گنجور

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

الهی ره نما سوی خود این مدهوش غافل را

ز دردت جامه زیب داغ چون طاووس کن دل را

برد بی‌طاقتی از عالم هستی برون دل را

تپیدن بال پرواز است مرغ نیم بسمل را

تب عشقت چنان در آتش بی‌تابی‌ام دارد

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

درونم بی‌تو شد دریای خون از شوق دیدن‌ها

حبابش داغ‌های سینه، موجش دل تپیدن‌ها

تپیدن می‌کند محروم‌تر از دولت وصلت

که سازد موج‌ها را عین دریا آرمیدن‌ها

به مطلب می‌رسد هرکس خلاف نفس بگزیند

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او را

که سنگینی کند پیراهن بوی بهار او را

به سیر گلشنش با این نزاکت چون توان بردن

رسد ترسم ز موج نکهت گل زخم خار او را

خراش خار بیند از رگ گل رنگ رخسارش

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را

که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را

نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی

که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را

نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

زهی از بادهٔ شوق تو ساغر کاسهٔ سرها

نهان در هر دل از شور تمنای تو محشرها

به باغ از جلوهٔ رنگین فروزی آتش رشکی

که دود از گل گل طاووس برخیزد چو مجمرها

به بحر خون، تپیدن‌های دل‌ها کی عبث باشد؟

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

فروغ بادهٔ لعلی برافروزد چو رنگش را

نقاب از پرنیان گل سزد حسن فرنگش را

نگاه نازپرورد تو بر کهسار اگر افتد

به چشم شوخی مژگان بود رگهای سنگش را

مشو غافل! زبان ناز هم فمیدنی دارد

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

چنین در خاک اگر باشد تپش جسم نزارم را

زند بر شیشهٔ چرخ برین سنگ مزارم را

نه تنها درد حرمان تو روزم را سیه دارد

چو داغ لاله در خون می‌کشد شب‌های تارم را

به یاد آن بهار جلوه گلریزان اشک من

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

 

چسان بینم به دست غیردامان وصالش را

پریرویی که پروردم به خون دل نهالش را

به جای اشک حسرت خون دل می بارد از چشمم

زمژگان تا به چنگ آورده دامان خیالش را

به چشم کم مبین افتادگان عشق را هرگز

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

 

غمش گرم تپش گه شعله‌آسا می‌کند ما را

گهی بی‌دست و پا چون موج دریا می‌کند ما را

چنان در پردهٔ خاموشی‌ایم از دیده‌ها پنهان

که آواز شکست رنگ پیدا می‌کند ما را

ز هم‌پروازی عنقا نبستم طرفی از عزلت

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما را

ز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را

نوشتم در وصیت نامهٔ طومار آه خود

که صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را

خمارم رهبر دشت فنا گردید ای ساقی

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

نصیبی گر زسوز سینه ام می بود مجنون را

زابر چشم تر دریای خون می کرد هامون را

دمی گر پشتگرمی از بسوی باده می دیدم

سبک می کردم از بار خرد دوش فلاطون را

نماید از پس تسخیر عالم خسرو حسنت

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

هوای دشت چون افتاد در سر آن پریرو را

طپیدن های دل صحرا به صحرا برد آهو را

حریف نکته چین را پاسداری کن چو آیینه

یکی صد گوید از عیبت شکستی گر رسد او را

چو نقش پا به هر گامی سری بر خاک اندازد

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

چسان عنقا کند با هوشم آهنگ پریدن‌ها

که ریزد سستی پرواز او رنگ تپیدن‌ها

به عزم چیدن گل تا خرامت گلشن‌آرا شد

بود از شوق دستت غنچه دلتنگ نچیدن‌ها

نمی‌زیبد تواضع از تو با این قامت رعنا

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

زراحت بیش بینند اهل خواری پایمالی را

بجز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را

مکدر خاطرم سا قی، از آن می ریز در کامم

که می سازد بلورین از صفا جام سفالی را

به عالم اعتبار کیمیا می داشت جمعیت

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹

 

ترا محرومی ارزانی زآغوش تپیدن‌ها

مرا صحرا به صحرا می‌برد جوش تپیدن‌ها

به جای شیر از طفلی ز بس خوناب غم خوردم

مرا گهوارهٔ راحت شد آغوش تپیدن‌ها

چنان از شش جهت افشرد سختی‌های ایامم

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰

 

نباشد عقده‌ای در خاطر ار ابنای دنیا را

به سان رشتهٔ گوهر به هم راهیست دل‌ها را

به خال روی رنگی می‌دهم نسبت سویدا را

نهان در گرد کلفت دیده‌ام از بس که دل‌ها را

شوم چون اشکریزان در تمنای گل رویی

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

 

ز سوزنامهٔ من سوخت بال و پر کبوتر را

چو قمری آتش من ساخت خاکستر کبوتر را

چو دریایی که باشد موجزن، از شوق کوی او

به تن بال پریدن می شود هر پر کبوتر را

زشوق نامه ام بر خاک بیتابی تپیدنها

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

 

زدل بیرون می برد یاد ایام شبابم را

عمارت می کند پیمانه ای حال خرابم را

زبان رمز می فهمی مشو غافل زمکتوبم

به خود پیچیدن او می نماید پیچ و تابم را

به یک لبخند قانع نیست دل، ساقی سرت گردم

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی را

زدلگرمی فروزان کن چراغ آشنایی را

سر و سامان دشمن بودنم با خصم کی باشد؟

ندارم من که با یاران دماغ آشنایی را

زارباب محبت غیرنامی نیست در عالم

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

سرت گردم به گلشن جلوه ده آن روی چون گل را

رگ لبریز خون ناله کن منقار بلبل را

مرا سرپنجهٔ حسن است طاقت آزما امشب

که موج بحر بی تابی کند کوه تحمل را

مبادا حالی او گردد و بیگانگی آرد

[...]

جویای تبریزی
 
 
۱
۲
۳
۱۱