گنجور

 
جویای تبریزی

نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را

که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را

نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی

که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را

نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری

که آرام رگ خوابست موج اضطرابش را

خبردار دل خود باش در بزم شراب او

نسازی خام سوز از گرمی مجلس کبابش را

دلم بگداخت جویا از خیال شعلهٔ حسنش

ندارد ظرف مینا طاقت زور شرابش را

 
sunny dark_mode