گنجور

 
جویای تبریزی

چنین در خاک اگر باشد تپش جسم نزارم را

زند بر شیشهٔ چرخ برین سنگ مزارم را

نه تنها درد حرمان تو روزم را سیه دارد

چو داغ لاله در خون می‌کشد شب‌های تارم را

به یاد آن بهار جلوه گلریزان اشک من

کند رشک گلستان ارم، جیب و کنارم را

عجب گر تا دم محشر زخواب ناز برخیزد

ربود از بسکه چشم نیم مست او قرارم را

نشسته چو رگ یاقوت در خون جگر جویا

غمش در سختی از بس بگذراند روزگارم را