گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰

 

اگر چه لطیفی و زیبالقاییبه جان بقا رو ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزانوفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پرانقفس حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدیگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندکه هم فوق بامی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۴

 

چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان بهکه در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتمچو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی
چنین دور از خویش و بیگانه گشتمکه افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودیز دیده برون کردمی روشنایی
نیاید تو را هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۹

 

نوای تو ای خوب ترک نوآییندرآورد در کار من بینوایی
رهی گوی خوش، ورنه بر راهوی زنکه هرگز مبادم ز عقشت رهایی
ز وصفت رسیده‌ست شاعر به شعریز نعتت گرفته‌ست راوی روایی


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

 

دل من همی داد گفتی گواییکه باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردمبر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم وزین غمنبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکننه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خودگناهم نبوده‌ست جز بیگنایی
بدین زودی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۹ - در قناعت و خویشتن‌داری

 

مرا دوستی گفت آخر کجاییچرا بیشتر نزد ما می‌نیایی
به تشویر گفتم که از بی‌ستوریبه بیگانگی می‌کشد آشنایی
مرا گفت چون بارگیری نخواهیکه از خدمتت نیست روی رهایی
به بیت عمادی جوابش بگفتمکه گفتمش گفتم که ای روشنایی
مرا از شکستن چنان باک نایدکه از ناکسان خواستن مومیایی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۲۶

 

چو کار جهان نیست جز بی‌وفاییدر و با امید و فا چند پایی
رها کن چرا می‌کنی قصر و ایوانبه جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابیست هر یک که بینیبگرداند رو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریااز ان به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست ، لیکنجداگانه دردی است درد جدایی
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۲

 

چو کار جهان نیست جز بیوفایی
درو با امید وفا چند پایی
رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان
به جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابی ست هر یک که بینی
بگرد اندرو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریا
از آن به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست، لیکن
جداگانه دردی ست درد جدایی
چو دیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۸

 

الا ای که دلها نهان میربائی

کجائی کجائی کجائی کجائی

میان من و بزم وصل تو تا کی

جدائی جدائی جدائی جدائی

تو با این لطافت چنین بیمروت

چرائی چرائی چرائی چرائی

که گفتت سراپا وفائی غلط گفت

جفائی جفائی جفائی جفائی

بکام کسی چون نهٔ می نگوئی

کرائی کرائی کرائی کرائی

چه خواهد شدن ایشب هجر اگر تو

سرائی سرائی سرائی سرائی

چه پرسی که فیض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۲

 

چو چینی شدم محو نازک ادایی

ز مو خط‌ کشیدم به شهرت نوایی

فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی

فسرد آتشم ای تپیدن‌کجایی

به آن اوج اقبالم از بی کسی ها

که دارد مگس بر سر من همایی

پر افشان شوقم خروشی‌ست طوقم

گرفتارم اما بقدر رهایی

کباب وصالم خرابست حالم

ز غم چون ننالم فغان از جدایی

نشد آخر از خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳

 

چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی

رسایی مدان تا ز خود بر نیایی

چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی

شود جوهر آرای دندان نمایی

چه مقدار آرایش خنده دارد

کف خاک و آنگه دماغ خدایی

متن بر غروری‌که مانند آتش

روی شعله‌ای چند و خاکستر آیی

نفس مایه را می‌کشد لاف هستی

به رسوایی بی‌زر و میرزایی

فلک غم ندارد ز آه ضعیفان

چه پروا هدف را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۳

 

صبا گر توانی گذر کن به جایی
سلامی به شاهی رسان از گدایی
غریبی ستم دیده ی روزگاری
گرفتار بی‌چاره ی مبتلایی
سرآسیمه بختی، به خون غرقه چشمی
فروبسته دستی ، به گِل مانده پایی
جگرخواره دل‌داده‌ ای نیم جانی
جفا دیده بی‌حاصلی بی‌نوایی
به آزاد سروی به سوسن زبانی
به گل‌برگ رویی ز بلبل نوایی
به شیرین دهانی ز فرهاد مهری
به لیلی صفاتی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸

 

چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید بهر کس نمایی؟
مرا مصلحت نیست، لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
نه پیدا توانمت دیدن نه پنهان
بلایی دلم را، بلایی، بلایی
وفا را بعهد تو دشمن گرفتم
چو دیدم ترا فتنه بر بی وفایی
من آنروز از خویش بیگانه کشتم
که افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودی
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل