گنجور

 
جامی

برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها

چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها

چو خوان درد نهادی خیال را بفرست

که منعمان ننشانند میهمان تنها

حدیث موی میانان چو در میان آید

تو در خیال من آیی ازان میان تنها

ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل

گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها

به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش

که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها

چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو

هزار روزنه ام در هر استخوان تنها

مرو به خلد برین بی خیال او جامی

که لذتی ندهد گشت بوستان تنها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها

گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها

بهار عمر، ملاقات دوستداران است

چه حظ کند خضر از عمر جاودان تنها؟

دل به پاکی دامان غنچه می لرزد

[...]

طغرای مشهدی

چو باغ کاغذی این باغ آنچنان تنگ است

که نیست چارحدش جای باغبان تنها

به غیر آینه کآمد به سیر باغ رخت

نرفته هیچ ظریفی به گلستان تنها

آذر بیگدلی

زمام ناقه گرفته است ساربان تنها

فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها

ز رفتنت بزمین زد مرا چو فرصت یافت

بیا که بیتو مرا دیده آسمان تنها

بگرد محملم اخیار راه اگر بدهند

[...]

سحاب اصفهانی

دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها

چو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها

به یاری تو کنونم کشد خوشا وقتی

که بود دشمن جان من آسمان تنها

اگر به کشتن خلق جهان چنان کوشی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه