گنجور

 
سنایی

نور کز خلق او مؤثّر شد

چشمهٔ آفتاب و کوثر شد

پیش آن مقتدای رحمانی

عقل با حفص شد دبستانی

قدم صدق یافت نقل از وی

وز عقیله برست عقل از وی

چون درآمد به مرکز سفلی

گفت دین را هنوز تو طفلی

دایگی کرد دین یزدان را

تا بپرورد نورِ ایمان را

پیش او گوش گشته عقل همه

پیش او فاش گشته نقل همه

هر مصالح که مصطفی فرمود

عقل داند که گوش باید بود

عقل در پیش اوست همچو رهی

زانکه زو یافت عقل روزبهی

عقل در مکتب هدایت اوست

زیرکی عقل از بدایت اوست

کرده مهمان ز بیم گمراهی

عقل کلّ را به امر اللّهی

عقل داودوار در محراب

پیش او خرّ راکعاً و اناب

پیش او عقل قد خمیده رود

تو به پای آیی او به دیده رود

ره نمای تو راه ایمانست

عقل در کار خویش حیرانست

عقل تو در مراتب دل و تن

زندگانی دهست و زندان کن

ره نمایندهٔ تو یزدانست

که پذیرای عقل مردانست

عقل و فرمان کشیدنی باشد

عشق و ایمان چشیدنی باشد

این دو بیرون ز عقل و جان خیزد

این برآن آن برین نیامیزد

شرع او روح عقل روحانیست

رای تو یار دیو نفسانیست

چون سرای بهر چشم زخم بزن

عقل را پیش شرع او گردن

هرکجا شرع روی خویش نمود

رای در گرد سمّ او فرسود

عقل خود کار سرسری نکند

لیک با دین برابری نکند

هست با شرع کار رای و قیاس

همچو پیش کلام حق وسواس

رای شرع آنکه نفس را سوزد

رای عقل آنکه شعله افروزد