گنجور

 
سنایی غزنوی
 

نوح را گرچه عمر داد اله

اندرین خاک نهصد و پنجاه

کرد دعوت به آشکار و نهان

کافران را به هر زمان و اوان

خلق نشنید هیچ دعوت نوح

هیچ کس قول او نداشت فتوح

اندر آن طول عمر نهصد سال

سی و نه تن ز وی شنید مقال

وآن دگر قوم چون زبان بگشاد

همه را جملگی به طوفان داد

لاتذر گفت قوم را یکسر

زانکه کردند زو به جمله حذر

دعوت من چو دعوت نوحست

گفتهٔ من طراوات روحست

هرکه بشنید بخ بخ او را به

وانکه نشنید خیره ما را چه

ما نمودیم راه رشد و نجات

ختم کردیم بر نبی صلوات

هرکرا این سخن پسند آمد

پند را جمله کاربند آمد

سود کردار چه مایه اندک داشت

بر همه اهل فضل سربفراشت

وآنکه نشنید و گفت با دست این

نشوم زو بدین حدیث حزین

چون برش باد بود باد انگار

دل از این گفت هرزه رنجه مدار

یک سخن در وجود چند آید

که همه خلق را پسند آید

گر بُدی بر مزاجها تعظیم

کی بُدی نص بسان افک قدیم

یارب این پندها ز نااهلان

همچو عنقا ز بد کنی پنهان

دور کن دور زحمت جاهل

دست نااهل زین سخن بگسل

جان که یک دم قرین نادانیست

راست خواهی دراز کن جانیست

بس کن از پند و مدح آن کس گوی

که ازو دین حق گِرَد نیروی

خاندان بزرگی و شاهی

ملکت او را ز ماه تا ماهی

شاه بهرام شاه‌بن مسعود

که بنازد ز عدل او محمود