گنجور

 
جامی
 

خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرا

نیاز پرور عشقم به ناز دار مرا

مگو به طرف چمن جلوه ریاحین بین

دلم اسیر تو با دیگران چه کار مرا

ز گشت باغ چه خیزد ز گل چه بگشاید

درون جان ز تو صد گونه خارخار مرا

مگو به هر چه کنم اختیار ده که نماند

به پیش حکم تو یارای اختیار مرا

کمند زلف توام بند می نهد بر پای

وگرنه نه عزم رحیل است ازین دیار مرا

ز جام لعل لبت جرعه ای کرم فرمای

که کشت نرگس مست تو در خمار مرا

به درد غصه و اندوه ازان خوشم جامی

که صاف عیش و طرب نیست خوشگوار مرا