گنجور

 
جامی

بیا که روی تو خورشیدِ عالم‌افروز است

شبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است

شد از جمال تو فیروز روز من وان روز

که خواستم شب و روز از خدای امروز است

شبم ز شعلهٔ شمع و چراغ مستغنی‌ست

چنین که مشعلهٔ آه من شب‌افروز است

به تیغ غمزه اگر چاک می‌کنی جگرم

چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است

چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند

چه جای طعن جوانان دانش‌اندوز است

رخی چنین خوش و آن گاه خوی بد حاشا

معلم تو اگر نغلطم بدآموز است

تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل

که عشق شیوهٔ رندان عافیت‌سوز است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بلند اقبال

علی الصباح نظر بر رخ توفیروز است

شب وصال توخوشتر ز روز نوروز است

عجب مدار که سوزم چوشمع سر تا پای

که آتش غم عشق رخ توجان سوز است

کمان و تیر چه حاجت تو را به روزشکار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه