گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را

در شهر به بدنامی افسانه کند ما را

بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری

ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را

در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

آن طره به روی مه بنهاد سر خود را

از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را

چون دید گل رویش در صحن چمن، زان گل

ایثار قدومش کرد از شرم زر خود را

مانند قدش بستان چون دید سهی سروی

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷

 

بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران را

با شربت دیدارت بدخو نکنم جان را

از بس که دل خلقی گم شد به زنخدانت

خون پر شود ار کاوند آن چاه زنخدان را

دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویت

ملک همه چین و هند، ندهم به یکی مویت

وقتی به طفیل گوی بنواز سرم آخر

تا چند به هر زخمی حسرت خورم از کویت

گفتی که بدین سودا غمناک چه می گردی

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۱

 

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید

بیمار به هوش آمد، در مان که می آید

وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس

خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید

ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۲

 

ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آید

با لعل جگر سوزت، شکر به چه کار آید

خنجر کشی از مژگان بر سینه من، چون من

بی تیغ شدم کشته، خنجر به چه کار آید

کافر خط هندویت جایی که کشد ما را

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۳

 

شمع من اگر یک شب از خانه برون آید

از هر طرفی صد جان پروانه برون آید

صد جامه قبا گردد از هر طرفی، چون او

کژ کرده کلاه از سر مستانه برون آید

من بی خبر و طفلان سنگی به کف از هر سو

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

از شیفتگان چون من، سر باز برون ناید

از سیمبران چون تو، طناز بیرون ناید

یکبار تو را دیدم جان شده باز آمد

از دیده مشویک سو، تا باز برون ناید

تو حال دلم پرسی، من در رخ تو حیران

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵

 

گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد

گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد

گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو

گفتا که چراغم را پروانه نمی یابد

گفتم که به چشمم شین، یک گوشه دگر مردم

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۶

 

آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبود

وان موی چه بندد دل، گر شانه تو نبود

آنکو سر تو دارد، پس از سر خود ترسد

دیوانه خود باشد، دیوانه تو نبود

خواب اجلم گیرد از غایت بیخوابی

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۷

 

چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد

وین دل ز خراش او بی خار نخواهد شد

گر تیغ زنی بر تن، ور نیش زنی بر جان

ناگاه رود جانش، بیمار نخواهد شد

عشقت ز پی کشتن مردانه به کار آمد

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۸

 

آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتد

سر پیش تو دربا زد چون کار به کار افتد

سنگ است نه دل کو را با زلف تو افتد خویش

بس طرفه بود سنگی کو بر سر مار افتد

افتد چو تو برخیزی در پای تو صد عاشق

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۹

 

دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسد

احوال دل پر خون دلدار نمی پرسد

می پرسم و می جویم در هر نفسی صد بار

او در همه عمر خود یک بار نمی پرسد

یار از سر یاریها با ما سخنی می گفت

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۰

 

ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیند

از شوخی و رعنایی کی سوی کسان بیند

گوید که نخوابم من، می میرم ازین حسرت

کس را نبود خوابی، او خواب چسان بیند؟

بیش است غم یعقوب از دیدن پیراهن

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۱

 

چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد

بس دشنه که یاران را اندر دل و دین برخیزد

سر و قد نوخیزش بنشت مرا در دل

نه دل که به جان شیند سروی که چنین خیزد

شبها که کنم ناله بر یاد قدش، از من

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۹

 

تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟

از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟

جانان چو دهد فرمان در کشتن مشتاقان

پیش نظرش رفتن بر دار چه خوب آید؟

می سوزم و می گردم گرد سر شمع خود

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۹

 

امروز که از باران شد سبزه رعنا تر

سیم و زر گل جمله گشتند به صحرا تر

احوال دو چشم من در گریه یکی بنگر

چون خانه پر روزن اینجاتر و آنجاتر

صد جان نه یکی باید تا صرف کنم در ره

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۰

 

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دل

افتاد سخن در جان گفتار همان در دل

گفتم بکنم یادش ماند که بماند جان

شد کیسه همه خالی طرار همان در دل

یک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلها

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۹

 

سرو منی و از دل بستان خودت خوانم

درد منی و از جان درمان خودت خوانم

اول به دو صد زاری جان پیشکشت کردم

و آنگاه به صد عزت مهمان خودت خوانم

مهمانت چه خوانم من نه خضر نه عیسی تا

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۰

 

سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم

ز اندیشه دلم خون شد تا چند نهان دارم

گر سر ننهم پیشت، خاکی بنهی بر سر

من سرمه کنم آن را، در دیده جان دارم

از تو نگرانیها افتاد مرا در دل

[...]

امیرخسرو دهلوی
 
 
۱
۲