریهر صبح دم به بویش رفتم به بوستانی
تخم وفای او را کشتم به هر زمینیخار جفای او را خوردم به هر زمانی
در گردنم فکنده‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶۹

 

ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟
در راه تو بمیرم، گرچه ترا نبینم
باری خلاص یابم از ننگ زندگانی
زانجا که رفته ای تو، نفرستی ار سلامی
بر دست باد باری از خاک ره نشانی!
رفتی و زآرزویت بر لب رسید جانم
مانا که زنده یابی، باز آاگر توانی
از ما چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰۰

 

ما را در آرزویت بگذشت زندگانی
باقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی
چشمت که کشت ما را باشد همین قصاصش
کز دور مردن من بنماییش نهانی
گر این تن چو مویم بوده ست از تو گویی
تو دیر زی که اینک مردیم از گرانی
رشک آیدم ز تیغت بر عاشقان دیگر
این لطف هم مرا کن از بهر آن جوانی
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی
من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم
اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی
از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی
چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۰

 

افتاده‌ام به راهت چون اشک بی‌روانی

مکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی

از ساز حیرت من مضمون ناله درباب

گرد نگاه دارد فریاد ناتوانی

آنجا که عشق ریزد آیینهٔ تحیر

روشنتر از بیانها مضمون بیزبانی

یا اضطراب اشکی یا وحشت نگاهی

تاکی به رنگ مژگان پرواز آشیانی

از رفتن نفسها آثار نیست پیدا

نقش قدم ندارد صحرای زندگانی

دریای عشق و ساحل ای بیخبر چه حرفست

تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳

 

عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی

دامن فشاندن من دارد جگر فشانی

واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلب‌کو

خاک است و آب‌ گوهر در عالم روانی

فریاد کز توهم بر باد خود سری داد

مشت غبار ما را سودای آسمانی

آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز است

دارد نفس‌کشیدن تکلیف شخ کمانی

ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور است

بر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی

از وحشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۷

 

وقت نثار کردن ماییم و نیم جانی
نقدی چنین چه ارزد در حضرتِ چنانی
الجامشیِ شاهی بس مختصر نماید
الحق چه عذرخواهم این‌جا به نیم جانی
الا همین‌ که گویم از ما و خدمتِ ما
چیزی نیاید آخر شاهی و پاسپانی
امری اگر نباشد مطلق چگونه باشد
تزیین آفتابی ترکیبِ آسمانی
پس بی نشانِ اول یعنی جنودِ فطرت
نه بد دلی توان بود این‌جا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۰

 

مردم ز عشق رویت رحمی کن ار توانی
جان بخش مرده‌ای را زان آبِ زندگانی
از چشمه حیاتت گر قطره‌ای بنوشم
ایمن شوم ز مردن چون خضر جاودانی
عیسی به معجزِ دم می‌کرد مرده زنده
تو گر قیاس گیری در خاصیت همانی
تو مریم حیاتی گر معجزات خواهی
صد مرده در زمانی از لب به جان رسانی
وصلت ز پای جانم بندی نمی‌گشاید
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری