گنجور

 
جویای تبریزی

چنان پرورده آغوش نزاکت در کنار او را

که سنگینی کند پیراهن بوی بهار او را

به سیر گلشنش با این نزاکت چون توان بردن

رسد ترسم ز موج نکهت گل زخم خار او را

خراش خار بیند از رگ گل رنگ رخسارش

شود گر در چمن برگ گلی آیینه دار او را

نباشد بی فشار غم بر ما عزتی دل را

دل عاشق چو خون گردید باشد اعتبار او را

گلاب از عارض او گرمی نظاره ام گیرد

دهم جویا در آغوش نگه از بس فشار او را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را

چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟

اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید

که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را

دلم لعل لبت بر دست، اگر پوشیده می‌داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه