برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها
چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
چو خوان درد نهادی خیال را بفرست
که منعمان ننشانند میهمان تنها
حدیث موی میانان چو در میان آید
تو در خیال من آیی ازان میان تنها
ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل
گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها
به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش
که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها
چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو
هزار روزنه ام در هر استخوان تنها
مرو به خلد برین بی خیال او جامی
که لذتی ندهد گشت بوستان تنها
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تنهایی و غم عمیق خود اشاره میکند. او احساس میکند که عقل، دل و ایمانش را از دست داده و تنها جانش باقی مانده است، درست مانند یک غریبه که در کاروانی تنها مانده است. او از خیال عشقش درخواست میکند که به او کمک کند، زیرا دیگران او را تنها نمیپذیرند. همچنین، شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که توصیف عشقش با یک زبان نمیشود؛ این عشق آنقدر عمیق است که نمیتوان آن را با کلمات بیان کرد. او با ناامیدی از درد درونیاش سخن میگوید و حتی از میوههای بهشت که فراموشی معشوق را برایش به ارمغان میآورد، نیز سرباز میزند، زیرا هیچ لذتی در تنهایی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: عقل و دل و ایمان از دست رفت و تنها چیزی که باقی ماند جان بود، مانند آن غریبی که از کاروان دور شده و تنها مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که بیماری و رنج را بررسی کردی، به یاد داشته باش که نباید میهمان را تنها نگه داری و باید او را همراهی کنی.
هوش مصنوعی: وقتی حرف و حدیث درباره موی یار به میان میآید، تو هم در خیال من حضور پیدا میکنی و از آن وسط فقط تو برای من مهم میشوی.
هوش مصنوعی: زیبایی زلف و خال و خط تو، به گونهای است که عقل را به ترفند میگیرد و در میان همه توجهها، تنها دزد و پاسبان تو هستی.
هوش مصنوعی: ای کاش زبان من مانند قلمی بود که میتوانست شوق تو را با چندین زبان مختلف بیان کند، زیرا نمیتوانم احساسات و عشق خود را تنها با یک زبان انتقال دهم.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از درد خود بنالم، وقتی که عشق تو به من زخمهایی زده که در هر جایی از وجودم تنها ماندهاند؟
هوش مصنوعی: به بهشت نرو، اگر بیخیالش هستی، چرا که نوشیدن جامی که شادی نیاورد، مثل گشت و گذار در باغی خالی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها
گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها
بهار عمر، ملاقات دوستداران است
چه حظ کند خضر از عمر جاودان تنها؟
دل به پاکی دامان غنچه می لرزد
[...]
چو باغ کاغذی این باغ آنچنان تنگ است
که نیست چارحدش جای باغبان تنها
به غیر آینه کآمد به سیر باغ رخت
نرفته هیچ ظریفی به گلستان تنها
زمام ناقه گرفته است ساربان تنها
فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
ز رفتنت بزمین زد مرا چو فرصت یافت
بیا که بیتو مرا دیده آسمان تنها
بگرد محملم اخیار راه اگر بدهند
[...]
دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها
چو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها
به یاری تو کنونم کشد خوشا وقتی
که بود دشمن جان من آسمان تنها
اگر به کشتن خلق جهان چنان کوشی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.