گنجور

 
سعدی

چنان خوب رویی بدان دلربایی

دریغت نیاید به هر کس نمایی

مرا مصلحت نیست لیکن همان به

که در پرده باشی و بیرون نیایی

وفا را به عهد تو دشمن گرفتم

چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی

چنین دور از خویش و بیگانه گشتم

که افتاد با تو مرا آشنایی

اگر نه امید وصال تو بودی

ز دیده برون کردمی روشنایی

نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من

کسی دید خود عید بی‌روستایی

من و غم ازین پس که دور از رخ تو

چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟