گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۳

 

هر که در خطهٔ مسلمانیستمتلاشی چو نفس حیوانیست
هر که عیسی‌ست او ز مریم زادهر که او یوسفست کنعانیست
فرق باشد میان لام و الفاین چه آشوب و حشو و لامانیست
چه گرانی کنی ز کافهٔ کافاین گرانی ز بهر ارزانیست
تن خود را عمارتی فرمایکاین عمارت نصیب دهقانیست
تا سنایی ز خاک سر بر زددر خراسان همه تن آسانیست
فتنهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - قطعهٔی گفته‌ام که دیوانیست

 

دلم از نیستی چو ترسانیستتنم از عافیت هراسانیست
در دل از تف سینه صاعقه‌ایستبر تن از آب دیده توفانیست
گه دلم باد تافته گوییستگه تنم خم گرفته چوگانیست
موی چون تاب خورده زوبینی استمژه چون آب داده پیکانیست
روز در چشم من چو اهرمنیستبند بر پای من چو ثعبانیست
همچو لاله ز خون دل روییستچون بنفشه ز زخم کف رانیست
زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

در همه مملکت مرا جانیستهر زمان پای‌بند جانانیست
در کنارم به جای دمسازیتا سحرگه ز دیده طوفانیست
در کجا می‌خورد مرا غم عشقدر همه خانه‌ام یکی تا نیست
یک دم از درد عشق ناسایددادم انصاف رنج‌کش جانیست
گفتم او را که صبر کن که به صبرهر غمی را که هست پایانیست
این همه هست کاشکی باریکار او را سری و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

عشق را خود قرار پیدا نیست
دو نفس حضرتش به یک جا نیست
همچو دریا مدام در موج است
این چنین بحر هیچ دریا نیست
عین عشقیم لاجرم شب و روز
صبر و آرام در دل ما نیست
نور چشم است و در نظر پیداست
دیده ای کان ندید بینا نیست
بیقراری عشق شورانگیز
در غم هست و نیست گویا نیست
عشق را هم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی