گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸

 

زهی بزم خداوندی زهی می‌های شاهانهزهی یغما که می‌آرد شه قفجاق ترکانه
دلم آهن همی‌خاید از آن لعلین لبی که اوکنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه
هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی‌چونکجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه
چو او طره برافشاند سوی عاشق همی‌داندکه از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه
به عشق طره‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۵

 

شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانهز عشرت می‌پرستان را، منور بود کاشانه
ز خلوتگاه ربانی، وثاقی در سرای دلکه تا قصر دماغ ایمن بود ز آواز بیگانه
چو ساقی در شراب آمد، به نوشانوش در مجلسبه نافرزانگی گفتند کاول مرد فرزانه
به تندی گفتم آری من، شراب از مجلسی خوردمکه من پیرامن شمعش، نیارد بود پروانه
دلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶۸

 

به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه
پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟
بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم
که روزی بهر ما فتنه شود آن شکل ترکانه
مرا خود شورشی بوده ست، عشقت یار شد با آن
حدیث من بدان ماند که دیوان کار دیوانه
دل و جان گر چه با من صحبتی دارند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کسایی » دیوان اشعار » حکمت

 

چرا این مردم دانا و زیرکسار و فرزانه
زیانشان مور را باشد دو درشان هست یک خانه
اگر ابروش چین آرد ، سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه
چو پیمانه تن مردم همیشه عمر پیماید
بباید زیر ننمودن همان یک روز پیمانه
کنون جویی همی حیلت که گشتی سست و بی طاقت
تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۰

 

درآمد ترک سرمستی که غارت می کند خانه
چنان مستست کز مستی نداند خویش بیگانه
خراباتست و من سرمست و ساقی جام می بر دست
بهشت جاودان ما بود این کنج میخانه
ز عشقش آتشی افروخت جان عاشقان را سوخت
وجود ما و عشق او مثال شمع و پروانه
برو ای عقل سرگردان که من مستم تو مخموری
سخن از غیر میگوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۱

 

درآ در مجلس رندان ببین این ذوق مستانه
رهاکن گوشهٔ خلوت بیا در کنج میخانه
طلب کن عشق سرمستی که او ساقی یارانست
چه میجوئی ز عقل آخر که حیرانست و دیوانه
خیال عقل و عشق او هوای ذره و خورشید
کمال علم و وصل او حدیث شمع و پروانه
مرید پیر خمّارم خم میخانه می نوشم
به نزد من چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۰

 

گران‌جانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه
چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی
اگر روزی دهندت ره درون بارِ می‌خانه
تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی
که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه
چه می‌لافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او
کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه
نزولِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۱

 

مسلمانان دگرباره به کوی افتادم از خانه
ندانم تا چه بودستم که نه خویشم نه بیگانه
نه چون زهّاد در زهدم نه چون عبّاد در طاعت
نه چون فسّاق در فسقم نه چون رندان به می‌خانه
نه با کیشم نه بی‌کیشم نه با خویشم نه بی‌خویشم
نه سلطانم نه درویشم نه فرهنگم نه فرزانه
نه باهوشم نه بی‌هوشم نه گویایم نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری