گنجور

 
جامی

چه بخت بود که ناگه بر سر رسید مرا

که داد مژده وصل تو هر که دید مرا

رمیده بود دل از هوش و صبر شکر خدا

که آن رمیده به دیدارت آرمید مرا

فتاد مرده تنی بودم از جمال تو دور

به یک نفس لب تو روح دردمید مرا

کشم به دیده بسی منت از نسیم صبا

که کحل دیده ز خاک رهت کشید مرا

گل مراد برآورد در ریاض امید

به دل ز هجر تو خاری که می خلید مرا

همه ولایت عشقم بود به زیر نگین

ز قطره قطره خون کز جگر چکید مرا

ز عشق توبه نه مقدور من بود جامی

خدا چو بهر همین کار آفرید مرا