گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را

ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را

به دور حسن تو از مهره وفا پرداخت

مشعبد قدر این حقه های مینا را

ز شوق طوق سگان در تو گردانند

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را

که وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را

کرشمه های غزالان مست می بخشد

فراغت از دو جهان عاشقان شیدا را

چه سود پند کسان چون نمی برد ز دلم

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

چه بخت بود که ناگه بر سر رسید مرا

که داد مژده وصل تو هر که دید مرا

رمیده بود دل از هوش و صبر شکر خدا

که آن رمیده به دیدارت آرمید مرا

فتاد مرده تنی بودم از جمال تو دور

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرا

نیاز پرور عشقم به ناز دار مرا

مگو به طرف چمن جلوه ریاحین بین

دلم اسیر تو با دیگران چه کار مرا

ز گشت باغ چه خیزد ز گل چه بگشاید

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

 

چه سود گریه خون چشم اشکبار مرا

چو نیست هیچ اثر گریه های زار مرا

به رهگذار چو خاکم فتاد هان ای بخت

بدین طرف برسان نازنین سوار مرا

نمی برم ز غم این بار جان برای خدای

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۷

 

فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا

جبینت آینه صبحگه بس است مرا

مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم

نشان نعل سمندت به ره بس است مرا

چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶

 

برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها

چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها

چو خوان درد نهادی خیال را بفرست

که منعمان ننشانند میهمان تنها

حدیث موی میانان چو در میان آید

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

 

به گوش مه رسد آواز یاربم هر شب

مهی تو نیز به گوش تو می رسد یارب

ز هجر روی تو روزم شب است وین شب را

پدید نیست به غیر از سرشک من کوکب

رخت به چارده سال این جمال و خوبی یافت

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

دلا به طرف چمن جام خوشگوار طلب

حریف سرو قد و یار گل عذار طلب

طفیل صحبت یار است نقل و باده و جام

چو برگ عیش بسازی نخست یار طلب

ز موج حادثه کز اوج آسمان بگذشت

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت

هزار جان گرامی فدای هر قدمت

فکند سرو قدت بر من از کرم سایه

مباد از سر من دور سایه کرمت

به یک نگاه تو رستم ز ننگ هستی خویش

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳

 

تو حور جنتی اما ز چشم فتانت

ز بس که خاست بلا عذر خواست رضوانت

سحر به باغ گذشتی گشاد غنچه دهان

که بوسه ای برباید ز لعل خندانت

چو دست طوق تو سازم ز ضعف نشناسند

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

مرا چو قبله نگردد به عیدگه رویت

ز عیدگه کنم آهنگ کعبه کویت

تو عید خلقی و قربانت آنکه مردم را

کشد به غمزه خون ریز چشم جادویت

اگر چه نیست درین عید رسم مه دیدن

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

تو را صباحت ترک و فصاحت عرب است

ملاحتی که میان عجم چنان عجب است

صحیفه ای ست وجود تو پر لطیفه حسن

که از اصول صفات کمال منتخب است

مهت پدر شد و خورشید جد تعالی الله

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

بیا که روی تو خورشید عالم افروز است

شبنم ز روی تو چون روز و روز فیروز است

شد از جمال تو فیروز روز من وان روز

که خواستم شب و روز از خدای امروز است

شبم ز شعله شمع و چراغ مستغنی ست

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

 

قدم به طرف چمن نه که سبزه نوخیز است

شکوفه در قدم دوستان درم ریز است

مده به باد گرانمایه عمر بی باده

کنون که باده فرحبخش و باد گلبیز است

سرود مجلس تو صوت عندلیب بس است

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴

 

مقیم کوی تو را فسحت حرم تنگ است

ز کعبه تا سر کویت هزار فرسنگ است

دلم ضعیف و ز هر سو ملامتی چه کنم

که شیشه نازک و هر جا که می روم سنگ است

مکن به حلقه ما ذکر رشته تسبیح

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

خیال خال لبت تخم مزرع امل است

هوای خط تو ختم صحیفه عمل است

اگر نه رقعه قتل من آرد از تو رسول

رسول قاصد جان رقعه نامه اجل است

زکات آن لب میگون به می پرستان ده

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

 

لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است

هزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است

به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلی

بیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است

دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجود

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

 

نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است

گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است

بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر

در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است

اگر کنند به گل نازنین تنش را باد

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵

 

مگو که قطع بیابان عشق آسان است

که کوههای بلا ریگ آن بیابان است

حدیث چتر مرصع به میر قافله گوی

که سایه بان ز ره ماندگان مغیلان است

فراز و شیب ره از رهروان گرم مپرس

[...]

جامی
 
 
۱
۲
۳
۱۶